اشعار
Carmina
یادداشت آغازین
گایوس والریوس کاتولوس (حدود ۸۴ تا حدود ۵۴ پیش از میلاد)، زادهٔ وِرونا در گُلِ آنسوی رود پو، در کوتاهترین عمرِ ممکن یکی از خصوصیترین صداهای شعر لاتین را پدید آورد. مجموعهٔ او که بهجامانده — صد و شانزده قطعه، از تکبیتِ برّان تا اپیلیونِ چهارصدبیتیِ «پِلِئوس و تِتیس» — نه یک کتابِ واحد که یادگارِ یک زندگی است: عشق و رشک و سوگ و هجو و پرسههای شبانه و شوخیهای میخانه، همه در کنارِ هم. کاتولوس از شاعرانِ «نو» (نِئوتِریک) بود، نسلی که آموختهٔ ظرافتِ اسکندریِ کالیماخوس بود و شعرِ کوتاه و صیقلی و پرکار را بر حماسهٔ دیرینه ترجیح میداد؛ اما آنچه او را از همقطارانش جدا میکند، بیپرواییِ عاطفی است. صدای او حاضر است، گفتاری است، و اغلب بیدفاع.
این دفتر شامل «چندوزنیها» (قطعههای ۱ تا ۶۰) است، هستهٔ کاتولوسِ غنایی. اینجاست که لِسبیا — نامِ شعریِ کلودیا، زنِ اشرافیِ رومی — پدیدار میشود: در بوسههای بیشمارِ قطعههای ۵ و ۷، در گنجشکِ محبوبش (۲ و ۳)، و در واپسین وداعِ تلخِ ۱۱. در همین قطعههاست که چرخشِ ناگهانیِ لحن، امضای کاتولوس، بیش از همهجا به چشم میآید: شعری میتواند در چند سطر از نازِ عاشقانه به دشنام، یا از بازی به اندوه بگذرد، و همان چرخش است که مقصودِ شعر است. در برگردانِ فارسی کوشیدهام همین شتاب و همین گردشِ تند را نگاه دارم و نگذارم لحنِ بلندِ یک قطعه بر شکستِ عاطفیِ قطعهای دیگر سایه افکند.
خواننده باید بداند که کاتولوس بیپرده است. قطعههای هجو و اروتیک — چون ۱۶ و ۲۹ و ۳۷ — گاه بهسختی زشت و رکیکاند، و این رکاکت بخشی از نیروی ادبیِ اوست، نه زائدهٔ آن؛ نرم کردنش شاعر را تحریف میکند. پس واژهٔ درشت را درشت برگرداندهام، همانگونه که واژهٔ لطیف را — در سوگِ گنجشک یا در نجواهای عاشقانه — لطیف. همین تضاد میانِ درشتی و لطافت، دستاوردِ اوست: یک شاعر هر دو را نوشته است. نامهای رومی و یونانی به صورتِ متعارفشان نگاه داشته شدهاند و خدایان در چهرهٔ رومیِ خود (وِنوس، کوپیدو، یوپیتر) ماندهاند، نه در قالبی نوآیین.
برگردان مستقیم از لاتین است، نه از هیچ ترجمهٔ میانجی، و هر سطرِ لاتین یک سطرِ فارسی دارد تا نسخهٔ روبهرو، سطربهسطر، با متنِ اصل بخواند. جایهایی که متنِ لاتین قرنها دستخوشِ خرابیِ نسخهها بوده (چند سطر در قطعههای ۲۵ و ۵۴ و ۵۵) به محتملترین خوانش برگردانده شدهاند. قطعههای بلندتر (۶۱ تا ۶۸) و اپیگرامها (۶۹ تا ۱۱۶) در بخشهای بعدیِ همین دفتر میآیند.
که تازه با سنگپای خشک صیقل خورده است؟
کورنِلیوس، به تو؛ چرا که تو همیشه
یاوههای مرا چیزی به شمار میآوردی،
همان زمان که تنها تو از ایتالیاییان جرئت کردی
همهٔ روزگار را در سه طومار بگشایی،
طوماری فاضلانه، به یاریِ یوپیتر، و پرزحمت!
پس این کتابچه را، هر چه هست، برای خود بدار،
هر گونه که باشد، که، ای دوشیزهٔ نگهبان،
بیش از یک قرن، جاودانه، پایدار بماند.
arido modo pumice expolitum?
Corneli, tibi; namque tu solebas
meas esse aliquid putare nugas,
iam tum cum ausus es unus Italorum
omne aevum tribus explicare chartis,
doctis, Iuppiter, et laboriosis!
quare habe tibi quidquid hoc libelli
qualecumque, quod, o patrona virgo,
plus uno maneat perenne saeclo.
که با او بازی میکند، که در آغوش میگیردش،
که به نوکِ انگشتِ خواهانش میدهد
و تیز به گاز گرفتن برمیانگیزدش،
آنگاه که آن دلخواهِ درخشانِ من
خوش دارد به بازیِ شیرینی که نمیدانم چیست،
و پنداری تسلیّی خُرد برای دردِ خویش،
تا آن سوزِ گران آنگاه بیارامد،
کاش من نیز چون خودِ او میتوانستم با تو بازی کنم
و غمهای دلِ اندوهگین را سبک سازم!
آن برایم چنان دلپذیر است که گویند آن سیبِ زرّین
برای دخترِ تیزپا بود،
که بندِ دیرگاهبستهٔ کمرش را گشود.
quicum ludere, quem in sinu tenere,
cui primum digitum dare adpetenti
et acris solet incitare morsus,
cum desiderio meo nitenti
carum nescio quid libet iocari
(et solaciolum sui doloris,
credo, ut tum gravis adquiescat ardor),
tecum ludere sicut ipsa possem
et tristis animi levare curas!
Tam gratum est mihi quam ferunt puellae
pernici aureolum fuisse malum,
quod zonam solvit diu ligatam.
و هر چه مردمِ خوشذوقتر که هست!
گنجشکِ دلبرِ من مرده است،
گنجشک، مایهٔ نازِ دلبرِ من،
که او بیش از چشمانِ خود دوستش میداشت؛
چرا که شیرین چون عسل بود، و بانوی خود را
چنان میشناخت که دختری مادرش را،
و از دامانِ او هرگز نمیجنبید،
بلکه جستوخیزکنان، گاه اینسو گاه آنسو،
تنها برای بانویش پیوسته جیکجیک میکرد.
او اکنون از آن راهِ تاریک میرود،
به آنجا که گویند کسی از آن باز نمیگردد.
نفرین بر شما باد، ای تاریکیهای پلیدِ
اورکوس، که هر چه زیباست فرو میبلعید؛
گنجشکِ چنین زیبایی را از من ربودید.
آه، کارِ بد! آه، گنجشکِ بیچاره!
اکنون به سببِ توست که چشمکانِ دلبرم
از گریه ورم کرده و سرخ گشته است.
et quantum est hominum venustiorum!
passer mortuus est meae puellae,
passer, deliciae meae puellae,
quem plus illa oculis suis amabat;
nam mellitus erat, suamque norat
ipsa tam bene quam puella matrem,
nec sese a gremio illius movebat,
sed circumsiliens modo huc modo illuc
ad solam dominam usque pipiabat.
qui nunc it per iter tenebricosum
illuc unde negant redire quemquam.
at vobis male sit, malae tenebrae
Orci, quae omnia bella devoratis;
tam bellum mihi passerem abstulistis.
o factum male! o miselle passer!
tua nunc opera meae puellae
flendo turgiduli rubent ocelli.
میگوید که تندروترینِ کشتیها بوده است،
و شتابِ هیچ چوبِ شناوری نبوده
که او نتوانسته از آن پیشی گیرد، خواه با پاروها
کارش پرواز بوده باشد خواه با بادبان.
و این را میگوید که ساحلِ آدریاتیکِ تهدیدگر
انکارش نمیکند، نه جزایرِ کوکلاد،
نه رودُسِ نامدار و نه تراکیهٔ خشن،
نه پروپونتیس و نه خلیجِ درندهٔ پونتوس،
جایی که او، این قایق، پیشتر
جنگلی گیسودار بوده: زیرا بر ستیغِ کوتوریوم
بارها گیسوی سخنگویش سوتکشان آوا داده است.
ای آماستریسِ پونتی و ای کوتوروسِ شمشادخیز،
قایق میگوید که این چیزها بر تو
نیک آشنا بوده و هست؛ میگوید که از دیرینهترین اصل
بر قلّهٔ تو ایستاده بوده،
پاروهایش را در آبِ تو فرو برده،
و از آنجا، از میانِ آنهمه تنگههای سرکش،
خداوندگارِ خود را برده است، خواه از چپ خواه از راست
نسیم میخواندش، خواه یوپیتر هر دو بادِ موافق را
همزمان بر شراعِ او میافکند؛
و هیچ نذری برای خدایانِ ساحل
نکرده است، آنگاه که از دورترین دریا
تا این دریاچهٔ زلال میآمد.
اما اینها همه پیشتر بود: اکنون در نهانگاهِ
آرامش پیر میشود و خود را به تو وقف میکند،
ای کاستورِ همزاد و ای همزادِ کاستور.
ait fuisse navium celerrimus,
neque ullius natantis impetum trabis
nequisse praeterire, sive palmulis
opus foret volare sive linteo.
et hoc negat minacis Hadriatici
negare litus insulasve Cycladas
Rhodumque nobilem horridamque Thraciam
Propontida trucemve Ponticum sinum,
ubi iste post phasellus antea fuit
comata silva: nam Cytorio in iugo
loquente saepe sibilum edidit coma.
Amastri Pontica et Cytore buxifer,
tibi haec fuisse et esse cognitissima
ait phasellus; ultima ex origine
tuo stetisse dicit in cacumine,
tuo imbuisse palmulas in aequore,
et inde tot per impotentia freta
erum tulisse, laeva sive dextera
vocaret aura, sive utrumque Iuppiter
simul secundus incidisset in pedem;
neque ulla vota litoralibus diis
sibi esse facta, cum veniret a mari
novissimo hunc ad usque limpidum lacum.
sed haec prius fuere: nunc recondita
senet quiete seque dedicat tibi,
gemelle Castor et gemelle Castoris.
و شایعههای پیرانِ سختگیرتر را
همه به یک پشیز نیز نشماریم.
خورشیدها میتوانند غروب کنند و باز آیند:
اما ما، چون یک بار آن نورِ کوتاه فرو نشیند،
باید یک شبِ جاودانه را بخوابیم.
هزار بوسه به من ده، سپس صد،
سپس هزارِ دیگر، سپس صدِ دوم،
سپس باز هزارِ دیگر، سپس صد.
آنگاه، چون هزاران بسیار فراهم آوردیم،
درهمشان میریزیم، تا خود شمار را ندانیم،
یا تا هیچ بدخواهی نتواند رشک بَرَد،
چون بداند که بوسهها چه بسیارند.
rumoresque senum severiorum
omnes unius aestimemus assis.
soles occidere et redire possunt:
nobis, cum semel occidit brevis lux,
nox est perpetua una dormienda.
da mi basia mille, deinde centum,
dein mille altera, dein secunda centum,
deinde usque altera mille, deinde centum,
dein, cum milia multa fecerimus,
conturbabimus illa, ne sciamus,
aut ne quis malus invidere possit,
cum tantum sciat esse basiorum.
بینمک و ناخوشآیند نمیبود،
میخواستی از او با کاتولوس بگویی و خاموش نمیتوانستی ماند.
اما تو دلباختهٔ نمیدانم چه فاحشهٔ
تبآلودهای هستی: از اعترافش شرم داری.
زیرا که تو شبها را بیجفت نمیگذرانی،
این را بسترت بیهوده خاموش فریاد میزند،
که از تاجگل و روغنِ عطرآگینِ سوری خوشبوست،
و بالش، برابر از اینسو و آنسو،
فرسوده، و لرزشِ تختِ تکانخورده،
و جنبیدن و بهاینسووآنسورفتنش.
زیرا سود ندارد، هیچ، که هرزگی را پنهان داری.
چرا؟ اگر پهلوهای از همآغوشیفرسودهات را چنین نمیگستردی
مگر آنکه کارِ بیهودهای میکردی.
پس هر چه داری، از خوب و بد،
به ما بگو: میخواهم تو و عشقهایت را
با شعرِ دلپذیر به آسمان بخوانم.
ni sint inlepidae atque inelegantes,
velles dicere, nec tacere posses.
verum nescio quid febriculosi
scorti diligis: hoc pudet fateri.
nam te non viduas iacere noctes
nequiquam tacitum cubile clamat
sertis ac Syrio fragrans olivo,
pulvinusque peraeque et hic et ille
attritus, tremulique quassa lecti
argutatio inambulatioque.
nam nil stupra valet, nihil, tacere.
cur? non tam latera ecfututa pandas,
ni tu quid facias ineptiarum.
quare, quidquid habes boni malique,
dic nobis: volo te ac tuos amores
ad caelum lepido vocare versu.
مرا بس است و بیش از بس.
به شمارِ بزرگِ ریگهای لیبیایی
که در کورِنهٔ سیلفیومخیز افتاده است،
میانِ پیشگوییِ یوپیترِ گرمابخش
و گورِ مقدّسِ باتوسِ کهن،
یا به آن اندازه که ستارگان، چون شب خاموش است،
عشقهای پنهانیِ آدمیان را مینگرند،
به همان بسیار بوسه که تو ببوسی
برای کاتولوسِ دیوانه بس است و بیش،
بوسههایی که نه فضولان بتوانند شمرد
و نه زبانِ بد افسون تواند کرد.
tuae, Lesbia, sint satis superque.
quam magnus numerus Libyssae harenae
laserpiciferis iacet Cyrenis,
oraclum Iovis inter aestuosi
et Batti veteris sacrum sepulcrum,
aut quam sidera multa, cum tacet nox,
furtivos hominum vident amores,
tam te basia multa basiare
vesano satis et super Catullo est,
quae nec pernumerare curiosi
possint nec mala fascinare lingua.
و آنچه را میبینی از دست رفته، رفته بشمار.
روزگاری خورشیدهای درخشان بر تو تابید،
آنگاه که هر جا دخترک میبردت میرفتی،
دختری که ما دوستش داشتیم، چنان که هیچکس دوست داشته نخواهد شد.
آنجا آنهمه شادیها رخ میداد،
آنچه تو میخواستی و دخترک نیز نه نمیگفت.
براستی خورشیدهای درخشان بر تو تابید.
اکنون او دیگر نمیخواهد: تو نیز، ای ناتوان، مخواه،
و آنچه میگریزد دنبال مکن، و بیچاره مزی،
بلکه با دلی استوار تاب آور، سخت بایست.
بدرود، دخترک! اکنون کاتولوس سخت میایستد،
نه تو را میجوید و نه از توی بیرغبت خواهش میکند.
اما تو دریغ خواهی خورد، چون هیچکس تو را نخواهد.
ای بدبخت، وای بر تو! چه زندگانی برایت میماند!
اکنون که پیشِ تو خواهد آمد؟ به که زیبا خواهی نمود؟
اکنون که را دوست خواهی داشت؟ از آنِ که خوانده خواهی شد؟
که را خواهی بوسید؟ لبِ که را گاز خواهی گرفت؟
اما تو، کاتولوس، مصمّم، سخت بایست.
et quod vides perisse perditum ducas.
fulsere quondam candidi tibi soles,
cum ventitabas quo puella ducebat
amata nobis quantum amabitur nulla.
ibi illa multa tum iocosa fiebant,
quae tu volebas nec puella nolebat.
fulsere vere candidi tibi soles.
nunc iam illa non vult: tu quoque, impotens, noli,
nec quae fugit sectare, nec miser vive,
sed obstinata mente perfer, obdura.
vale, puella! iam Catullus obdurat,
nec te requiret nec rogabit invitam:
at tu dolebis, cum rogaberis nulla.
scelesta, vae te! quae tibi manet vita!
quis nunc te adibit? cui videberis bella?
quem nunc amabis? cuius esse diceris?
quem basiabis? cui labella mordebis?
at tu, Catulle, destinatus obdura.
برایم برتر از سیصد هزار تنی،
آیا به خانه، نزدِ خدایانِ خانگیات
و برادرانِ همدل و مادرِ پیر بازآمدهای؟
بازآمدهای! آه، چه خبرهای خجسته برایم!
تو را تندرست خواهم دید و از تو خواهم شنید
که چون رسمِ توست، از جایها و کارها و مردمانِ ایبری میگویی،
و گردنت را در آغوش کشیده،
لبِ خوش و چشمانت را خواهم بوسید.
آه، از هر چه مردمِ خوشبخت که هست،
که شادمانتر و خجستهتر از من است؟
antistans mihi milibus trecentis,
venistine domum ad tuos penates
fratresque unanimos anumque matrem?
venisti! o mihi nuntii beati!
visam te incolumem audiamque Hiberum
narrantem loca, facta, nationes,
ut mos est tuus, applicansque collum
iucundum os oculosque saviabor.
o, quantum est hominum beatiorum,
quid me laetius est beatiusve?
به دیدنِ دلبرش برده بود،
فاحشکی که آن دم ناگهان به نظرم آمد
نه بینمک و نه بیجاذبه.
چون به آنجا رسیدیم، سخنانی گوناگون
میانمان درگرفت، از جمله اینکه
بیتینیا اکنون چگونه است، حالش چطور است،
و آیا از آن پولی نصیبم شده است.
پاسخ دادم چنان که بود: هیچ، نه برای خودشان،
نه برای فرمانداران و نه برای همراهان،
که کسی سری چربتر بازآورد،
بویژه آنان را که فرماندارشان
عیّاش بود و همراهانش را به پشیزی نمیشمرد.
«اما دستِکم»، گفتند، «باید آنچه را
گویند آنجا زاده میشود فراهم آورده باشی،
مردانی برای تختروان.» من، تا خود را
نزدِ دختر خوشبختتر جلوه دهم،
گفتم: «چنان بختِ بد نداشتم،
که گرچه ولایتِ بدی نصیبم شد،
نتوانم هشت مردِ راستقامت فراهم کنم.»
اما نه اینجا و نه آنجا یک تن نداشتم
که پایهٔ شکستهٔ تختروانِ کهنهای را
بر گردنِ خود بتواند نهاد.
اینجا او، چنان که به آن هرزهتر میبرازید،
گفت: «کاتولوسِ عزیز، خواهش میکنم،
آنها را اندکی به من امانت ده: میخواهم
به معبدِ سِراپیس برده شوم.» گفتم به دختر: «صبر کن،
آنچه هماکنون گفتم که دارم،
از یادم رفت: آن رفیقم
گایوس کینّاست؛ او آنها را برای خود فراهم کرده.
اما، چه از آنِ او باشد چه از آنِ من، مرا چه؟
چنان به کارشان میبرم که گویی خود فراهم کردهام.
اما تو زنِ بینمک و آزارگری هستی،
که نزدِ تو نمیتوان یک دم بیاحتیاط بود.»
visum duxerat e foro otiosum,
scortillum, ut mihi tunc repente visum est,
non sane inlepidum neque invenustum.
huc ut venimus, incidere nobis
sermones varii, in quibus, quid esset
iam Bithynia, quo modo se haberet,
ecquonam mihi profuisset aere.
respondi id quod erat, nihil neque ipsis
nec praetoribus esse nec cohorti,
cur quisquam caput unctius referret,
praesertim quibus esset irrumator
praetor nec faceret pili cohortem.
at certe tamen, inquiunt, quod illic
natum dicitur esse comparasti,
ad lecticam homines. ego, ut puellae
unum me facerem beatiorem,
non, inquam, mihi tam fuit maligne,
ut, provincia quod mala incidisset,
non possem octo homines parare rectos.
at mi nullus erat neque hic neque illic
fractum qui veteris pedem grabati
in collo sibi conlocare posset.
hic illa, ut decuit cinaediorem,
quaeso, inquit, mihi, mi Catulle, paulum
istos commoda: nam volo ad Sarapim
deferri. Mane, inquii puellae,
istud quod modo dixeram, me habere,
fugit me ratio: meus sodalis
Cinna est Gaius; is sibi paravit.
verum, utrum illius an mei, quid ad me?
utor tam bene quam mihi pararim.
sed tu insulsa male et molesta vivis,
per quam non licet esse neglegentem.
خواه او تا دورترین هندیان راه سپرد،
آنجا که ساحل از موجِ خاورِ
دورطنین کوبیده میشود،
خواه به سرزمینِ هیرکانیان یا اعرابِ نازپرورد،
خواه به ساکاها یا پارتیانِ تیرانداز،
خواه به آن دشتهای آبی که نیلِ هفتشاخه
رنگینشان میکند،
خواه از فرازِ آلپهای بلند بگذرد
تا یادگارهای قیصرِ بزرگ را بنگرد،
راینِ گُل، آن دریای هولانگیز، و بریتانیاییِ
دورافتاده،
آمادهاید که همهٔ اینها را، هر چه خواستِ
آسمانیان آورد، با او بیازمایید،
پس چند سخنِ ناخوش را به دلبرِ من
پیام برید.
با فاسقانش خوش بزید و بسر برد،
که سیصد تنشان را یکجا در آغوش میفشارد،
هیچیک را بهراستی دوست نمیدارد، اما پیدرپی
تهیگاهِ همه را میدرد؛
و دیگر به عشقِ من، چون پیش، ننگرد،
عشقی که به تقصیرِ او افتاد چون گلِ
کنارِ کشتزار، پس از آنکه گاوآهنِ گذرنده
به آن رسید و افکندش.
sive in extremos penetrabit Indos,
litus ut longe resonante Eoa
tunditur unda,
sive in Hyrcanos Arabasve molles,
seu Sacas sagittiferosve Parthos,
sive quae septemgeminus colorat
aequora Nilus,
sive trans altas gradietur Alpes
Caesaris visens monimenta magni,
Gallicum Rhenum, horribile aequor, ulti-
mosque Britannos,
omnia haec, quaecumque feret voluntas
caelitum, temptare simul parati,
pauca nuntiate meae puellae
non bona dicta.
cum suis vivat valeatque moechis,
quos simul complexa tenet trecentos,
nullum amans vere, sed identidem omnium
ilia rumpens;
nec meum respectet, ut ante, amorem,
qui illius culpa cecidit velut prati
ultimi flos, praetereunte postquam
tactus aratro est.
در شوخی و شراب نیکو رفتار نمیکنی:
دستمالِ بیخبران را میربایی.
این را بامزه میپنداری؟ در اشتباهی، ای نادان!
هر چه بیمقدار و بیجاذبه باشد.
باور نمیکنی؟ از برادرت پولّیو باور کن،
که خوش داشت سرقتهای تو را حتی به تالانتی
بازخرد؛ زیرا پسری است در ظرافت
و در بذلهگویی سخنور.
پس یا سیصد بیتِ یازدههجایی
چشمبهراه باش، یا دستمالم را بازپس ده،
که مرا نه به ارزشش نگران میکند،
بلکه یادگارِ رفیقِ من است.
زیرا فابولوس و وِرانیوس دستمالهای
سائتابی از ایبرها برایم
به هدیه فرستادند: ناگزیر باید اینها را دوست بدارم
همچنان که وِرانیوسِ کوچک و فابولوس را.
non belle uteris in ioco atque vino:
tollis lintea neglegentiorum.
hoc salsum esse putas? fugit te, inepte!
quamvis sordida res et invenusta est
non credis mihi?crede Pollioni
fratri, qui tua furta vel talento
mutari velit; est enim leporum
disertus puer ac facetiarum.
quare aut hendecasyllabos trecentos
exspecta, aut mihi linteum remitte,
quod me non movet aestimatione,
verum est mnemosynum mei sodalis.
nam sudaria Saetaba ex Hiberis
miserunt mihi muneri Fabullus
et Veranius: haec amem necesse est
et Veraniolum meum et Fabullum.
تا چند روزِ دیگر، اگر خدایان یارت باشند،
اگر با خود شامی خوب و بزرگ بیاوری،
نه بی دخترکی سپیدروی
و شراب و نمکِ سخن و هر گونه خنده.
اگر اینها را، میگویم، بیاوری، ای دلبندِ ما،
نیکو شام خواهی خورد؛ زیرا کیسهٔ کاتولوسِ تو
پُر از تارِ عنکبوت است.
اما در عوض عشقِ ناب خواهی گرفت،
یا هر چه دلپذیرتر و ظریفتر از آن است:
زیرا عطری خواهم داد که به دلبرِ من
وِنوسها و کوپیدوها بخشیدهاند،
و چون آن را ببویی، از خدایان خواهی خواست
که تو را، فابولوس، سراپا بینی کنند.
paucis, si tibi di favent, diebus,
si tecum attuleris bonam atque magnam
cenam, non sine candida puella
et vino et sale et omnibus cachinnis.
haec si, inquam, attuleris, venuste noster
cenabis bene; nam tui Catulli
plenus sacculus est aranearum.
sed contra accipies meros amores
seu quid suavius elegantiusve est:
nam unguentum dabo, quod meae puellae
donarunt Veneres Cupidinesque,
quod tu cum olfacies, deos rogabis
totum ut te faciant, Fabulle, nasum.
کالووسِ دلنشین، به سببِ آن هدیه
تو را به کینِ واتینیوسی دشمن میداشتم:
زیرا چه کردم یا چه گفتم من،
که مرا به اینهمه شاعرِ بد چنین هلاک میکنی؟
آن مشتریجو را خدایان بلاهای بسیار دهند
که اینهمه ناپاکان را برایت فرستاد.
اما اگر، چنان که گمان میکنم، این هدیهٔ نو و یافته را
سولّای دبیر به تو داده،
مرا بد نیست، بلکه خوب و خجسته است،
که رنجهای تو به هدر نمیرود.
خدایانِ بزرگ، چه کتابچهٔ هولانگیز و نفرینشدهای،
که تو البته به کاتولوست
فرستادی، تا در دم، در همان روز بمیرد،
در ساتورنالیا، بهترینِ روزها!
نه، ای مکّار، اینگونه از تو نخواهد گذشت:
زیرا، چون بامداد بردمد، به دکانهای
کتابفروشان خواهم دوید، کائسیوسها، آکوینوسها،
سوفِنوس را، همهٔ زهرها را گرد خواهم آورد،
و تو را به این کیفرها پاداش خواهم داد.
شما نیز از اینجا بدرود و بروید،
به آنجا که پای بدتان را از آن آوردید،
ای دردسرهای این روزگار، ای بدترین شاعران.
iucundissime Calve, munere isto
odissem te odio Vatiniano:
nam quid feci ego quidve sum locutus,
cur me tot male perderes poetis?
isti di mala multa dent clienti
qui tantum tibi misit impiorum.
quod si, ut suspicor, hoc novum ac repertum
munus dat tibi Sulla litterator,
non est mi male, sed bene ac beate,
quod non dispereunt tui labores.
di magni, horribilem et sacrum libellum,
quem tu scilicet ad tuum Catullum
misti, continuo ut die periret,
Saturnalibus, optimo dierum!
non, non hoc tibi, false, sic abibit:
nam, si luxerit, ad librariorum
curram scrinia, Caesios, Aquinos,
Suffenum, omnia colligam venena,
ac te his suppliciis remunerabor.
vos hinc interea valete, abite
illuc unde malum pedem attulistis,
saecli incommoda, pessimi poetae.
کسانی باشید که دستانتان را
از رساندن به ما بیزار نباشید،
lectores eritis manusque vestras
non horrebitis admovere nobis,
آورِلیوس. خواهشی شرمآگین دارم:
که اگر هرگز در دل آرزوی چیزی کردهای
که پاک و دستنخوردهاش میخواستی،
این پسر را برایم پاکدامنانه نگه دار.
نمیگویم از مردمِ کوچه: از آنان بیمی نداریم
که در گذرگاه، اینسو و آنسو
سرگرمِ کارِ خویش میگذرند؛
بلکه از تو میترسم و از آلتِ تو
که برای پسران، خوب و بد، خطرناک است.
آن را هر جا و هرگونه که خواهی بجنبان،
هر چه خواهی، هر جا که بیرون آماده باشد:
تنها این یکی را استثنا میکنم، به گمانم، شرمآگین.
اما اگر دلِ بد و شوریدگیِ دیوانه
تو را، ای بدکار، به چنان گناهی براند
که با نیرنگ به سرِ ما بتازی،
آه، آنگاه وای بر توی بدبختِ بدفرجام،
که با پاهای کشیده، از دروازهٔ گشوده
تربها و کفالها از تو خواهند گذشت.
Aureli. Veniam peto pudentem,
ut, si quicquam animo tuo cupisti
quod castum expeteres et integellum,
conserves puerum mihi pudice,
non dico a populo: nihil veremur
istos qui in platea modo huc modo illuc
in re praetereunt sua occupati;
verum a te metuo tuoque pene
infesto pueris bonis malisque.
quem tu qua libet, ut libet moveto
quantum vis, ubi erit foris paratum:
hunc unum excipio, ut puto, pudenter.
quod si te mala mens furorque vecors
in tantam impulerit, sceleste, culpam,
ut nostrum insidiis caput lacessas,
ah tum te miserum malique fati,
quem attractis pedibus patente porta
percurrent raphanique mugilesque.
آورِلیوسِ ابنه و فوریوسِ لوند،
که مرا از سرِ بیتهای کوچکم،
چون که نازکاند، بیشرم پنداشتید.
زیرا سزاوار است که شاعرِ پارسا خود پاک باشد،
اما بیتهای کوچکش را هیچ نیازی نیست؛
که آنها آنگاه سرانجام نمک و لطف دارند
اگر نازک باشند و اندکی بیشرم،
و بتوانند آنچه را میخارد برانگیزند،
نمیگویم در پسران، بلکه در این مویینهمردانِ
که نمیتوانند کمرگاهِ سختِ خود را بجنبانند.
شما چون هزاران بوسه را
خواندید، مرا مردی نیممرد پنداشتید؟
شما را خواهم گایید، از پس و پیش.
Aureli pathice et cinaede Furi,
qui me ex versiculis meis putastis,
quod sunt molliculi, parum pudicum.
nam castum esse decet pium poetam
ipsum, versiculos nihil necesse est,
qui tum denique habent salem ac leporem,
si sunt molliculi ac parum pudici
et quod pruriat incitare possunt,
non dico pueris, sed his pilosis,
qui duros nequeunt movere lumbos.
vos quod milia multa basiorum
legistis, male me marem putatis?
pedicabo ego vos et irrumabo.
و آمادهٔ رقصی، اما از پایههای نااستوارِ
پلِ کوچکت که بر تختههای بازسازیده ایستاده بیم داری،
مبادا به پشت افتد و در مردابِ گودافتاده فرو خُسبد،
باشد که پلی نیکو، چنان که آرزو داری، برایت پدید آید،
که بر آن حتی آیینِ سالیسوبسیلوس نیز برگزار شود،
این پیشکشِ خندهای بزرگ را به من ببخش، کولونیا.
میخواهم همشهریِ خود را از پلِ تو
سرنگون در گِل بیفکنم، سر و پا،
همانجا که از سراسرِ دریاچه و مردابِ گندیده
گودالِ کبودترین و ژرفترین است.
مردی است بینهایت بینمک، خِردش بهاندازهٔ کودکی
دوساله نیست که در بازوی لرزانِ پدرِ خفتهاش میخوابد.
او را دختری در شکوفانیترین بهارِ جوانی به همسریست
(و دختری از بزغالهٔ نازک نازکتر،
که باید از سیاهترین انگورها با دقتِ بیشتری پاسش داشت)،
میگذارد او هرگونه که خواهد بازی کند و پشیزی هم پروا نمیکند،
و از جای خود برنمیخیزد، بلکه چون درختِ توسکایی
در گودالی که تبرِ لیگوری بریده افتاده،
درست به همان اندازه همهچیز را درمییابد که گویی هیچجا نیست:
چنین است این مبهوتِ من، هیچ نمیبیند، هیچ نمیشنود،
که خود کیست، هست یا نیست، این را نیز نمیداند.
اکنون میخواهم او را از پلِ تو سرنگون بیفکنم،
تا شاید بتوانم آن کودنِ کرخت را ناگهان بیدار کنم
و آن جانِ بهپشتافتاده را در لجنِ سنگین رها کنم،
چنان که استر نعلِ آهنین را در گِلابِ چسبنده.
et salire paratum habes, sed vereris inepta
crura ponticuli assulis stantis in redivivis,
ne supinus eat cavaque in palude recumbat,
sic tibi bonus ex tua pons libidine fiat,
in quo vel Salisubsili sacra suscipiantur,
munus hoc mihi maximi da, Colonia, risus.
quendam municipem meum de tuo volo ponte
ire praecipitem in lutum per caputque pedesque,
verum totius ut lacus putidaeque paludis
lividissima maximeque est profunda vorago.
insulsissimus est homo, nec sapit pueri instar
bimuli tremula patris dormientis in ulna:
cui cum sit viridissimo nupta flore puella
(et puella tenellulo delicatior haedo,
adservanda nigerrimis diligentius uvis),
ludere hanc sinit ut libet, nec pili facit uni,
nec se sublevat ex sua parte, sed velut alnus
in fossa Liguri iacet suppernata securi,
tantundem omnia sentiens quam si nulla sit usquam
talis iste meus stupor nil videt, nihil audit,
ipse qui sit, utrum sit an non sit, id quoque nescit.
nunc eum volo de tuo ponte mittere pronum,
si pote stolidum repente excitare veternum
et supinum animum in gravi derelinquere caeno,
ferream ut soleam tenaci in voragine mula.
نه تنها اینها، بلکه هر چه بوده
یا هست یا در سالهای دیگر خواهد بود،
آرزو داری عشقِ مرا از پشت بگایی.
و نه پنهان: زیرا با اویی، با هم شوخی میکنی،
به پهلویش چسبیده هرچیز را میآزمایی.
بیهوده: زیرا تویی را که برایم دام میگستری،
پیش از آن به دهانگاییدن خواهم گرفت.
و اگر این کار را سیر انجام میدادی، خاموش میماندم:
اما اکنون از این دریغ میخورم که پسرکِ من
گرسنه و تشنه ماندن خواهد آموخت، وای بر من.
پس دست بردار، تا هنوز شرمآگین توانی،
مبادا کار را با دهانگاییدهشدن به پایان بری.
non harum modo, sed quot aut fuerunt
aut sunt aut aliis erunt in annis,
pedicare cupis meos amores.
nec clam: nam simul es, iocaris una,
haerens ad latus omnia experiris.
frustra: nam insidias mihi instruentem
tangam te prior irrumatione.
atque id si faceres satur, tacerem:
nunc ipsum id doleo, quod esurire,
ah me me, puer et sitire discet.
quare desine, dum licet pudico,
ne finem facias, sed irrumatus.
مردی است دلنشین و خوشسخن و شهری،
و همو بسیار بسیار بیش از همه شعر میسراید.
گمان میکنم دههزار بیت یا بیشتر
نوشته باشد، و نه چنان که رسم است، بر کاغذِ پاکشده
بازنوشته: کاغذِ شاهانه، دفترهای نو،
قرقرههای نو، بندها، جلدِ سرخ،
همه با سرب خطکشیده و با سنگپا صافشده.
چون اینها را بخوانی، آن سوفِنوسِ زیبا و شهری
باز بزغالهدوش یا گورکَنی
به نظر میآید: چندان دور و دگرگون میشود.
این را چه بپنداریم؟ همو که هماکنون لوده
یا هر چه از این زیرکانهتر مینمود،
همو از دهاتیِ بیذوق بیذوقتر است
همینکه به شعر دست میزند، و هرگز همو
چندان خوشبخت نیست که وقتی شعر مینویسد:
چنان از خود شاد و به خویش شیفته است.
بیگمان همهٔ ما به همین فریب میخوریم، و کسی نیست
که در چیزی نتوانی در او سوفِنوسی ببینی.
هر کس را خطایی از آنِ خود بخشیدهاند،
اما بارِ پشتِ خویش را که بر دوش داریم نمیبینیم.
homo est venustus et dicax et urbanus,
idemque longe plurimos facit versus.
puto esse ego illi milia aut decem aut plura
perscripta, nec sic, ut fit, in palimpsesto
relata: chartae regiae, novi libri,
novi umbilici, lora, rubra membrana,
derecta plumbo et pumice omnia aequata.
haec cum legas tu, bellus ille et urbanus
Suffenus unus caprimulgus aut fossor
rursus videtur: tantum abhorret ac mutat.
hoc quid putemus esse? Qui modo scurra
aut si quid hac re tritius videbatur,
idem infaceto est infacetior rure
simul poemata attigit, neque idem unquam
aeque est beatus ac poema cum scribit:
tam gaudet in se tamque se ipse miratur.
nimirum idem omnes fallimur, neque est quisquam
quem non in aliqua re videre Suffenum
possis. Suus cuique attributus est error,
sed non videmus manticae quod in tergo est.
نه ساس و نه عنکبوت و نه آتش،
اما پدر و نامادری داری، که دندانهاشان
حتی سنگِ خارا را میتوانند جوید،
با پدرت خوش میگذرانی
و با همسرِ چوبینِ آن پدر.
شگفت نیست: زیرا همگی تندرستید،
نیکو گوارش میکنید، از هیچ نمیترسید،
نه از آتشسوزی، نه از ویرانیهای گران،
نه از دزدیِ ناپاک، نه از نیرنگِ زهر،
نه از دیگر پیشامدهای خطر.
و تنهایی دارید خشکتر از شاخ،
یا اگر چیزی خشکتر هست، از آن،
از آفتاب و سرما و گرسنگی.
پس چرا خوش و خجسته نباشی؟
از تو عرق دور است، آبِ دهان دور است،
و آبِ بینی و اخلاطِ بدِ آن.
به این پاکیزگی، پاکیزگیِ بیشتری بیفزای،
که نشیمنت از نمکدان پاکتر است،
و در تمامِ سال ده بار هم نمیرینی؛
و آنچه هست از باقلا و سنگریزه سفتتر است،
که اگر به دستانت بمالی و بفشاری،
هرگز نتوانی انگشتی را بیالایی.
این نعمتهای چنین خجسته را، فوریوس،
خوار مشمار و کوچک مپندار،
و آن صد سسترس را که همیشه گدایی میکنی
دیگر مخواه: زیرا بهقدرِ کافی خجستهای.
nec cimex neque araneus neque ignis,
verum est et pater et noverca, quorum
dentes vel silicem comesse possunt,
est pulchre tibi cum tuo parente
et cum coniuge lignea parentis.
nec mirum: bene nam valetis omnes,
pulchre concoquitis, nihil timetis,
non incendia, non graves ruinas,
non furta impia, non dolos veneni,
non casus alios periculorum.
atqui corpora sicciora cornu
aut si quid magis aridum est habetis
sole et frigore et esuritione.
quare non tibi sit bene ac beate?
a te sudor abest, abest saliva,
mucusque et mala pituita nasi.
hanc ad munditiem adde mundiorem,
quod culus tibi purior salillo est,
nec toto decies cacas in anno;
atque id durius est faba et lapillis,
quod tu si manibus teras fricesque,
non unquam digitum inquinare possis.
haec tu commoda tam beata, Furi,
noli spernere nec putare parvi,
et sestertia quae soles precari
centum desine: nam satis beatu’s.
نه تنها اینان، بلکه هر چه بوده
یا پس از این در سالهای دیگر خواهد بود،
کاش گنجهای میداس را به آن کس میبخشیدی
که نه بنده دارد و نه صندوقِ مال،
تا خود را چنین به او دوستداشتن وامینهادی.
«چه؟ مگر مردی زیبا نیست؟» میگویی. هست:
اما این زیبا نه بنده دارد و نه صندوق.
این را هرچه خواهی سبک بگیر و نادیده انگار:
با اینهمه او نه بنده دارد و نه صندوق.
non horum modo, sed quot aut fuerunt
aut posthac aliis erunt in annis,
mallem divitias Midae dedisses
isti cui neque servus est neque arca,
quam sic te sineres ab illo amari.
quid? Non est homo bellus? inquies. est:
sed bello huic neque servus est neque arca.
hoc tu quam libet abice elevaque:
nec servum tamen ille habet neque arcam.
یا مغزِ استخوانِ غاز یا نرمهٔ گوش،
یا آلتِ سستِ پیرمرد و جایهای تارِعنکبوتگرفته،
و همان تالوس، ربایندهتر از طوفانِ آشفته،
آنگاه که زنِ گستاخ دهاندریدگان را نشان میدهد،
ردایم را که ربودی به من بازگردان،
و دستمالِ سائتابی و پارچههای نقشدارِ تینوسی را،
ای نادان، که آشکارا چون میراثِ نیاکان به کارشان میبری.
اکنون آنها را از چنگالت بِکَن و بازگردان،
مبادا پهلوی پشمینِ نرم و دستانِ نازکت را
تازیانهها زشت داغکشان نقشنگار کنند،
و بیسابقه بجوشی چون کشتیِ خُردی
که در دریایِ بزرگ به بادِ دیوانه گرفتار شده.
vel anseris medullula vel imula auricilla
vel pene languido senis situque araneoso,
idemque Thalle turbida rapacior procella,
cum † diva mulier aries ostendit oscitantes,
remitte pallium mihi meum quod involasti
sudariumque Saetabum catagraphosque Thynos,
inepte, quae palam soles habere tanquam avita.
quae nunc tuis ab unguibus reglutina et remitte,
ne laneum latusculum manusque mollicellas
inusta turpiter tibi flagella conscribillent,
et insolenter aestues velut minuta magno
deprensa navis in mari vesaniente vento.
و نه رو به بادِ باختر،
نه رو به بورِآسِ سهمگین یا آپِلیوتِس،
بلکه رو به پانزدههزار و دویست سسترس بدهی.
آه چه بادی هولانگیز و طاعونآور!
جامهای تلختر برایم لبریز کن،
چنان که قانونِ پوستومیا، بانوی بزم، فرمان میدهد،
که از دانهٔ مستِ انگور مستتر است.
اما شما، ای آبها، از اینجا هر جا خواهید بروید،
ای تباهیِ شراب، و نزدِ پرهیزگاران
کوچ کنید: اینجا تیونیانوسِ ناب است.
inger mi calices amariores,
ut lex Postumiae iubet magistrae,
ebrioso acino ebriosioris.
at vos quo libet hinc abite, lymphae,
vini pernicies, et ad severos
migrate: hic merus est Thyonianus.
با بار و بندیلِ سبک و آماده،
وِرانیوسِ بهترین و تو، فابولوسِ من،
حالتان چطور است؟ آیا بهاندازهٔ کافی با آن
بیسروپا سرما و گرسنگی کشیدید؟
آیا در دفترهاتان اندک سودی
هزینهشده پیداست؟ چنان که برای من، که در پیِ
فرماندارم رفتم و آنچه را خرج کردم سود مینویسم.
آه مِمّیوس، مرا خوب و دیرزمان به پشت خوابانده
با تمامِ آن تیر آهسته دهانگاییدی.
اما، تا آنجا که میبینم، شما نیز به همان
سرنوشت گرفتار بودید: زیرا با آلتی نه کوچکتر
انباشته شدید. بروید و دوستانِ اشرافی بجویید.
اما خدایان و الههها به شما بلاهای بسیار
دهند، ای ننگِ رومولوس و رِموس.
aptis sarcinulis et expeditis,
Verani optime tuque mi Fabulle,
quid rerum geritis? Satisne cum isto
vappa frigoraque et famem tulistis?
ecquidnam in tabulis patet lucelli
expensum, ut mihi, qui meum secutus
praetorem refero datum lucello,
o Memmi, bene me ac diu supinum
tota ista trabe lentus irrumasti.
sed, quantum video, pari fuistis
casu: nam nihilo minore verpa
farti estis. pete nobiles amicos.
at vobis mala multa di deaeque
dent, opprobria Romuli Remique.
مگر بیشرم و پرخور و قمارباز،
که مامورّا آنچه را گُلِ گیسودار
و بریتانیایِ دورافتاده پیشتر داشت اکنون دارد؟
رومولوسِ لوند، این را خواهی دید و تاب خواهی آورد؟
و او اکنون گردنفراز و لبریز
بسترِ همگان را خواهد پیمود
چون کبوترکی سپید یا آدونیس؟
رومولوسِ لوند، این را خواهی دید و تاب خواهی آورد؟
تو بیشرم و پرخور و قماربازی.
آیا به این نام بود، ای سردارِ بیهمتا،
که در دورافتادهترین جزیرهٔ باختر بودی،
تا آن آلتِ فرسودهٔ شما
دویستبار یا سیصدبار ببلعد؟
این جز بخششِ واژگونه چیست؟
کم عیاشی کرد یا کم به هدر داد؟
نخست داراییِ پدری را دریده،
دومین غنیمت از پونتوس؛ سومین
از ایبری، که رودِ زرآورِ تاگوس میشناسدش.
اکنون گُل و بریتانیا از او بیم دارند.
چرا این پلید را میپرورید؟ یا او چه تواند
جز میراثهای چرب را فرو بلعیدن؟
آیا به این نام، ای پرتوانترینِ شهر،
پدرزن و داماد، همهچیز را بر باد دادید؟
nisi impudicus et vorax et aleo,
Mamurram habere quod comata Gallia
habebat ante et ultima Britannia?
Cinaede Romule, haec videbis et feres?
et ille nunc superbus et superfluens
perambulabit omnium cubilia
ut albulus columbus aut Adoneus?
cinaede Romule, haec videbis et feres?
es impudicus et vorax et aleo.
eone nomine, imperator unice,
fuisti in ultima occidentis insula,
ut ista vestra diffututa mentula
ducenties comesset aut trecenties?
quid est alid sinistra liberalitas?
parum expatravit an parum elluatus est?
paterna prima lancinata sunt bona;
secunda praeda Pontica; inde tertia
Hibera, quam scit amnis aurifer Tagus.
nunc Galliae timetur et Britanniae.
quid hunc malum fovetis? aut quid hic potest
nisi uncta devorare patrimonia?
eone nomine † urbis opulentissime
socer generque, perdidistis omnia?
دیگر هیچ بر تو، ای سنگدل، بر دوستِ شیرینت رحم نمیآید؟
دیگر در فریفتن و خیانتم درنگ نمیکنی، ای پیمانشکن؟
کارهای ناپاکِ مردمانِ فریبکار آسمانیان را خوش نمیآید؛
تو آن را نادیده میگیری و مرا بیچاره در بلاها رها میکنی.
افسوس، بگو، آدمیان چه کنند، به که اعتماد کنند؟
براستی تو خود فرمان میدادی که جان بسپارم، ای بیانصاف،
مرا به عشق کشاندی، چنان که گویی همهچیز برایم امن بود.
همان تو اکنون خود را وامیکشی و همهٔ گفتهها و کردههایت را
میگذاری که بادها و مههای هوا بیهوده ببرند.
اگر تو فراموش کردهای، اما خدایان به یاد دارند، فیدِس به یاد دارد،
که کاری خواهد کرد تا بعدها از کردهٔ خویش پشیمان شوی.
iam te nil miseret, dure, tui dulcis amiculi?
iam me prodere, iam non dubitas fallere, perfide?
nec facta impia fallacum hominum caelicolis placent;
quae tu neglegis, ac me miserum deseris in malis.
eheu, quid faciant, dic, homines, cuive habeant fidem?
certe tute iubebas animam tradere, inique, me
inducens in amorem, quasi tuta omnia mi forent.
idem nunc retrahis te ac tua dicta omnia factaque
ventos irrita ferre ac nebulas aerias sinis.
si tu oblitus es, at di meminerunt, meminit Fides,
quae te ut paeniteat postmodo facti faciet tui.
هر چه از آنها که در دریاچههای زلال
و دریای پهناور، نپتونِ دوگانه برمیدارد،
چه شادمانه و چه خوشدل تو را میبینم،
خود بهسختی باور میکنم که تینیا و دشتهای
بیتینیا را پشتِ سر نهادهام و تو را در امان میبینم!
آه، چه چیز خجستهتر از رهایی از رنجهاست،
چون ذهن بارِ خود را فرو مینهد، و ما از رنجِ
سفرِ بیگانه خسته، به خانهٔ خویش بازمیرسیم
و در بسترِ آرزومندش میآساییم؟
این تنها همان است که پاداشِ آنهمه رنج است.
درود، ای سیرمیوی دلپذیر، و به خداوندگارت شاد باش؛
شادی کنید شما نیز، ای موجهای دریاچهٔ لیدیایی؛
بخندید، هر چه خندهٔ خانگی هست.
ocelle, quascumque in liquentibus stagnis
marique vasto fert uterque Neptunus,
quam te libenter quamque laetus inviso,
vix mi ipse credens Thyniam atque Bithynos
liquisse campos et videre te in tuto!
o quid solutis est beatius curis,
cum mens onus reponit, ac peregrino
labore fessi venimus larem ad nostrum
desideratoque adquiescimus lecto?
hoc est quod unum est pro laboribus tantis.
salve, o venusta Sirmio, atque ero gaude;
gaudete vosque, o Lydiae lacus undae;
ridete, quidquid est domi cachinnorum.
ای مایهٔ نازم، ای دلبریِ من،
بفرما تا بهگاهِ نیمروز نزدت آیم.
و اگر چنین فرمودی، این را نیز یاری کن
که کسی چفتِ درگاه را نبندد،
و تو را هوسِ بیرونرفتن نباشد؛
بلکه در خانه بمان و برای ما
نه بارِ پیوستهٔ همآغوشی آماده کن.
اما اگر کاری داری، هماکنون بفرما:
زیرا ناهارخورده به پشت افتادهام و سیر،
پیراهن و ردا را از شهوت میشکافم.
meae deliciae, mei lepores,
iube ad te veniam meridiatum.
et si iusseris illud, adiuvato,
ne quis liminis obseret tabellam,
neu tibi libeat foras abire;
sed domi maneas paresque nobis
novem continuas fututiones.
verum, si quid ages, statim iubeto:
nam pransus iaceo et satur supinus
pertundo tunicamque palliumque.
ویبِنیوسِ پدر، و پسرِ لوند،
(زیرا پدر با دستِ راستِ آلودهتر،
و پسر با نشیمنِ پرخورتر است)
چرا به تبعید و سواحلِ نکبت نمیروید،
حال که دزدیهای پدر
بر همگان آشکار است، و تو، ای پسر،
نمیتوانی نشیمنِ مویینهات را به پشیزی بفروشی؟
Vibenni pater, et cinaede fili,
(nam dextra pater inquinatiore,
culo filius est voraciore)
cur non exsilium malasque in oras
itis, quandoquidem patris rapinae
notae sunt populo, et natis pilosas,
fili, non potes asse venditare?
دخترکان و پسرکانِ پاک؛
دیانا را، ای پسرکانِ پاک
و دخترکان، بسراییم.
ای لاتونیا، فرزندِ بزرگِ
یوپیترِ بزرگترین،
که مادر تو را نزدِ زیتونِ دِلوسی
بر زمین نهاد،
تا بانوی کوهها باشی
و جنگلهای سرسبز
و درّههای نهان
و رودهای خروشان؛
تو را لوکینا خوانند
زنانِ دردزهِ زاینده،
یونوی نیرومند، و به نورِ عاریتی
لونا خوانده میشوی.
تو، ای الهه، با گردشِ ماهانهات
راهِ سالانه را میپیمایی،
و انبارهای روستاییِ کشاورز را
از خرمنِ خوب پُر میکنی.
به هر نام که تو را خوش آید
مقدّس باش، و نژادِ رومولوس را،
چنان که از دیرباز رسمت بوده،
به یاریِ نیکو پاس دار.
puellae et pueri integri;
Dianam pueri integri
puellaeque canamus.
O Latonia, maximi
magna progenies Iovis,
quam mater prope Deliam
deposivit olivam,
montium domina ut fores
silvarumque virentium
saltuumque reconditorum
amniumque sonantum;
tu Lucina dolentibus
Iuno dicta puerperis,
tu potens Trivia et notho es
dicta lumine Luna.
tu cursu, dea, menstruo
metiens iter annuum
rustica agricolae bonis
tecta frugibus exples.
sis quocumque tibi placet
sancta nomine, Romulique,
antique ut solita es, bona
sospites ope gentem.
رفیقم کائکیلیوس، بگویی
که به وِرونا بیاید و دیوارهای کومومِ نو
و ساحلِ لاریوس را پشتِ سر نهد:
زیرا میخواهم اندیشههایی چند از دوستی
که از آنِ من و اوست بشنود.
پس اگر خردمند باشد، راه را خواهد بلعید،
هرچند دخترکی سپیدروی هزاربار
او را در رفتن بازخواند و دو دست را
به گردنش انداخته درنگ خواهد،
دختری که اکنون، اگر راستم گفته باشند،
با عشقی مهارناپذیر بیقرارِ اوست:
زیرا از آن دم که سرآغازِ «بانوی دیندیموس» را خواند،
از همانگاه آتش، مغزِ استخوانِ آن بیچاره را میخورد.
تو را میبخشم، ای دختری که از پریِ سافویی
دانشورتری: زیرا «مادرِ بزرگ» را کائکیلیوس
دلپذیر آغاز کرده است.
velim Caecilio, papyre, dicas,
Veronam veniat, Novi relinquens
Comi moenia Lariumque litus:
nam quasdam volo cogitationes
amici accipiat sui meique.
quare, si sapiet, viam vorabit,
quamvis candida milies puella
euntem revocet manusque collo
ambas iniciens roget morari,
quae nunc, si mihi vera nuntiantur,
illum deperit impotente amore:
nam quo tempore legit incohatam
Dindymi dominam, ex eo misellae
ignes interiorem edunt medullam.
ignosco tibi, Sapphica puella
Musa doctior: est enim venuste
Magna Caecilio incohata Mater.
نذرِ دلبرم را ادا کنید:
زیرا او به وِنوس و کوپیدوی مقدّس نذر کرد
که اگر به او بازگردانده شوم
و از پرتابِ ایامبوسِ درشت دست بردارم،
برگزیدهترین نوشتههای بدترین شاعر را
به خدای کندپا خواهد سپرد
تا با چوبِ شومِ آتش سوزانده شود.
و آن دخترِ شریر دید که این را
شوخ و دلپذیر به خدایان نذر میکند.
اکنون، ای زادهٔ دریای نیلگون،
که ایدالیومِ مقدّس و اوریوسِ گشوده را،
و آنکونا و کنیدوسِ نیزارزار را،
و آماتوس و گولگوی را،
و دورّاخیوم، میخانهٔ آدریا را میآرایی،
این نذر را پذیرفته و اداشده گردان،
اگر بیذوق و بیجاذبه نباشد.
اما شما در این میان به آتش درآیید،
ای پُر از روستاییگری و بیمزگی،
سالنامههای وُلوسیوس، ای کاغذِ ریدهشده.
votum solvite pro mea puella:
nam sanctae Veneri Cupidinique
vovit, si sibi restitutus essem
desissemque truces vibrare iambos,
electissima pessimi poetae
scripta tardipedi deo daturam
infelicibus ustilanda lignis.
et hoc pessima se puella vidit
iocose lepide vovere divis.
nunc, o caeruleo creata ponto,
quae sanctum Idalium Uriosque apertos,
quaeque Ancona Cnidumque harundinosam
colis, quaeque Amathunta, quaeque Golgos,
quaeque Durrachium Hadriae tabernam,
acceptum face redditumque votum,
si non inlepidum neque invenustum est.
at vos interea venite in ignem,
pleni ruris et inficetiarum
Annales Volusi, cacata charta.
ستونِ نهم از برادرانِ کلاهنمدی،
میپندارید که تنها شما را آلت هست،
تنها شما را رواست که هر چه دختر هست
بگایید و دیگران را همه بز بشمارید؟
یا، چون بینمک پیوسته نشستهاید،
صد یا دویست تن، نمیپندارید که من جرئت خواهم کرد
شما دویست نشستهٔ آنجا را یکجا دهان بگایم؟
اما بپندارید: زیرا پیشانیِ تمامِ میخانه را
برایتان با نقشِ آلت خواهم نگاشت.
زیرا دخترکِ من، که از آغوشم گریخت،
دختری که چندان دوستش داشتم که هیچکس دوست داشته نخواهد شد،
دختری که برایش نبردهای بزرگ کردم،
همانجا نشسته است. او را همهٔ نیکبختان
دوست میدارید، و — که مایهٔ ننگ است —
همهٔ فاسقانِ ناچیزِ کوچهگرد؛
تو بیش از همه، ای یگانه از گیسودارانِ
سرزمینِ خرگوشخیزِ کِلتیبری،
اِگناتیوس، که ریشِ انبوه نیکش مینماید
و دندانی که با شاشِ ایبری سابیده شده.
a pilleatis nona fratribus pila,
solis putatis esse mentulas vobis,
solis licere quidquid est puellarum
confutuere et putare ceteros hircos?
an, continenter quod sedetis insulsi
centum an ducenti, non putatis ausurum
me una ducentos irrumare sessores?
atqui putate: namque totius vobis
frontem tabernae sopionibus scribam.
puella nam mi, quae meo sinu fugit,
amata tantum quantum amabitur nulla,
pro qua mihi sunt magna bella pugnata,
consedit istic. hanc boni beatique
omnes amatis, et quidem, quod indignum est,
omnes pusilli et semitarii moechi:
tu praeter omnes une de capillatis,
cuniculosae Celtiberiae fili,
Egnati, opaca quem bonum facit barba
et dens Hibera defricatus urina.
بهخدا بد است و رنجآور،
و روزبهروز و ساعتبهساعت بیشتر.
تو، که کوچکترین و آسانترین کار است،
با کدام سخنِ دلداری تسلایش دادی؟
از تو خشمگینم. با عشقِ من چنین میکنی؟
اندکی سخنِ دلداری، هر چه باشد،
اندوهگینتر از اشکهای سیمونیدِس.
male est me hercule ei et laboriose,
et magis magis in dies et horas.
quem tu, quod minimum facillimumque est,
qua solatus es adlocutione?
irascor tibi.sic meos amores?
paulum quid libet adlocutionis,
maestius lacrimis Simonideis.
همهجا پوزخند میزند. اگر پای دادگاه در میان باشد،
آنگاه که خطیب گریه برمیانگیزد،
او پوزخند میزند. اگر بر گورِ پسری پارسا
سوگواری کنند، چون مادرِ داغدار بر یگانهفرزند میگرید،
او پوزخند میزند. هر چه هست، هر کجا که هست،
هر چه میکند، پوزخند میزند. این دردی است که دارد،
نه ظریف، به گمانم، و نه شهری.
پس باید تو را پند دهم، اِگناتیوسِ نیک.
اگر شهری بودی یا سابینی یا تیبوری
یا اومبریِ صرفهجو یا اتروسکِ فربه
یا لانوینیِ سیهچرده و دنداندار
یا اهلِ آنسوی پو، تا همولایتانم را نیز بگویم،
یا هر که دندان را پاکیزه میشوید،
باز نمیخواستم که همهجا پوزخند بزنی؛
زیرا هیچ چیز از خندهٔ بیجا بیجاتر نیست.
اکنون تو کلتیبری هستی: در سرزمینِ کلتیبری،
هر کس هر چه شاشیده، همان را بامدادان
به آن دندان و لثهٔ سرخش میمالد،
چنان که هر چه آن دندانِ شما صیقلیتر باشد،
همانقدر گواهی میدهد که بیشتر شاش نوشیدهای.
renidet usque quaque.si ad rei ventum est
subsellium, cum orator excitat fletum,
renidet ille. si ad pii rogum fili
lugetur, orba cum flet unicum mater,
renidet ille.quidquid est, ubicumque est,
quodcumque agit, renidet.hunc habet morbum
neque elegantem, ut arbitror, neque urbanum.
quare monendum est te mihi, bone Egnati.
si urbanus esses aut Sabinus aut Tiburs
aut parcus Umber aut obesus Etruscus
aut Lanuvinus ater atque dentatus
aut Transpadanus, ut meos quoque attingam,
aut qui libet qui puriter lavit dentes,
tamen renidere usque quaque te nollem;
nam risu inepto res ineptior nulla est.
nunc Celtiber es: Celtiberia in terra,
quod quisque minxit, hoc sibi solet mane
dentem atque russam defricare gingivam,
ut quo iste vester expolitior dens est,
hoc te amplius bibisse praedicet loti.
تو را سرنگون به ایامبوسهای من میراند؟
کدام خدا که بد به یاریاش خواندهای
تو را برای برانگیختنِ نزاعی دیوانه آماده میکند؟
یا از آن رو که به زبانِ عوام بیفتی؟
چه میخواهی؟ به هر بها آرزو داری نامدار شوی؟
خواهی شد، چون که عشقِ مرا
با کیفری دراز خواستی دوست بداری.
agit praecipitem in meos iambos?
quis deus tibi non bene advocatus
vecordem parat excitare rixam?
an ut pervenias in ora vulgi?
quid vis? qua libet esse notus optas?
eris, quandoquidem meos amores
cum longa voluisti amare poena.
تمامِ دههزار سسترس از من خواست،
آن دختر با آن بینیِ زشتش،
معشوقهٔ ورشکستهٔ فورمیایی.
ای خویشانِ دختر، که نگرانِ اویید،
دوستان و پزشکان را فراخوانید:
دخترِ سالمی نیست، و عادت ندارد
از آینه بپرسد که چه ریختی دارد.
همه از هر سو، هر چند تن که هستید همه.
زنِ هرزهٔ زشت مرا بازیچه میپندارد
و میگوید که دفترچههای شما را
بازپس نخواهد داد، اگر تاب بیاورید.
در پیِ او بیفتیم، و بازپسش بخواهیم.
میپرسید کیست؟ همان که میبینید
زشت راه میرود، و مسخره و آزارگر،
با دهانِ سگِ گُلی میخندد.
گِردش را بگیرید، و بازپس بخواهید:
«ای هرزهٔ گندیده، دفترچهها را پس ده،
پس ده، ای هرزهٔ گندیده، دفترچهها را.»
پشیزی هم نمیشماری؟ ای لجن، ای فاحشهخانه،
یا اگر چیزی از این تباهتر توانی بود.
اما با اینهمه نباید این را کافی پنداشت.
پس اگر دیگر چیزی نتوان، دستِکم سرخی را
از چهرهٔ آهنینِ سگش بیرون کشیم.
باز با آوازِ بلندتر بانگ برآورید:
«ای هرزهٔ گندیده، دفترچهها را پس ده،
پس ده، ای هرزهٔ گندیده، دفترچهها را.»
اما سودی نمیبریم، هیچ تکان نمیخورد.
باید شیوه و روشمان را دگرگون کنیم،
اگر بتوانید بیش از این کاری از پیش برید:
«ای پاکدامن و درستکار، دفترچهها را پس ده.»
omnes undique, quotquot estis omnes.
iocum me putat esse moecha turpis
et negat mihi vestra reddituram
pugillaria, si pati potestis.
persequamur eam, et reflagitemus.
quae sit quaeritis? illa quam videtis
turpe incedere, mimice ac moleste
ridentem catuli ore Gallicani.
circumsistite eam, et reflagitate:
moecha putida, redde codicillos,
redde, putida moecha, codicillos.
non assis facis? o lutum, lupanar,
aut si perditius potes quid esse.
sed non est tamen hoc satis putandum.
quod si non aliud potest, ruborem
ferreo canis exprimamus ore.
conclamate iterum altiore voce
moecha putida, redde codicillos,
redde, putida moecha, codicillos.
sed nil proficimus, nihil movetur.
mutanda est ratio modusque nobis,
si quid proficere amplius potestis,
pudica et proba, redde codicillos.
نه با پای زیبا و نه چشمانِ سیاه،
نه با انگشتانِ کشیده و نه دهانِ خشک،
و نه بهراستی با زبانی چندان ظریف،
معشوقهٔ ورشکستهٔ فورمیایی.
ولایت تو را زیبا میخواند؟
لِسبیای ما را با تو میسنجند؟
آه، چه روزگارِ بیخرد و بیذوقی!
(زیرا آنان که دلشان به آزردنِ کاتولوس نیست
تو را تیبوری میخوانند: اما آنان که دلشان میخواهد
به هر گِرو میکوشند که سابینی هستی)،
اما خواه سابینی خواه، درستتر، تیبوری،
با خوشدلی در ویلای حومهات بودم
و سرفهٔ بد را از سینه بیرون راندم،
سرفهای که شکمم، نه بیسزا، به من داد،
آنگاه که در پیِ شامهای پرخرج بودم.
زیرا، تا مهمانِ سِستیوس باشم،
نطقِ او را بر ضدِ آنتیوسِ داوطلب،
پُر از زهر و طاعون، خواندم.
اینجا سرفهای سرد و پیاپی مرا لرزاند
تا آنکه به آغوشِ تو گریختم
و خود را با آسودگی و گزنه درمان کردم.
پس، بهبودیافته، بزرگترین سپاسها را به تو
میگزارم، که گناهم را کیفر ندادی.
و دیگر دریغ نمیخورم، اگر نوشتههای نکبتِ
سِستیوس را باز بپذیرم، که سرماخوردگی و سرفه
نه به من، بلکه به خودِ سِستیوس سرما آورد،
که مرا تنها آنگاه میخواند که کتابِ بدش را بخوانم.
(nam te esse Tiburtem autumant quibus non est
cordi Catullum laedere: at quibus cordi est
quovis Sabinum pignore esse contendunt),
sed seu Sabine sive verius Tiburs,
fui libenter in tua suburbana
villa malamque pectore expuli tussim,
non immerenti quam mihi meus venter,
dum sumptuosas adpeto, dedit, cenas.
nam, Sestianus dum volo esse conviva,
orationem in Antium petitorem
plenam veneni et pestilentiae legi.
hic me gravido frigida et frequens tussis
quassavit usque dum in tuum sinum fugi
et me recuravi otioque et urtica.
quare refectus maximas tibi grates
ago, meum quod non es ulta peccatum.
nec deprecor iam, si nefaria scripta
Sesti recepso, quin gravedinem et tussim
non mi, sed ipsi Sestio ferat frigus,
qui tunc vocat me cum malum librum legi.
در آغوش گرفته، گفت: «آکمهٔ من،
اگر تو را دیوانهوار دوست نمیدارم و آماده نیستم
که تا همیشه، سالِ پیاپی، دوستت بدارم
چندان که هر که بینهایت تواند جان سپرد،
تنها در لیبی و هندِ سوخته
با شیرِ کبودچشم روبهرو شوم.»
چون این گفت، آمور، که پیشتر به چپ،
اکنون به راست عطسهای به تأیید زد.
اما آکمه سرِ خود را اندکی خم کرد
و چشمانِ مستِ آن پسرِ شیرین را
با آن لبِ ارغوانی بوسید و
چنین گفت: «ای جانِ من، سِپتیموسِ کوچک،
باشد که تنها این یک خداوند را پیوسته بندگی کنیم،
چنان که در من آتشی بس بزرگتر و تیزتر
در مغزِ نرمِ استخوان میسوزد.»
چون این گفت، آمور، که پیشتر به چپ،
اکنون به راست عطسهای به تأیید زد.
اکنون از این فالِ نیک آغازیده،
با دلی به دل، عشق میورزند و معشوقاند.
سِپتیموسِ بیچاره آکمهٔ یگانه را
بیش از سوریهها و بریتانیاها میخواهد:
در سِپتیموسِ یگانه، آکمهٔ وفادار
ناز و کام را مییابد.
که تا کنون آدمیانی خوشبختتر
دیده است، که وِنوسی خجستهتر؟
tenens in gremio mea, inquit, Acme,
ni te perdite amo atque amare porro
omnes sum adsidue paratus annos
quantum qui pote plurimum perire,
solus in Libya Indiaque tosta
caesio veniam obvius leoni.
hoc ut dixit, Amor, sinistra ut ante,
dextra sternuit adprobationem.
at Acme leviter caput reflectens
et dulcis pueri ebrios ocellos
illo purpureo ore saviata
sic, inquit, mea vita, Septimille,
huic uni domino usque serviamus,
ut multo mihi maior acriorque
ignis mollibus ardet in medullis.
hoc ut dixit, Arnor, sinistra ut ante,
dextra sternuit adprobationem.
nunc ab auspicio bono profecti
mutuis animis amant amantur.
unam Septimius misellus Acmen
mavult quam Syrias Britanniasque:
uno in Septimio fidelis Acme
facit delicias libidinesque.
quis ullos homines beatiores
vidit, quis Venerem auspicatiorem?
اکنون خشمِ آسمانِ اعتدالی
با نسیمهای دلپذیرِ زفیروس خاموش میشود.
دشتهای فریگیه را واگذار، کاتولوس،
و کشتزارِ حاصلخیزِ نیکایای گرم:
به شهرهای درخشانِ آسیا بپریم.
اکنون ذهنِ بیقرار آرزوی سرگردانی دارد،
اکنون پاهای شادِ مشتاق جان میگیرند.
آه، ای انجمنهای شیرینِ همراهان، بدرود،
که با هم از خانه دور راه افتادیم،
و راههای گوناگون بازمان میگردانند.
iam caeli furor aequinoctialis
iucundis Zephyri silescit auris.
linquantur Phrygii, Catulle, campi
Nicaeaeque ager uber aestuosae:
ad claras Asiae volemus urbes.
iam mens praetrepidans avet vagari,
iam laeti studio pedes vigescunt.
o dulces comitum valete coetus,
longe quos simul a domo profectos
diversae variae viae reportant.
اگر کسی بگذارد پیوسته ببوسم،
تا سیصد هزار بار خواهم بوسید،
و هرگز سیر نخواهم نمود،
حتی اگر خرمنِ بوسههای ما
از خوشههای خشک انبوهتر باشد.
siquis me sinat usque basiare,
usque ad milia basiem trecenta,
nec unquam videar satur futurus,
non si densior aridis aristis
sit nostrae seges osculationis.
از هر چه هست و بوده، مارکوس تولّیوس،
و از هر چه پس از این در سالهای دیگر خواهد بود،
بزرگترین سپاسها را به تو کاتولوس
میگزارد، بدترینِ همهٔ شاعران،
همانقدر بدترینِ همهٔ شاعران
که تو بهترینِ همهٔ وکیلانی.
quot sunt quotque fuere, Marce Tulli,
quotque post aliis erunt in annis,
gratias tibi maximas Catullus
agit pessimus omnium poeta,
tanto pessimus omnium poeta
quanto tu optimus omnium patronus.
بسیار بر لوحههای من بازی کردیم،
چنان که قرار بود خوشگذران باشیم.
هر یک از ما بیتها مینوشت
و به این وزن و آن وزن بازی میکرد،
در شوخی و شراب پاسخِ یکدیگر میداد.
و از آنجا رفتم، از لطافت و بذلهگوییات
شعلهور، لیکینیوس،
چنان که نه خوراک مرا خوش میآمد،
نه خواب چشمانم را به آرامش میپوشاند،
بلکه در سراسرِ بستر، رامْناشدنی از شور،
میغلتیدم، آرزومندِ دیدنِ روشناییِ روز،
تا با تو سخن گویم و با تو باشم.
اما چون اندامهایم از رنج خسته
نیمهمرده بر تخت افتاد،
این شعر را، ای دلپذیر، برایت ساختم،
تا از آن دردِ مرا دریابی.
اکنون گستاخ مباش، و از خواهشهای ما،
تمنّا داریم، رو مگردان، ای چشمِ من،
مبادا نِمِسیس از تو کیفر بازخواهد.
الههٔ سختگیری است: از آزردنش بپرهیز.
multum lusimus in meis tabellis,
ut convenerat esse delicatos.
scribens versiculos uterque nostrum
ludebat numero modo hoc modo illoc,
reddens mutua per iocum atque vinum.
atque illinc abii tuo lepore
incensus, Licini, facetiisque,
ut nec me miserum cibus iuvaret,
nec somnus tegeret quiete ocellos,
sed toto indomitus furore lecto
versarer cupiens videre lucem,
ut tecum loquerer simulque ut essem.
at defessa labore membra postquam
semimortua lectulo iacebant,
hoc, iucunde, tibi poema feci,
ex quo perspiceres meum dolorem.
nunc audax cave sis, precesque nostras,
oramus, cave despuas, ocelle,
ne poenas Nemesis reposcat a te.
est vehemens dea: laedere hanc caveto.
او، اگر روا باشد، برتر از خدایان،
که روبهرویِ تو نشسته پیوسته
تو را مینگرد و میشنود
که شیرین میخندی، و این از منِ بیچاره
همهٔ حسها را میرباید: زیرا همینکه تو را،
لِسبیا، دیدم، دیگر هیچ صدایی برایم نمیماند،
بلکه زبان کرخت میشود، شعلهای نازک
به زیرِ اندامها میدود، گوشها از آوای
خودشان زنگ میزنند، و چشمان
در شبی دوگانه
پوشیده میشوند.
بیکارگی، کاتولوس، برایت آفت است:
از بیکارگی سرمست میشوی و بیش از حد بیتابی.
بیکارگی پیش از این هم شاهان و شهرهای
خجسته را تباه کرده است.
ille, si fas est, superare divos
qui sedens adversus identidem te
spectat et audit
dulce ridentem, misero quod omnis
eripit sensus mihi: nam simul te,
Lesbia, adspexi, nihil est super mi
lingua sed torpet, tenuis sub artus
flamma demanat, sonitu suopte
tintinant aures, gemina teguntur
lumina nocte.
otium, Catulle, tibi molestum est:
otio exsultas nimiumque gestis.
otium et reges prius et beatas
perdidit urbes.
و ساقهای روستایی و نیمشستهاش،
و بادِ نرم و سبکِ لیبو،
اگر همه نه، دلم میخواهد که دستِکم
تو و فوفیکیوسِ پیرِ دوبارهپخته را ناخوش آید.
باز از ایامبوسهای بیگناهِ من
خشمگین خواهی شد، ای سردارِ بیهمتا.
نشانمان دهی که کاشانهٔ تاریکت کجاست.
تو را در میدانِ کوچکتر جُستیم،
تو را در سیرک، تو را در همهٔ دکانهای کتاب،
تو را در معبدِ مقدّسِ یوپیترِ بزرگ.
در گردشگاهِ پومپِیوس نیز، دوستِ من،
همهٔ زنکان را گرفتم و بازداشتم،
که با اینهمه چهرهشان آرام دیدم.
و چنین از خودت میطلبیدم:
«کامِریوس را به من ده، ای دخترکانِ بدنهاد!»
یکی گفت، سینهٔ برهنهاش را نمایان کرده:
«بنگر، اینجا در میانِ پستانهای گلگون پنهان است.»
اما تحمّلِ تو دیگر رنجِ هراکلس است:
اگر آن نگهبانِ کرِتی هم گردم،
اگر با پروازِ پگاسوس برده شوم،
اگر لاداس باشم یا پرسئوسِ پرپای،
اگر ارابهٔ سپید و تیزِ رِسوس:
همهٔ پرندگان و بالداران را نیز بر این بیفزای،
و دویدنِ بادها را با هم بخواه،
که همه را بسته به من بسپاری، کامِریوس:
باز از مغزِ استخوان خسته
و از رنجهای بسیار فرسوده
میشدم، دوستِ من، از بس تو را جُستم.
با چنین تکبّری خود را دریغ میداری، دوست؟
به ما بگو کجا خواهی بود، آشکارا
بگو، دل به روشنایی بسپار، بازگو.
اکنون دخترکانِ سپیدروی نگاهت داشتهاند؟
اگر زبان را در دهانِ بسته نگه داری،
همهٔ میوههای عشق را بر باد خواهی داد:
وِنوس از سخنِ پرگو شاد میشود.
یا اگر خواهی، کام را ببند،
تا از عشقِ راستین بهرهمند باشی.
demonstres ubi sint tuae tenebrae.
te campo quaesivimus minore,
te in circo, te in omnibus libellis,
te in templo summi Iovis sacrato.
in Magni simul ambulatione
femellas omnes, amice, prendi,
quas vultu vidi tamen serenas.
† A velte sic ipse flagitabam:
camerium mihi, pessimae puellae!
quaedam inquit nudum † reduc †
en hic in roseis latet papillis.
sed te iam ferre Herculi labos est:
Non custos si fingar ille Cretum,
non si Pegaseo ferar volatu,
non Ladas ego pinnipesve Perseus,
non Rhesi niveae citaeque bigae:
adde huc plumipedes volatilesque,
ventorumque simul require cursum,
quos vinctos, Cameri, mihi dicares:
defessus tamen omnibus medullis
et multis langoribus peresus
essem te mihi, amice, quaeritando.
tanto ten fastu negas, amice?
dic nobis ubi sis futurus, ede
audacter, committe, crede luci.
nunc te lacteolae tenent puellae?
si linguam clauso tenes in ore,
fructus proicies amoris omnes:
verbosa gaudet Venus loquella.
vel vi vis, licet obseres palatum,
dum veri sis particeps amoris.
مامورّای ابنه و قیصر.
شگفت نیست: لکههاشان برابر است،
یکی شهری و آن یک فورمیایی،
نشسته و پاکنشدنی؛
هر دو یکسان بیمار، دوقلوهایی همتا،
هر دو بر یک تختِ کوچک دانشمندَک،
این یک نه بیش از آن دیگری زناکارِ پرخور،
همپیمانانِ رقیب در دخترکان:
نیکو با هم جورند این دو لوندِ بیآبرو.
Mamurrae pathicoque Caesarique.
nec mirum: maculae pares utrisque,
urbana altera et illa Formiana,
impressae resident nec eluentur:
morbosi pariter gemelli utrique,
uno in lecticulo erudituli ambo,
non hic quam ille magis vorax adulter,
rivales socii puellularum:
pulchre convenit improbis cinaedis.
همسرِ مِنِنیوس، که بارها در گورستانها
دیدهایدش که خودِ شام را از تلِ آتش میرباید،
آنگاه که در پیِ نانی که از آتش غلتیده،
از سوزانندهٔ نیمتراشیده کتک میخورد.
uxor Meneni, saepe quam in sepulcretis
vidistis ipso rapere de rogo cenam,
cum devolutum ex igne prosequens panem
ab semiraso tunderetur ustore.
یا اسکیلّای پارسکِش از پایینترین بخشِ کشالهاش
تو را چنین سختدل و پلید زاد،
که آوای زاری را در واپسین بلای من
خوار داشتی، آه، ای دلِ بیش از حد درنده؟
aut Scylla latrans infima inguinum parte
tam mente dura procreavit ac taetra,
ut supplicis vocem in novissimo casu
contemptam haberes, ah nimis fero corde?
ای فرزندِ اورانیا،
تو که دوشیزهٔ نازک را
به سوی شوی میرُبایی، آه هومِنایوس هومِن،
آه هومِن هومِنایوس،
گیجگاه را به گل بیارای،
به مرزنگوشِ خوشبو،
نقابِ آتشین برگیر، شادمان بدینجا،
بدینجا بیا، بر پای برفین
کفشِ زردفام پوشیده،
و برانگیخته در روزِ شاد،
سرودهای عروسی را
به آوای زنگدار همآواز کن،
زمین را به پای بکوب، به دست
مشعلِ کاج را بجنبان.
چرا که وینیا به مانلیوس،
چنان که ونوس، ساکنِ ایدالیوم،
به سوی داورِ فریگیایی آمد،
با فالِ نیک، دوشیزهٔ نیک
به همسری درمیآید،
چون درختِ موردِ آسیایی
که به شاخههای پرشکوفه میدرخشد،
که الهگانِ هامادریاد
برای بازیِ خویش با شبنمِ
نمناک پرورشش میدهند.
پس بیا، رو بدینجا کن،
بشتاب و رها کن
غارهای آئونیِ صخرهٔ تِسپیا را،
که پریِ آگانیپه از فراز
با آبِ خنک سیرابشان میکند،
و بانوی خانه را فراخوان،
که تشنهٔ شویِ نو است،
و دل را به عشق ببند،
چنان که پیچکِ سمج اینسو و آنسو
سرگردان به گِردِ درخت میپیچد.
و شما نیز باهم، ای دوشیزگانِ
پاک، که فرا رسیده است
روزِ همتایتان، بیایید به آهنگ
بخوانید، آه هومِنایوس هومِن،
آه هومِن هومِنایوس.
تا شادمانتر، چون بشنود
که به خدمتِ خویش
فراخوانده میشود، رو بدینجا آرد
رهبرِ ونوسِ نیک، پیونددهندهٔ
عشقِ نیک.
کدام خدا را بیش از این
باید عاشقانِ بیقرار بجویند؟
کدامیک از آسمانیان را
آدمیان بیشتر میپرستند؟ آه هومِنایوس هومِن،
آه هومِن هومِنایوس.
تو را پدرِ لرزان برای فرزندانش
میخواند، برای تو دوشیزگان
بندِ کمر از دامان میگشایند،
تو را با هراس، شویِ نو
با گوشِ مشتاق میپاید.
تو خودِ دخترکِ پرشکوفه را
به دستانِ جوانِ سرکش
از آغوشِ مادرش
میسپاری، آه هومِنایوس هومِن،
آه هومِن هومِنایوس.
بیتو ونوس هیچ لذتی را
که آوازهٔ نیک تأییدش کند
نمیتواند برگیرد: اما میتواند
چون تو بخواهی. کیست که یارای
سنجیدن با این خدا را داشته باشد؟
بیتو هیچ خانهای نمیتواند
فرزند دهد، و نه پدری
بر نسل تکیه زند: اما میتواند
چون تو بخواهی. کیست که یارای
سنجیدن با این خدا را داشته باشد؟
سرزمینی که از آیینِ تو بیبهره باشد
نمیتواند نگهبانانِ
مرزهایش را پدید آرد: اما میتواند
چون تو بخواهی. کیست که یارای
سنجیدن با این خدا را داشته باشد؟
چفتهای در را بگشایید،
دوشیزه رسیده است. میبینی چگونه مشعلها
گیسوانِ درخشان میجنبانند؟
شرمِ نجیب درنگ میکند:
که با اینهمه، بیش گوشسپار،
میگرید که باید برود.
گریه بس کن. تو را، آورونکولیا،
بیمی نیست
که زنی زیباتر
روزِ روشن را از اقیانوس
در آمدن دیده باشد.
چنین گلِ سنبل
در باغچهٔ رنگارنگِ خداوندگارِ توانگر
بر پا میایستد.
اما درنگ میکنی، روز میرود:
پیش آی، ای عروسِ نو.
پیش آی، ای عروسِ نو، اگر
اکنون روا میبینی، و بشنوی
سخنانِ ما را. بنگر چگونه مشعلها
گیسوانِ زرین میجنبانند:
پیش آی، ای عروسِ نو.
شویِ تو سبکسر نیست که به
زناکاریِ پلید سرسپرده باشد،
در پیِ ننگهای زشت،
تا بخواهد از پستانهای نرمِ تو
جدا بخوابد،
بلکه چنان که تاکِ نرم
درختانِ همسایه را در بر میگیرد،
در آغوشِ تو
پیچیده خواهد شد. اما روز میرود:
پیش آی، ای عروسِ نو.
ای بستر که همه شادیها
بر پایهٔ سپیدِ تخت،
که به خداوندگارِ تو میرسند،
چه بسیار شادیها، که در شبِ
سرگردان، که در نیمروز
بهره بَرَد! اما روز میرود:
پیش آی، ای عروسِ نو.
مشعلها را برافرازید، ای پسران:
نقابِ آتشین را میبینم که میآید.
بروید، همآواز بخوانید به آهنگ
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
تا دیرزمان خاموش نماند
شوخیِ گستاخِ فِسکِنین،
و مبادا معشوقِ خانگی
که میشنود عشقِ خداوندگار را از دست داده،
گردو از پسران دریغ دارد.
گردو به پسران بده، ای معشوقِ
تنآسا: دیری بس است
که با گردوها بازی کردی: اکنون خوش است
که تالاسیوس را خدمت کنی.
ای معشوق، گردو بده.
دخترانِ مزرعه در نظرت خوار بودند،
ای معشوق، امروز و دیروز:
اکنون آرایشگرِ مو
رخسارت را میتراشد. بیچاره، آه بیچاره
ای معشوق، گردو بده.
میگویند که تو بهسختی
ای دامادِ عطرآگین، از پسرکانِ بیریشِ خود
دست میکشی: اما دست بکش.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
میدانیم که آنچه تو را رواست
تنها همان شناخته بود: اما داماد را
اینها دیگر روا نیست.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
ای عروس، تو نیز آنچه را شویت
بخواهد، بپرهیز از اینکه دریغ کنی،
مبادا آن را از جایی دیگر بجوید.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
اینک برای تو، چه توانمند و
خجستهٔ شویِ توست این خانه:
بگذار تو را خدمت کند
(آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس).
تا آنگاه که پیریِ سپیدموی،
گیجگاهِ لرزان جنبانده،
به همهچیز و همهکس سر تکان دهد.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
با فالِ نیک برگذران
از آستانه پاهای زرین را،
و از درِ صیقلی درآی.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
بنگر چگونه شویت، تنها
بر بسترِ ارغوانیِ تیری آرمیده،
سراپا به سوی تو خم شده است.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
در او، نه کمتر از تو،
در ژرفای سینه شعلهای
میسوزد، اما درونیتر.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
بازوی نرمِ گرد را رها کنید،
ای پسرانِ جامهحاشیهدار، از دخترک:
اکنون به بسترِ شوی رود.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
ای زنانِ نیک که به شوهرانِ سالخورده
نیک شناختهاید،
دخترک را در جای بنشانید.
آه هومِن هومِنایوس، هان،
آه هومِن هومِنایوس.
اکنون روا است که بیایی، ای داماد:
همسرت در حجله است،
با رخسارِ شکوفان میدرخشد،
چون بابونهٔ سپید
یا خشخاشِ زردفام.
اما ای داماد، (چنان که آسمانیان
یاریام کنند) تو نیز هیچ کم
زیبا نیستی، و ونوس
از تو غافل نیست. اما روز میرود:
بشتاب، درنگ مکن.
دیر درنگ نکردی،
اکنون میآیی. ونوسِ نیک
یاریات کند، چرا که آشکارا
آنچه میخواهی میخواهی و عشقِ نیک را
پنهان نمیکنی.
بگذار آنکه میخواهد شمارهٔ
گردِ آفریقا و ستارگانِ
درخشان را نخست برشمرد،
کسی که میخواهد بشمارد
هزاران بازیِ شما را.
بازی کنید چنان که خوش دارید، و زود
فرزندان دهید. سزاوار نیست
که نامی چنین کهن
بیفرزند بماند، بلکه از همانجا
همواره نو زاده شود.
میخواهم تورکواتوسِ خُرد
از آغوشِ مادرش
دستهای نازک دراز کند
و شیرین به پدر بخندد
با لبِ نیمهگشوده.
بگذار به پدرش مانند باشد،
به مانلیوس، و بهآسانی برای ناآگاهان
از سوی همه شناخته شود
و پاکدامنیِ مادرش را
با چهرهاش گواهی دهد.
بگذار چنین ستایشی، از مادرِ نیکِ او،
نسبش را تأیید کند،
چنان که آوازهٔ یگانهای که از بهترین مادر،
برای تِلِماخوس بر جای ماند،
آوازهٔ پِنِلوپه.
درها را ببندید، ای دوشیزگان:
بس بازی کردیم. اما ای زوجهای
نیک، خوش بزیید و
با وظیفهٔ پیوسته، جوانیِ توانمند را
به کار گیرید.
cultor, Uraniae genus,
qui rapis teneram ad virum
virginem, o Hymenaee Hymen,
o Hymen Hymenaee,
cinge tempora floribus
suave olentis amaraci,
flammeum cape, laetus huc,
huc veni niveo gerens
luteum pede soccum,
excitusque hilari die
nuptialia concinens
voce carmina tinnula
pelle humum pedibus, manu
pineam quate taedam.
namque Vinia Manilo,
qualis Idalium colens
venit ad Phrygium Venus
iudicem, bona cum bona
nubet alite virgo,
floridis velut enitens
myrtus Asia ramulis,
quos hamadryades deae
ludicrum sibi rosido
nutriunt umore.
quare age huc aditum ferens
perge linquere Thespiae
rupis Aonios specus,
nympha quos super irrigat
frigerans Aganippe,
ac domum dominam voca
coniugis cupidam novi,
mentem amore revinciens
ut tenax hedera huc et huc
arborem implicat errans.
vosque item simul, integrae
virgines, quibus advenit
par dies, agite in modum
dicite, o Hymenaee Hymen,
o Hymen Hymenaee.
ut libentius, audiens
se citarier ad suum
munus, huc aditum ferat
dux bonae Veneris, boni
coniugator amoris.
quis deus magis anxiis
est petendus amantibus?
quem colent homines magis
caelitum? o Hymenaee Hymen,
o Hymen Hymenaee.
te suis tremulus parens
invocat, tibi virgines
zonula solvunt sinus,
te timens cupida novus
captat aure maritus.
tu fero iuveni in manus
floridam ipse puellulam
dedis a gremio suae
matris, o Hymenaee Hymen,
o Hymen Hymenaee.
nil potest sine te Venus
fama quod bona comprobet
commodi capere: at potest
te volente.quis huic deo
compararier ausit?
nulla quit sine te domus
liberos dare, nec parens
stirpe nitier: at potest
te volente.quis huic deo
compararier ausit?
quae tuis careat sacris
non queat dare praesides
terra finibus: at queat
te volente.quis huic deo
compararier ausit?
claustra pandite ianuae,
virgo adest. viden ut faces
splendidas quatiunt comas?
tardet ingenuus pudor:
quem tamen magis audiens
flet quod ire necesse est.
flere desine. Non tibi, Au-
runculeia, periculum est
ne qua femina pulchrior
clarum ab Oceano diem
viderit venientem.
talis in vario solet
divitis domini hortulo
stare flos hyacinthinus.
sed moraris, abit dies:
prodeas, nova nupta.
prodeas, nova nupta, si
iam videtur, et audias
nostra verba.vide ut faces
aureas quatiunt comas:
prodeas, nova nupta.
non tuus levis in mala
deditus vir adultera
probra turpia persequens
a tuis teneris volet
secubare papillis,
lenta quin velut adsitas
vitis implicat arbores,
implicabitur in tuum
complexum.Sed abit dies:
prodeas, nova nupta.
o cubile quod omnibus
candido pede lecti,
quae tuo veniunt ero,
quanta gaudia, quac vaga
nocte, quae medio die
gaudeat! sed abit dies:
Prodeas, nova nupta.
tollite, o pueri, faces:
flammeum video venire.
ite, concinite in modum
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
ne diu taceat procax
fescennina iocatio,
nec nuces pueris neget
desertum domini audiens
concubinus amorem.
da nuces pueris, iners
concubine: satis diu
lusisti nucibus: libet
iam servire Talasio.
concubine, nuces da.
sordebant tibi vilicae,
concubine, hodie atque heri:
nunc tuum cinerarius
tondet os. miser ah miser
concubine, nuces da.
diceris male te a tuis
unguentate glabris marite
abstinere: sed abstine.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
scimus haec tibi quae licent
sola cognita: sed marito
ista non eadem licent.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
nupta, tu quoque quae tuus
vir petet cave ne neges,
ne petitum aliunde eat.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
en tibi domus ut potens
et beata viri tui:
quae tibi sine serviat
(o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee).
usque dum tremulum movens
cana tempus anilitas
omnia omnibus adnuit.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
transfer omine cum bono
limen aureolos pedes,
rasilemque subi forem.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
adspice unus ut accubans
vir tuus Tyrio in toro
totus immineat tibi.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
illi non minus ac tibi
pectore uritur intimo
flamma, sed penite magis
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
mitte bracchiolum teres,
praetextate, puellulae:
iam cubile adeat viri.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
o bonae senibus viris
cognitae bene feminae,
conlocate puellulam.
o Hymen Hymenaee io,
o Hymen Hymenaee.
iam licet venias, marite:
uxor in thalamo tibi est
ore floridulo nitens
alba parthenice velut
luteumve papaver.
at, marite, (ita me iuvent
caelites) nihilo minus
pulcher es, neque te Venus
neglegit. sed abit dies:
perge, ne remorare.
non diu remoratus es,
iam venis. bona te Venus
iuverit, quoniam palam
quod cupis cupis et bonum
non abscondis amorem.
ille pulveris Africi
siderumque micantium
subducat numerum prius,
qui vestri numerare vult
multa milia ludi.
ludite ut libet, et brevi
liberos date. non decet
tam vetus sine liberis
nomen esse, sed indidem
semper ingenerari.
Torquatus volo parvulus
matris e gremio suae
porrigens teneras manus
dulce rideat ad patrem
semihiante labello.
sit suo similis patri
Manlio et facile insciis
noscitetur ab omnibus
et pudicitiam suae
matris indicet ore.
talis illius a bona
matre laus genus adprobet
qualis unica ab optima
matre Telemacho manet
fama Penelopeo.
claudite ostia, virgines:
lusimus satis. at, boni
coniuges, bene vivite et
munere adsiduo valentem
exercete iuventam.
سرانجام بهسختی روشناییِ دیرانتظار را برمیافرازد.
اکنون گاهِ برخاستن است، اکنون گاهِ ترکِ خوانِ چرب؛
اکنون دوشیزه میآید، اکنون سرودِ عروسی خوانده میشود.
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
ای دوشیزگان، جوانان را میبینید؟ در برابر برخیزید:
بیگمان ستارهٔ شب آتشهای اُاِتایی را مینمایاند.
چنین است بهیقین: میبینی چه چابک برجستند؟
بیسبب برنجستند؛ چیزی میخوانند که شایستهٔ پیروزی است.
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
ای همتایان، پیروزی برای ما آسان مهیا نیست:
بنگرید، دوشیزگان چگونه آنچه اندیشیدهاند با خود مرور میکنند.
بیهوده نمیاندیشند؛ چیزی بهیادماندنی در چنته دارند.
و شگفت نیست، که با تمامِ دل بهژرفی میکوشند.
ما دل را به سویی و گوش را به سویی دیگر پراکندهایم:
پس بهحق شکست خواهیم خورد؛ پیروزی کوشش را دوست دارد.
پس اکنون دستِکم دلهاتان را بگردانید:
اکنون آغاز به گفتن میکنند، اکنون پاسخ گفتن سزاوار است.
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
ای هِسپِر، کدام آتش در آسمان سنگدلتر رانده میشود؟
که بتوانی دختر را از آغوشِ مادر برکَنی،
از آغوشِ مادرِ نگهدارنده دختر را برکَنی
و دوشیزهٔ پاک را به جوانِ شعلهور ببخشی.
دشمنان در شهرِ گشوده چه ستمگرانهتر میکنند؟
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
ای هِسپِر، کدام آتش در آسمان دلپذیرتر میدرخشد؟
که با شعلهٔ خود پیوندهای نامزدشده را استوار میکنی،
پیوندهایی که مردان بستند و پیشتر پدران بستند،
و پیش از آنکه تابشِ تو برآید نپیوستند.
از خدایان چه خجستهتر از این ساعتِ فرخنده داده میشود؟
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
ای همتایان، هِسپِروس یکی را از میانِ ما ربود
چرا که با آمدنِ تو نگهبانی همواره بیدار میماند.
شب دزدان پنهان میشوند، که تو، همان، بارها بازگشته،
ای هِسپِر، با نامی دگرگون همانها را میگیری.
اما دوشیزگان خوش دارند با شکوهٔ ساختگی تو را نکوهش کنند.
چه باک، اگر آن را نکوهند که در دل خاموش میجویند؟
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
چنان که گلی نهفته در باغِ حصارکشیده میروید،
ناشناختهٔ رمه، به هیچ گاوآهنی برنکنده،
که نسیمها نوازشش میدهند، خورشید استوارش میکند، باران میپرورد،
بسیار پسران و بسیار دختران آرزویش کردهاند؛
همان چون به ناخنِ نازک چیده و پژمرده شد،
نه پسری و نه دختری آرزویش میکند:
چنین است دوشیزه، تا دستنخورده بماند، تا نزدِ خویشان عزیز است؛
چون گلِ پاکش را با تنِ آلوده از دست داد،
نه برای پسران دلپذیر میماند و نه نزدِ دختران عزیز.
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
چنان که تاکِ بیوه که در کشتزارِ برهنه میروید
هرگز سر برنمیافرازد، هرگز انگورِ رسیده نمیپرورد،
بلکه تنِ نازکِ خود را با وزنِ خمیده فرو میکشد،
و اکنوناکنون نوکِ شاخه را به ریشه میرساند،
این تاک را نه برزگری و نه گاوی پرورده است؛
اما اگر همان به نارونِ همسر پیوند خورَد،
بسیار برزگران و بسیار گاوان پروردهاندش:
چنین است دوشیزه، تا دستنخورده بماند، ناپرورده پیر میشود؛
چون پیوندِ همتا را در گاهِ رسیده به دست آورد،
نزدِ شوی عزیزتر و نزدِ پدر کمناخوشتر است.
و تو ای دوشیزه، با چنین همسری مستیز.
ستیزیدن روا نیست، با آنکه پدر خود تو را بدو سپرد،
خودِ پدر با مادر، که فرمانبریشان بایسته است.
بکارت همه از آنِ تو نیست، پارهای از آنِ پدر و مادر است:
یکسوم به پدر، یکسوم به مادر داده شده،
تنها یکسوم از آنِ توست. با آن دو مستیز،
که حقوقِ خود را همراهِ جهیز به داماد سپردهاند.
هومِن، آه هومِنایوس، هومِن حاضر شو، آه هومِنایوس.
exspectata diu vix tandem lumina tollit.
surgere iam tempus, iam pinguis linquere mensas;
iam veniet virgo, iam dicetur hymenaeus.
Hymen O Hymenaee, Hymen ades O Hymenaee.
cernitis, innuptae, iuvenes? consurgite contra:
nimirum Oetaeos ostendit Noctifer ignes.
sic certe est: viden ut perniciter exsiluere?
non temere exsiluere; canent quod vincere par est.
Hymen O Hymenaee, Hymen ades O Hymenaee.
non facilis nobis, aequales, palma parata est:
adspicite, innuptae secum ut meditata requirunt.
non frustra meditantur; habent memorabile quod sit.
nec mirum, penitus quae tota mente laborant.
nos alio mentes, alio divisimus aures:
iure igitur vincemur; amat victoria curam.
quare nunc animos saltem convertite vestros:
dicere iam incipient, iam respondere decebit.
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
Hespere, qui caelo fertur crudelior ignis?
qui natam possis complexu avellere matris,
complexu matris retinentem avellere natam
et iuveni ardenti castam donare puellam.
quid faciunt hostes capta crudelius urbe?
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
Hespere, qui caelo lucet iucundior ignis?
qui desponsa tua firmes conubia flammma,
quae pepigere viri, pepigerunt ante parentes,
nec iunxere prius quam se tuus extulit ardor.
quid datur a divis felici optatius hora?
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
Hesperus e nobis, aequales, abstulit unam
namque tuo adventu vigilat custodia semper.
nocte latent fures, quos idem saepe revertens,
Hespere, mutato comprendis nomine eosdem.
at libet innuptis ficto te carpere questu.
quid tum, si carpunt tacita quem mente requirunt?
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
ut flos in saeptis secretus nascitur hortis,
ignotus pecori, nullo convulsus aratro,
quem mulcent aurae, firmat sol, educat imber,
multi illum pueri, multae optavere puellae;
idem cum tenui carptus defloruit ungui,
nulli illum pueri, nullae optavere puellae:
sic virgo, dum intacta manet, dum cara suis est;
cum castum amisit polluto corpore florem,
nec pueris iucunda manet nec cara puellis.
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
ut vidua in nudo vitis quae nascitur arvo
nunquam se extollit, nunquam mitem educat uvam,
sed tenerum prono deflectens pondere corpus
iam iam contingit summum radice flagellum,
hanc nulli agricolae, nulli accoluere iuvenci;
at si forte eadem est ulmo coniuncta marito,
multi illam agricolae, multi accoluere iuvenci:
sic virgo, dum intacta manet, dum inculta senescit;
cum par conubium maturo tempore adepta est,
cara viro magis et minus est invisa parenti.
et tu ne pugna cum tali coniuge, virgo.
non aequum est pugnare, pater cui tradidit ipse,
ipse pater cum matre, quibus parere necesse est.
virginitas non tota tua est, ex parte parentum est:
tertia pars patri, pars est data tertia matri,
tertia sola tua est.noli pugnare duobus,
qui genero sua iura simul cum dote dederunt.
Hymen o Hymenaee, Hymen ades o Hymenaee.
چون با گامِ شتابان و مشتاق به بیشهٔ فریگیایی رسید
و به جایگاههای تاریکِ الهه، پوشیده از جنگل، درآمد،
آنجا برانگیخته از خشمِ دیوانه، آشفتهدل،
با سنگچخماقِ تیز بارِ کشالهٔ خویش را فروافکند.
و چون اندامهای خود را بیمردی وانهاده یافت،
هنوز خاکِ زمین را به خونِ تازه میآلود،
شتابان با دستانِ برفین دفِ سبک را برگرفت،
دف را، شیپورِ کوبله، ای مادر، آیینِ تو،
و پوستِ تهیِ گاو را با انگشتانِ نازک میجنباند
و لرزان چنین به یارانِ خویش خواندن آغازید:
بیایید، ای گالائیان، به بیشههای بلندِ کوبله باهم روید،
باهم روید، ای رمهٔ سرگردانِ بانوی دیندوموس،
که چون تبعیدیان در پیِ سرزمینهای بیگانهاید
و به رهبریِ من راهِ مرا پی گرفته، یارانِ منید،
شورابِ خروشان و درشتیِ دریا را تاب آوردید
و تن را از بیزاریِ بیش از حد به ونوس بیمرد کردید،
دلِ بانو را با سرگردانیهای شتابان شاد کنید.
درنگِ کند از دل برود؛ باهم روید، پی گیرید
به خانهٔ فریگیاییِ کوبله، به بیشههای فریگیاییِ الهه،
آنجا که آوای سنج بلند است، آنجا که دفها میغرند،
آنجا که نیزنِ فریگیایی با نیِ خمیده گران مینوازد،
آنجا که مِنادهای پیچکبرسر سرها را به زور میافکنند،
آنجا که آیینِ مقدس را با زوزههای تیز بهجا میآورند،
آنجا که آن گروهِ سرگردانِ الهه به پرواز خو کرده،
که ما را سزد بدانجا با رقصهای شتابان بشتابیم.
چون آتیس، آن زنِ دروغین، این را به یاران سرود،
دستهٔ سرمستان ناگهان با زبانهای لرزان زوزه میکشد،
دفِ سبک باز میغرد، سنجهای تهی باز بههم میخورند،
گروه شتابان با گامِ تند به ایدای سبز روی میآورد.
دیوانهوار و نفسزنان، سرگردان، جانبهلب پیش میرود
آتیس، رهبر، همراهِ دف در بیشههای تاریک،
چون مادهگاوی رامناشده که از بارِ یوغ میگریزد:
گالائیانِ شتابان رهبرِ تندپا را پی میگیرند.
و چون خسته به خانهٔ کوبله رسیدند،
از رنجِ بسیار، بینانِ سِرِس، خواب میربایند.
خوابِ سنگین با سستیِ لرزان چشمانشان را میپوشاند:
در آرامشِ نرم خشمِ دیوانهٔ دل فرو مینشیند.
اما چون خورشید با چشمانِ تابانِ چهرهٔ زرین
آسمانِ سپید، زمینهای سخت و دریای وحشی را روشن کرد،
و سایههای شب را با اسبانِ سرزندهٔ خروشان راند،
آنگاه خواب، گریزان، از آتیسِ بیدارشده شتابان دور شد:
الههٔ پازیتِئا او را در آغوشِ لرزان پذیرفت.
چنین، از آرامشِ نرم، بیآن خشمِ تند،
همینکه آتیس در دل کردهٔ خویش را بازاندیشید،
و با ذهنِ روشن دید بیچه و در کجاست،
با دلِ جوشان دگرباره رو به ساحل نهاد.
آنجا دریاهای پهناور را با چشمانِ اشکبار نگریست
و اندوهگین با آوایی رقتبار میهن را چنین خطاب کرد:
ای میهن، آفرینندهٔ من، ای میهن، زایندهٔ من،
که من بیچاره ترکت کردم، چنان که بردگانِ گریزپا
از خداوندگاران، و به بیشههای ایدا گام نهادم،
تا در برف و آغلهای سردِ ددان باشم
و دیوانهوار به همهٔ کنامهاشان درآیم،
ای میهن، تو را کجا و در چه جایی نهاده پندارم؟
خودِ مردمکِ چشم آرزو دارد نگاه را به سوی تو بدوزد،
تا زمانی کوتاه که دل از خشمِ وحشی تهی است.
آیا من دور از خانهٔ خود به این بیشهها رانده شوم؟
از میهن، دارایی، دوستان و پدر و مادر دور باشم؟
از میدان، کشتیگاه، ورزشگاه و آموزشگاهها دور باشم؟
بیچاره، آه بیچاره، باید بارها و بارها نالید، ای دل.
کدام گونهٔ پیکر است که من از سر نگذرانده باشم؟
من زن، من جوان، من نوجوان، من پسر،
من گلِ ورزشگاه بودم، من زیورِ روغنِ کشتی بودم:
درها بر من انبوه بود، آستانهها بر من گرم،
خانهام به تاجگلهای شکوفان آراسته بود،
آنگاه که با برآمدنِ خورشید باید اتاق را ترک میکردم.
اکنون من خادمِ خدایان و کنیزِ کوبله خوانده شوم؟
من مِناد، من پارهای از خویش، من مردی نازا باشم؟
من در جایهای سردِ ایدای سبز، پوشیده از برف، بمانم؟
من زیرِ قلههای بلندِ فریگیا زندگی گذرانم،
آنجا که آهوی جنگلنشین است، آنجا که گرازِ بیشهگرد؟
اکنوناکنون از کردهام دردمندم، اکنوناکنون پشیمانم.
چون از لبانِ سرخِ او این بانگ شتابان برخاست
و پیامِ نو را به گوشهای جفتِ خدایان رساند،
آنگاه کوبله، یوغِ بسته را از شیران گشوده،
و دشمنِ چپِ رمه را برانگیخته، چنین میگوید.
میگوید: بیا، ای درنده، برو، کن که دیوانگی برانگیزدش،
کن که از ضربهٔ جنون رو به بیشهها بازگرداند،
او که بیش از حد آزادانه از فرمانِ من گریختن میخواهد.
برو، پشت را با دُم بزن، تازیانههای خود را تاب آر،
کن که همهٔ جایها از غرشِ نعرهکشان باز طنین اندازند،
ای درنده، یالِ سرخفام را بر گردنِ ستبر بجنبان.
کوبلهٔ تهدیدگر این را میگوید و یوغ را با دست میگشاید.
درنده خود را برانگیخته، دلِ دیوانه را میشوراند،
میرود، میغرد، شاخهها را با گامِ سرگردان میشکند.
اما چون به جایهای نمناکِ ساحلِ سفیدگون رسید
و آتیسِ نازک را نزدیکِ پهنهٔ مرمرینِ دریا دید،
یورش میبرد: او دیوانه به بیشههای وحشی میگریزد:
آنجا همیشه، همهٔ گسترهٔ عمر، کنیز ماند.
ای الههٔ بزرگ، ای الهه کوبله، ای الههٔ بانوی دیندوموس،
ای بانو، همهٔ خشمِ تو دور از خانهٔ من باد:
دیگران را برانگیخته کن، دیگران را دیوانه کن.
Phrygium ut nemus citato cupide pede tetigit
adiitque opaca silvis redimita loca deae,
stimulatus ibi furenti rabie, vagus animis
devolvit ili acuto sibi pondera silice.
itaque ut relicta sensit sibi membra sine viro,
etiam recente terrae sola sanguine maculans
niveis citata cepit manibus leve typanum,
typanum, tubam Cybelles, tua, mater, initia,
quatiensque terga tauri teneris cava digitis
canere haec suis adorta est tremebunda comitibus
agite ite ad alta, Gallae, Cybeles nemora simul,
simul ite, Dindymenae dominae vaga pecora,
aliena quae petentes velut exsules loca
sectam meam exsecutae duce me mihi comites
rapidum salum tulistis truculentaque pelagi
et corpus evirastis Veneris nimio odio,
hilarate erae citatis erroribus animum.
mora tarda mente cedat; simul ite, sequimini
Phrygiam ad domum Cybelles, Phrygia ad nemora deae,
ubi cymbalum sonat vox, ubi tympana reboant,
tibicen ubi canit Phryx curvo grave calamo,
ubi capita maenades vi iaciunt hederigerae,
ubi sacra sancta acutis ululatibus agitant,
ubi suevit illa divae volitare vaga cohors,
quo nos decet citatis celerare tripudiis.
simul haec comitibus Attis cecinit notha mulier,
thiasus repente linguis trepidantibus ululat,
leve tympanum remugit, cava cymbala recrepant,
viridem citus adit Idam properante pede chorus.
furibunda simul anhelans vaga vadit animam agens
comitata tympano Attis per opaca nemora dux,
veluti iuvenca vitans onus indomita iugi:
rapidae ducem secuntur Gallae properipedem.
itaque, ut domum Cybelles tetigere lassulae,
nimio e labore somnum capiunt sine Cerere.
piger his labante langore oculos sopor operit:
abit in quiete molli rabidus furor animi.
sed ubi oris aurei Sol radiantibus oculis
lustravit aethera album, sola dura, mare ferum,
pepulitque noctis umbras vegetis sonipedibus,
ibi Somnus excitam Attin fugiens citus abiit:
trepidante eum recepit dea Pasithea sinu.
ita de quiete molli rapida sine rabie
simul ipsa pectore Attis sua facta recoluit,
liquidaque mente vidit sine quis ubique foret,
animo aestuante rusum reditum ad vada tetulit.
ibi maria vasta visens lacrimantibus oculis
patriam adlocuta maesta est ita voce miseriter:
patria o mei creatrix, patria o mea genetrix,
ego quam miser relinquens, dominos ut erifugae
famuli solent, ad Idae tetuli nemora pedem,
ut apud nivem et ferarum gelida stabula forem
et earum omnia adirem furibunda latibula,
ubinam aut quibus locis te positam, patria, reor?
cupit ipsa pupula ad te sibi derigere aciem,
rabie fera carens dum breve tempus animus est.
egone a mea remota haec ferar in nemora domo?
patria, bonis, amicis, genitoribus abero?
abero foro, palaestra, stadio, et gymnasiis?
miser ah miser, querendum est etiam atque etiam, anime.
quod enim genus figurae est ego non quod obierim?
ego mulier, ego adulescens, ego ephebus, ego puer,
ego gymnasi fui flos, ego eram decus olei:
mihi ianuae frequentes, mihi limina tepida,
mihi floridis corollis redimita domus erat,
linquendum ubi esset orto mihi sole cubiculum.
ego nunc deum ministra et Cybeles famula ferar?
ego maenas, ego mei pars, ego vir sterilis ero?
ego viridis algida Idae nive amicta loca colam?
ego vitam agam sub altis Phrygiae columinibus,
ubi cerva silvicultrix, ubi aper nemorivagus?
iam iam dolet quod egi, iam iamque paenitet.
roseis ut huic labellis sonitus citus abiit
geminas deorum ad aures nova nuntia referens,
ibi iuncta iuga resoluens Cybele leonibus
laevumque pecoris hostem stimulans ita loquitur.
Agedum, inquit, age ferox i, fac ut hunc furor agitet,
fac uti furoris ictu reditum in nemora ferat,
mea libere nimis qui fugere imperia cupit.
age caede terga cauda, tua verbera patere,
fac cuncta mugienti fremitu loca retonent,
rutilam ferox torosa cervice quate iubam.
ait haec minax Cybelle religatque iuga manu.
ferus ipse sese adhortans rabidum incitat animo,
vadit, fremit, refringit virgulta pede vago.
at ubi umida albicantis loca litoris adiit
tenerumque vidit Attin prope marmora pelagi,
facit impetum: ille demens fugit in nemora fera:
ibi semper omne vitae spatium famula fuit.
dea magna, dea Cybelle, dea domina Dindymi,
procul a mea tuus sit furor omnis, era, domo:
alios age incitatos, alios age rabidos.
گویند بر آبهای شفّافِ نپتون شنا کردند
به سوی امواجِ فاسیس و مرزهای آیئتِس،
آنگاه که جوانانِ برگزیده، گُلِ سرآمدِ آرگوس،
در آرزوی ربودنِ پوستِ زرّین از کولخیس،
جرئت کردند با کشتیِ تیز بر آبهای شور بتازند،
پهنههای نیلگون را با پاروهای صنوبری بروبند.
الههای که در بلندترین شهرها دژها را نگاه میدارد
خود برایشان گردونهای ساخت که با نسیمی سبک پرواز کند،
تختههای کاج را به بدنهٔ خمیدهٔ کشتی پیوند زد.
آن کشتی نخستین بار آمفیتریتهٔ ناآزموده را به دریانوردی آشنا کرد.
همین که با نوکِ خود پهنهٔ بادخیز را شکافت
و موجِ برآشفته از پارو با کف سپید شد،
از گردابِ سپیدِ دریا چهرهها برآمدند،
نِرِئیدهای دریایی که از این شگفتی در حیرت بودند.
در آن روز، اگر هرگز روزی دیگر، آدمیان دیدند
با چشمانِ خویش پریانِ دریایی را با تنِ برهنه
که تا سینه از گردابِ سپید سر برآورده بودند.
آنگاه گویند پِلئوس به عشقِ تتیس شعلهور شد،
آنگاه تتیس پیوندِ آدمی را خوار نشمرد،
آنگاه خودِ پدر دانست که پِلئوس باید به تتیس پیوندد.
ای زادگانِ آن روزگارِ بس آرزوشدهٔ سدهها،
ای پهلوانان، درود، ای نژادِ خدایان، ای فرزندانِ نیکِ
مادران، بار دیگر درود.
شما را بارها، شما را در سرودِ خود خواهم خواند،
و بهویژه تو را، ای که با مشعلهای فرخندهٔ عروسی سرافراز شدی،
ای پِلئوس، ستونِ تِسالی، که یوپیتر خود،
خودِ پدرِ خدایان معشوقِ خویش را به تو واگذاشت.
آیا تتیس، زیباترینِ دخترِ نِرِئوس، تو را در آغوش گرفت؟
آیا تِتیس روا داشت که نوهٔ خود را به همسری بری
و اوکئانوس، که با دریا سراسرِ جهان را در بر میگیرد؟
همین که آن روزهای آرزوشده در پایانِ هنگام
فرا رسیدند، سراسرِ تِسالی در انبوهی به آن خانه روی میآورد،
کاخ از جمعیتِ شادمان آکنده میشود:
پیشکشها پیشِ رو میآورند، شادی را در چهره آشکار میکنند.
کیئروس تهی میماند، تِمپهٔ فتیوتیس را رها میکنند
و خانههای کرانون و باروهای لاریسا را،
به فارسالوس گرد میآیند، در سراهای فارسالیا انبوه میشوند.
کسی کشتزار نمیورزد، گردنِ گاوان نرم میشود،
تاکِ کوتاه با شنکشهای خمیده پاک نمیشود،
گاوِ نر با گاوآهنِ فروخفته کلوخ را نمیشکافد،
داسِ شاخهزنان سایهٔ درخت را تُنُک نمیکند،
زنگارِ چرکین بر گاوآهنهای رهاشده مینشیند.
اما سرای او، هر جا که کاخِ توانگر
به درون کشیده، از زر و سیمِ درخشان میتابد.
عاج بر اورنگها سپید میدرخشد، جامهای میز فروزاناند،
سراسرِ خانه به گنجِ شاهانه شاد و پرشکوه است.
اما بسترِ زناشوییِ الهه نهاده میشود
در میانِ کاخ، که با عاجِ هند صیقل یافته
و ارغوانِ رنگگرفته از صدفِ گلگون آن را میپوشاند.
این پرده، آراسته به پیکرهای کهنِ آدمیان،
دلاوریهای پهلوانان را با هنری شگفت نشان میدهد.
چرا که او از ساحلِ خروشانِ دیا نگران،
تِسئوس را مینگرد که با ناوگانِ تیز میگریزد،
آریادنه، شورهای رامناشدنی در دل نهفته،
و هنوز باور نمیکند آنچه را میبیند بهراستی میبیند،
چرا که تازه از خوابِ فریبنده برخاسته
خود را بینوا و رهاشده بر ماسهٔ خلوت مییابد.
اما جوانِ فراموشکار گریزان آب را با پارو میراند،
پیمانهای پوچ را به تندبادِ بادخیز وامیگذارد.
دخترِ مینوس از دور، از میانِ خزه، با چشمانِ اندوهگین
همچون پیکرِ سنگیِ باکخهای او را مینگرد، دریغا،
مینگرد و در امواجِ سترگِ اندوه دستخوشِ تلاطم است،
نه دستارِ نازک را بر سرِ زرینمویش نگاه میدارد،
نه سینهٔ پوشیدهاش را با ردایِ سبک پنهان کرده،
نه پستانهای شیرگونش را با نوارِ گِرد بسته،
همهچیز که از سراسرِ تنش فرو لغزیده، پراکنده
پیشِ پاهایش، امواجِ شور با آنها بازی میکردند.
چنین بود که نه در بندِ دستار و نه ردایِ شناور بود،
او بیپروا از اینها، با سراسرِ دل به تو، ای تِسئوس،
با همهٔ جان، با همهٔ اندیشهٔ ازدسترفته آویخته بود.
آه بینوا، که اِریکینا او را با اندوههای پیوسته
آشفته کرد، غمهای خارآگین در دلش کاشت،
در آن هنگام، از آن دم که تِسئوسِ دلیر
از ساحلهای خمیدهٔ پیرائوس بیرون آمد
و به سراهای گورتینِ آن شاهِ بیدادگر رسید.
چرا که گویند روزی، به فرمانِ آفتی بیرحم،
برای کیفرِ کشتنِ آندروگئوس،
جوانانِ برگزیده و نیز گُلِ دوشیزگان را
آتن ناچار بود چون خوراک به مینوتاوروس بدهد.
چون باروهای تنگ زیرِ این بلاها به ستوه آمد،
خودِ تِسئوس خواست تنِ خویش را برای آتنِ عزیز
فدا کند، از آنکه چنین مردهها به کرت
از آتن برده شوند، مردههایی که مرده نبودند.
و چنین، بر کشتیِ سبک تکیهزده و با نسیمهای ملایم،
به سوی مینوسِ بلندهمت و کاخهای پرغرور آمد.
همین که آن دوشیزهٔ شاهزاده با چشمِ پرآرزو او را دید،
آن که بسترِ پاکِ خوشبویش،
در آغوشِ نرمِ مادر او را میپرورد،
چون موردهایی که آبهای اوروتاس میرویانند
یا رنگهای گوناگون که نسیمِ بهاری برمیآورد،
چشمانِ سوزانش را از او برنگرفت
پیش از آنکه با سراسرِ تن شعله را در خود گیرد
از بُن، و یکسره در ژرفای مغزِ استخوان بسوزد.
دریغا، ای که با دلِ سنگین شورها را بیرحمانه برمیانگیزی،
ای کودکِ مقدّس، که شادیها را با غمهای آدمیان میآمیزی،
و تو ای که بر گولگی و ایدالیومِ پرشاخ فرمان میرانی،
در چه موجها آن دخترِ شعلهور را در اندیشه افکندید،
که بارها برای آن میهمانِ زرینمو آه میکشید!
چه بیمها که او با دلِ بیتاب برتافت،
چه بسیار بیش از فروغِ زر رنگ باخت،
آنگاه که تِسئوس خواست با آن هیولای بیرحم بستیزد
و یا مرگ را جوید یا پاداشِ ستایش را.
با این همه، بیهوده نبود که به خدایان پیشکشهای خُردِ ناخوارآمده
وعده میداد و با لبِ خاموش نذرها را برمیافروخت.
چرا که چنانکه بر بلندای تاوروس، بلوطی که شاخهها میجنباند
یا کاجی مخروطآور با پوستهٔ صمغریز را
گردبادی سرکش با وزشِ خود تنه را میپیچاند
و از ریشه برمیکند (آن درخت، دور، از بیخ برکنده
سرنگون میافتد و هر چه بر سرِ راهش باشد، فراخ درهم میشکند)،
چنین تِسئوس آن درنده را با تنی رامشده بر خاک افکند
که بیهوده شاخها را به بادهای پوچ میافراشت.
آنگاه بیگزند و با ستایشِ بسیار پای بازگرداند،
گامهای سرگردان را با نخی نازک راه میبرد،
تا هنگامِ بیرونآمدن از پیچهای هزارتو
گمگشتگیِ نادیدنیِ آن بنا او را سرگردان نکند.
اما چرا من از سرودِ نخستین دور شوم و بیش
باز گویم، که چگونه دختر چهرهٔ پدر را رها کرد،
و آغوشِ خواهر را، و سرانجام آغوشِ مادر را،
مادری که بینوا، دلباختهٔ دخترش، شادمان بود،
چگونه بر همهٔ اینها عشقِ شیرینِ تِسئوس را برگزید،
یا چگونه بر کشتی به ساحلهای کفآلودِ دیا رسید،
یا چگونه او را که چشمانش به خواب بسته بود
آن همسر با دلی فراموشکار وانهاد و رفت؟
گویند بارها او با دلی سوزان و آشفته
فریادهای رسا از ژرفای سینه برآورد،
و گاه غمگین بر کوههای ستیغ برمیشد
تا نگاه را بر پهنهٔ بیکرانِ دریا بگستراند،
گاه به سویِ موجهای لرزانِ شور میدوید
جامهٔ نرم را بالا میزد و ساقِ برهنه مینمود،
و اندوهگین این واپسین شِکوهها را بر زبان آورد،
در حالی که هقهقِ سرد از دهانِ تر برمیانگیخت:
آیا چنین، ای پیمانشکن، مرا که از قربانگاههای پدری ربودی،
ای بیوفا، بر ساحلِ متروک رها کردی، ای تِسئوس؟
آیا چنین، رفتنات با خوارشمردنِ ارادهٔ خدایان،
فراموشکار، آه، سوگندهای شکسته را به خانه میبری؟
آیا هیچچیز نتوانست تصمیمِ آن دلِ بیرحم را
بگرداند؟ هیچ رحمی در تو حاضر نبود
تا دلِ سنگات بخواهد بر من ببخشاید؟
اما تو روزی چنین وعدهها با زبانِ نرم
به من ندادی، مرا بینوا به این امیدها نمیخواندی،
بلکه به پیوندِ شاد، به عروسیِ آرزوشده:
که همه را بادهای هوایی چون پوچ پراکندند.
اکنون دیگر هیچ زنی به سوگندِ مرد باور نکند،
هیچکس امید نبندد که گفتارِ مرد راست است:
تا آنگاه که دلشان در آرزوی چیزی به دستآوردن میتپد،
از هیچ سوگندی نمیهراسند، از هیچ وعدهای دریغ نمیکنند:
اما همین که آزِ آن دلِ خواهنده سیر شد،
گفتهها را هیچ به یاد نمیآورند، از سوگندشکنی هیچ باک ندارند.
بهراستی من تو را که در گردابِ مرگ میگشتی
رهاندم و ترجیح دادم برادر را از دست بدهم
تا که تو را در آن دمِ واپسین، ای فریبکار، تنها گذارم:
و به پاداشِ آن، به درندگان و مرغان سپرده میشوم تا بدرندم،
چون طعمه، و مرده، بیآنکه خاکی بر من افشانند، بیگور میمانم.
کدام مادهشیر تو را در زیرِ صخرهای تنها زاد،
کدام دریا تو را در خود گرفت و از موجهای کفآلود بیرون افکند،
کدام سیرتیس، کدام اِسکیلای درنده، کدام کاریبدیسِ بیکران،
تو که در برابرِ زندگیِ شیرین چنین پاداش میدهی؟
اگر پیوندِ ما به دلِ تو نبود،
از آن رو که از فرمانِ سختِ پدرِ پیر میترسیدی،
باری میتوانستی مرا به خانهٔ خویش ببری
تا چون کنیزی با کارِ دلپذیر تو را خدمت کنم،
پاهای سپیدت را با آبِ زلال بشویم و بنوازم
یا بسترت را با جامهٔ ارغوانی بگسترانم.
اما چرا من بیهوده نزدِ بادهای بیخبر شِکوه میکنم،
آشفته از این بلا، بادهایی که از هیچ حسّی بهره ندارند
نه آواهای فرستاده را میشنوند و نه پاسخ میدهند؟
و او اکنون نزدیک به میانهٔ امواج میگردد،
و هیچ آدمی بر آن خزهٔ تهی پدیدار نیست.
چنین سرنوشتِ سنگدل، در این دمِ واپسین بس ریشخندکنان،
حتی گوشها را نیز به شِکوههای ما دریغ داشت.
ای یوپیترِ توانا، کاش در آن هنگامِ نخست
کشتیهای آتنی به ساحلهای گنوسوس نمیرسیدند،
و آن دریانوردِ پیمانشکن، که برای گاوِ رامنشدنی باجِ هول میبرد،
در کرت طنابِ کشتی را نمیبست،
و این میهمانِ بدنهاد، که زیرِ چهرهٔ دلپذیر نقشههای بیرحم را پنهان میکرد،
در خانهٔ ما نمیآسود!
اکنون به کجا روی آورم؟ به کدام امیدِ بربادرفته تکیه کنم؟
آیا به کوههای ایدا روم؟ آه، با گردابِ پهناور
آنجا که پهنهٔ خشمگینِ دریا مرا جدا میسازد؟
آیا به یاریِ پدر امید بندم، پدری که خود رهایش کردم
و از پیِ جوانی رفتم که به خونِ برادرم آلوده بود؟
آیا خود را به عشقِ وفادارِ همسر دلداری دهم،
همسری که میگریزد و پاروهای نرم را در گرداب خم میکند؟
وانگهی این ساحل، جزیرهای تنها، بی هیچ سرپناه،
و راهِ بیرونشدنی نیست، که امواجِ دریا گِردش را گرفتهاند:
هیچ راهِ گریزی نیست، هیچ امیدی نیست: همهچیز خاموش،
همهچیز متروک، همهچیز مرگ را مینماید.
با این همه چشمانم پیش از مرگ سست نخواهند شد،
و حس از تنِ خستهٔ من پیش از آن نخواهد رفت
تا من، این خیانتدیده، کیفرِ دادگرانه را از خدایان بخواهم
و در واپسین ساعت وفاداریِ آسمانیان را به دعا بطلبم.
پس، ای اومِنیدها، که کردارِ مردان را به کیفرِ انتقامجو مجازات میکنید،
شما که پیشانیتان با مویِ مارگون آراسته است
و خشمِ دلِ دمنده را پیشاپیش آشکار میکند،
به اینجا، به اینجا بیایید، شِکوههای مرا بشنوید،
که من، وای بر منِ بینوا، از ژرفای مغزِ استخوان
ناچار برمیآورم، بیپناه، سوزان، از جنون کور و دیوانه.
و چون اینها از ژرفای دل و راستین میزایند،
شما مگذارید که اندوهِ من به هدر رود،
بلکه با همان دلی که تِسئوس مرا تنها رها کرد،
با همان دل، ای الهگان، خود و کسانش را به سوگ نشاند.
پس از آنکه این آواها را از دلِ اندوهگین برآورد
و نگران، برای کردارهای سنگدل کیفر خواست،
فرمانروای آسمانیان با ارادهٔ شکستناپذیر سر فرود آورد،
و از آن اشارت زمین و پهنههای هولناکِ دریا
لرزیدند و جهان ستارگانِ درخشان را به لرزه افکند.
اما خودِ تِسئوس، که ذهنش به تاریکیِ کور
پوشیده بود، همهچیز را از دلِ فراموشکار رها کرد،
همهٔ سفارشهایی را که پیشتر با دلی استوار نگاه میداشت،
و نشانههای شیرین را برای پدرِ اندوهگین برنیفراشت
تا بنماید که تندرست به بندرِ آتن بازمیگردد.
چرا که گویند روزی، آنگاه که آیگئوس پسرش را
که با ناوگان باروهای الهه را ترک میکرد به بادها میسپرد،
او را در آغوش گرفت و چنین سفارشها به جوان داد:
ای پسر، ای یگانهام، که از زندگی بس دلپذیرتری،
ای پسر، که ناچارم تو را به سرنوشتهای ناروشن روانه کنم،
ای که تازه در واپسین مرزِ پیری به من بازگردانده شدی،
چون بختِ من و دلاوریِ سوزانِ تو
تو را از منِ ناخواهان میرباید، من که هنوز چشمانِ سستم
از دیدنِ چهرهٔ عزیزِ پسر سیر نشدهاند،
من تو را با دلی شاد و خرّم روانه نمیکنم،
و نمیگذارم نشانههای بختِ نیک را با خود بری،
بلکه نخست شِکوههای بسیار از دل برخواهم آورد
و مویِ سپید را با خاک و گَردِ ریخته آلوده خواهم کرد،
آنگاه بادبانهای سیاهرنگ را بر دکلِ لرزان خواهم آویخت،
تا اندوهِ ما و آتشِ دلِ ما را
آن پارچهٔ تیره با رنگِ زنگاریِ ایبری سزاوار نشان دهد.
و اگر آن الههٔ ساکنِ ایتونوسِ مقدّس به تو ارزانی دارد،
همان که پذیرفت از نژادِ ما و خانهٔ اِرِختئوس نگهبانی کند،
که دستِ راستت را به خونِ آن گاو بیالایی،
آنگاه چنان کن که این سفارشها در دلِ بهیادسپارِ تو نهفته
زنده بمانند و هیچ روزگاری آنها را نزداید،
که همین که چشمانت تپههای ما را ببیند،
دکلها از هر سو آن جامهٔ سوگ را فرو نهند
و ریسمانهای تابیده بادبانهای سپید را برافرازند،
تا من بهمحضِ دیدنشان با دلِ شادمان
دریابم که روزگارِ نیک تو را بازگردانده و در برابرم نهاده است.
این سفارشها را که تِسئوس پیشتر با دلی استوار نگاه میداشت،
همچون ابرهایی که به وزشِ بادها رانده شوند
قلّهٔ بلندِ کوهِ برفپوش را ترک کردند.
اما پدر، که از بلندای دژ چشم به راه میدوخت
و چشمانِ نگرانش را در گریهٔ پیوسته میفرسود،
همین که بادبانهای برافراشته را دید،
خود را سرنگون از فرازِ صخرهها فرو افکند،
چون پنداشت که تِسئوس را به سرنوشتِ بیرحم از دست داده است.
چنین تِسئوسِ دلیر، که به سرای سوگوارِ پدری گام نهاد،
همان اندوهی را که خود با دلِ فراموشکار
بر دخترِ مینوس آورده بود، خود به همانسان دریافت.
او آنگاه که کشتیِ دورشونده را اندوهگین مینگریست،
زخمخورده، غمهای بیشمار در دل میگرداند.
اما در سوی دیگر، ایاکخوسِ شکوفا در پرواز بود
با گروهِ ساتیرها و سیلنهای زادهٔ نیسا،
در جستوجوی تو، ای آریادنه، و شعلهور از عشقِ تو.
آنان آنگاه سرمست، پراکنده، با دلِ آشفته دیوانهوار میخروشیدند
اِوهویگویان باکخهوار، اِوهویگویان سرها را میجنباندند.
برخی از آنان تیرسههای سرپوشیده را میجنباندند،
برخی اندامهای گوسالهٔ دریده را در هوا میافکندند،
برخی خود را با مارهای پیچان کمر میبستند،
برخی رازهای نهان را در سبدهای میانتهی بهجای میآوردند،
رازهایی که ناپاکان بیهوده آرزوی شنیدنش را دارند،
دیگران با کفِ کشیده بر دفها میکوبیدند
یا با برنجِ گِرد، بانگهای نازک برمیانگیختند،
بسیاری از شاخها غرّشهای خشن میدمیدند
و نایِ بیگانه با نوایی هولناک جیغ میکشید.
پرده، بهشکوه با چنین پیکرها آراسته،
بستر را در بر میگرفت و با جامهٔ خود میپوشاند.
پس از آنکه جوانانِ تِسالی سیر از تماشای مشتاقانه
شدند، از برابرِ خدایانِ مقدّس آغازِ رفتن کردند.
اینجا، چنانکه زفیروس با دَمِ بامدادی دریای آرام را
به لرزه میآورد و موجهای سرازیر را برمیانگیزد
آنگاه که سپیده میدمد و آفتابِ سرگردان بر آستانه میآید،
موجها نخست کُند، به وزشی ملایم رانده،
پیش میآیند و آرام با آوایِ خندهمانند مینوازند،
سپس با فزونیِ باد بیشوبیش انبوه میشوند
و از دور، شناور، در پرتوِ گلگون میدرخشند،
چنین آنگاه، سراهای شاهانهٔ درگاه را ترکگویان،
هر یک با گامِ سرگردان، پراکنده، به خانهٔ خویش میرفتند.
پس از رفتنِ آنان، نخست از قلّهٔ پِلیون
خیرون آمد، هدیههای جنگلی به همراه:
چرا که هر گلی که دشتها میآورند، هر چه که کرانهٔ تِسالی
در کوههای بلند میرویاند، هر چه که نزدِ موجهای رود
نسیمِ بارورِ فاوونیوسِ گرم میزایاند،
او خود همه را در تاجگلهای درهمبافته آورد،
که خانه از بویِ دلپذیرش نوازش یافت و خندید.
بیدرنگ پِنیوس فرا رسید، تِمپهٔ سرسبز را
تِمپهای که جنگلهای آویخته از فراز گِردش را گرفتهاند،
آن را به نایادها وامیگذارد تا با رقصهای دوریسی آیین بگزارند،
تهیدست نیامد: چرا که او راشههای بلند را از ریشه آورد
و غارهای بلند با تنهٔ راست،
نه بیچنارِ لرزان و خواهرِ نرمِ
فائتونِ سوخته، و سروِ سربهآسمان.
اینها را گِردِ کاخ، فراخ درهمبافته نهاد،
تا درگاه، پوشیده از برگِ نرم، سبز و خرّم شود.
از پیِ او پرومتئوسِ زیرکدل میآید
که نشانههای کمرنگِ کیفرِ کهن را با خود دارد،
کیفری که روزی، اندام به صخره با زنجیر بسته،
آویزان از ستیغهای پرتگاه، بهتمامی کشید.
آنگاه پدرِ خدایان با همسرِ مقدّس و فرزندان
فرا رسید، تنها تو را، ای فوئبوس، در آسمان وامینهد
و همراهِ تو خواهرِ همزادت را، ساکنِ کوههای ایدروس:
چرا که خواهرت همچون تو پِلئوس را خوار شمرد
و نخواست مشعلهای زناشوییِ تتیس را آیین بگزارد.
پس از آنکه اندامها را بر اورنگهای سپید خم کردند،
میزها بهفراوانی با خوراکِ رنگارنگ آراسته شدند،
و در این میان، پارکها که تنها را با جنبشی لرزان میجنباندند
آغاز کردند سرودهای راستگو را بخوانند.
جامهای که تنِ لرزانشان را از هر سو در بر میگرفت،
سپید، با حاشیهٔ ارغوانی قوزکِ پا را میپوشاند،
و نوارهای گلگون بر سرِ سپیدشان مینشستند،
و دستها بهآیین آن کارِ جاودان را پیش میبردند.
دستِ چپ دوکِ پُشمْپوشِ نرم را نگاه میداشت،
دستِ راست، رشتهها را آرام با انگشتانِ روگشوده میکشید
و شکل میداد، آنگاه بر شستِ فروخفته میتابید
و دوکِ سنجیده را با گردشِ گِرد میچرخاند،
و چنین با دندان کار را چیده و همواره یکسان میکرد،
و پرزهای پشمِ گازگرفته بر لبهای خشک میچسبید،
پرزهایی که پیشتر از رشتهٔ صاف بیرون زده بودند.
و پیشِ پاها، پشمِ نرمِ سپید
در سبدهای بافتهٔ ترکه نگاهبانی میشد.
آنان آنگاه پشمها را میرشتند و با آوایی رسا
چنین سرنوشتها را در سرودی خدایی برآوردند،
سرودی که هیچ روزگاری پس از این به دروغش متهم نخواهد کرد:
ای که با دلاوریهای بزرگ افتخارِ برجسته را میافزایی،
ای پناهِ توانِ اِماتیا، ای نامدار به پسری که خواهی داشت،
بپذیر آنچه را خواهران در این روزِ شاد بر تو میگشایند،
این پیشگوییِ راستین. اما شما، ای دوکها که سرنوشتها از پیِتان میآید،
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
اکنون هِسپروس بر تو خواهد آمد، آورندهٔ آنچه شوهران آرزو میکنند،
هِسپروس خواهد آمد، همسر با ستارهٔ فرخنده خواهد آمد،
همسری که دلت را به عشقِ دلرُبا سرشار کند
و آماده شود که خوابهای سستِ خمار را با تو در هم آمیزد
و بازوان نرم را زیرِ گردنِ ستبرت بگسترد.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
هیچ خانهای هرگز چنین عشقهایی را در هم نبافت،
هیچ عشقی دلدادگان را به چنین پیمانی پیوند نداد
چون آنچه در تتیس هست، چون آن همدلی که در پِلئوس است.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
برای شما آخیلِسِ بیبیم زاده خواهد شد،
که دشمنان نه به پشت، بلکه به سینهٔ دلیرش میشناسندش،
که بارها پیروز در میدانِ دو و پویه
از ردِ آتشینِ آهویِ تیزپا پیشی خواهد گرفت.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
هیچ پهلوانی در نبرد با او برابری نتواند کرد،
آنگاه که دشتهای فریگیه از خونِ تِئوکری روان شوند
و سومین وارثِ پِلوپسِ سوگندشکن،
باروهای تروآ را در محاصرهٔ جنگی دراز ویران کند.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
دلاوریهای برجسته و کردارهای درخشانِ او را
بارها مادران در سوگِ پسرانشان گواهی خواهند داد،
آنگاه که مویِ ژولیده را از سرِ سپید بگشایند
و سینههای پژمرده را با کفهای ناتوان کبود کنند.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
چرا که چنانکه دروگر خوشههای انبوه را میچیند
و زیرِ آفتابِ سوزان کشتزارهای زرد را درو میکند،
او تنهای تروآزادگان را با تیغِ دشمنکش بر خاک خواهد افکند.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
موجِ اِسکاماندروس بر دلاوریهای بزرگش گواه خواهد بود،
رودی که پراکنده در هِلِسپونتِ تندرو میریزد،
که او راهش را با انبوهِ کشتگان تنگ خواهد کرد
و جریانهای ژرف را با خونِ درآمیخته گرم خواهد ساخت.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
سرانجام آن قربانی که به مرگ نیز سپرده شد گواه خواهد بود،
آنگاه که گورِ گِردِ انباشته بر تلی بلند
اندامهای سپیدِ دوشیزهٔ کشته را در بر خواهد گرفت.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
چرا که همینکه بخت به یونانیانِ خسته امکان دهد
که بندهای نپتونیِ شهرِ دارْدانی را بگشایند،
گورهای بلند از خونِ پولوکسنا خیس خواهند شد،
او که چون قربانی، فروافتاده زیرِ تیغِ دودم،
تنِ سربریده را با زانویِ خمشده بر خاک خواهد افکند.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
پس بشتابید، عشقهای آرزوشدهٔ دل را به هم بپیوندید.
شوهر الهه را به پیمانی خجسته بپذیرد،
عروس، که دیرزمانی است چشمبهراه است، به شوهرِ مشتاق سپرده شود.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
دایه که در روشناییِ بامداد باز نزدِ او میآید
نخواهد توانست گردنش را با نخِ دیروزین بپیچد
(بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها)،
و نه مادرِ نگرانِ دخترِ ناسازگار، اندوهگین،
از خوابیدنِ جدای او امیدِ نوادگانِ عزیز را از دست خواهد داد.
بدوید، رشتهها را کشان بیاورید، بدوید، ای دوکها.
چنین پارکها روزی این سرودهای خجسته را
برای پِلئوس از دلی خدایی پیشگویانه سرودند.
چرا که آسمانیان در آن روزها، حاضر، خانههای پاک را دیدار میکردند
و خود را در انجمنِ مردمانِ میرا آشکار میساختند،
آنگاه که هنوز پرهیزگاری خوار شمرده نشده بود.
بارها پدرِ خدایان در پرستشگاهِ درخشان، هنگامِ بازدید،
آنگاه که قربانیهای سالانه در روزهای جشن فرا میرسیدند،
دید که صد گاو بر خاک فرو میافتند.
بارها لیبِرِ سرگردان بر فرازِ قلّهٔ پارناسوس
تیادهها را با گیسوانِ افشان و اِوانگویان میراند،
آنگاه که مردمِ دلفی از سراسرِ شهر شتابان و به رقابت بیرون میریختند
تا شادمان خدا را با قربانگاههای دودآلود پذیرا شوند.
بارها در نبردِ مرگبارِ جنگ، ماوُرس
یا بانویِ تریتونِ تندرو یا دوشیزهٔ رامنوس
حاضر، گروههای مسلّحِ آدمیان را برانگیخت.
اما پس از آنکه زمین به گناهِ ناگفتنی آلوده شد،
و همه دادگری را از دلِ آزمند راندند،
برادران دستها را به خونِ برادر آغشتند،
پسر از سوگِ پدر و مادرِ مرده دست کشید،
پدر آرزوی مرگِ پسرِ جوانش را کرد
تا آزادانه از گُلِ نامادریِ باکره کام گیرد،
مادرِ بیشرم خود را زیرِ پسرِ بیخبر افکند
و بیپروا نترسید که خدایانِ نیاکان را به گناه بیالاید،
همهچیز، روا و ناروا، در جنونِ پلید درآمیخت
و ذهنِ دادگرِ خدایان را از ما رویگردان کرد.
از این رو دیگر نمیپذیرند که چنین انجمنهایی را دیدار کنند
و نمیگذارند که پرتوِ روشنِ روز به آنان برسد.
dicuntur liquidas Neptuni nasse per undas
Phasidos ad fluctus et fines Aeeteos,
cum lecti iuvenes, Argivae robora pubis,
auratam optantes Colchis avertere pellem
ausi sunt vada salsa cita decurrere puppi,
caerula verrentes abiegnis aequora palmis.
diva quibus retinens in summis urbibus arces
ipsa levi fecit volitantem flamine currum,
pinea coniungens inflexae texta carinae.
illa rudem cursu prima imbuit Amphitriten.
quae simul ac rostro ventosum proscidit aequor
tortaque remigio spumis incanduit unda,
emersere freti candenti e gurgite vultus
aequoreae monstrum Nereides admirantes.
illa, siqua alia, viderunt luce marinas
mortales oculis nudato corpore nymphas
nutricum tenus exstantes e gurgite cano.
tum Thetidis Peleus incensus fertur amore,
tum Thetis humanos non despexit hymenaeos,
tum Thetidi pater ipse iugandum Pelea sensit.
o nimis optato saeclorum tempore nati
heroes, salvete, deum genus, o bona matrum
progenies, salvete iterum
vos ego saepe meo, vos carmine compellabo,
teque adeo eximie taedis felicibus aucte
Thessaliae columen Peleu, cui Iuppiter ipse,
ipse suos divum genitor concessit amores.
tene Thetis tenuit pulcherrirma Nereine?
tene suam Tethys concessit ducere neptem
Oceanusque, mari totum qui amplectitur orbem?
quae simul optatae finito tempore luces
advenere, domum conventu tota frequentat
Thessalia, oppletur laetanti regia coetu:
dona ferunt prae se, declarant gaudia vultu.
deseritur Cieros, linquunt Phthiotica Tempe
Crannonisque domos ac moenia Larisaea,
Pharsalum coeunt, Pharsalia tecta frequentant.
rura colit nemo, mollescunt colla iuvencis,
non humilis curvis purgatur vinea rastris,
non glaebam prono convellit vomere taurus,
non falx attenuat frondatorum arboris umbram,
squalida desertis robigo infertur aratris.
ipsius at sedes, quacumque opulenta recessit
regia, fulgenti splendent auro atque argento.
candet ebur soliis, conlucent pocula mensae,
tota domus gaudet regali splendida gaza.
pulvinar vero divae geniale locatur
sedibus in mediis, Indo quod dente politum
tincta tegit roseo conchyli purpura fuco.
haec vestis priscis hominum variata figuris
heroum mira virtutes indicat arte.
namque fluentisono prospectans litore Diae
Thesea cedentem celeri cum classe tuetur
indomitos in corde gerens Ariadna furores,
necdum etiam sese quae visit visere credit,
ut pote fallaci quae tunc primum excita somno
desertam in sola miseram se cernat harena.
immemor at iuvenis fugiens pellit vada remis,
irrita ventosae linquens promissa procellae.
quem procul ex alga maestis Minois ocellis
saxea ut effigies bacchantis prospicit, eheu,
prospicit et magnis curarum fluctuat undis,
non flavo retinens subtilem vertice mitram,
non contecta levi velatum pectus amictu,
non tereti strophio lactentis vincta papillas,
omnia quae toto delapsa e corpore passim
ipsius ante pedes fluctus salis adludebant.
sic neque tum mitrae neque tum fluitantis amictus
illa vicem curans toto ex te pectore, Theseu,
toto animo, tota pendebat perdita mente.
ah misera, adsiduis quam luctibus exsternavit
spinosas Erycina serens in pectore curas
illa tempestate, ferox quo ex tempore Theseus
egressus curvis e litoribus Piraei
attigit iniusti regis Gortynia tecta.
nam perhibent olim crudeli peste coactam
Androgeoneae poenas exsolvere caedis
electos iuvenes simul et decus innuptarum
Cecropiam solitam esse dapem dare Minotauro.
quis angusta malis cum moenia vexarentur,
ipse suum Theseus pro caris corpus Athenis
proicere optavit potius quam talia Cretam
funera Cecropiae nec funera portarentur.
atque ita nave levi nitens ac lenibus auris
magnanimum ad Minoa venit sedesque superbas.
hunc simul ac cupido conspexit lumine virgo
regia, quam suavis exspirans castus odores
lectulus in molli complexu matris alebat,
quales Eurotae progignunt flumina myrtos
aurave distinctos educit verna colores,
non prius ex illo flagrantia declinavit
lumina quam cuncto concepit corpore flammam
funditus atque imis exarsit tota medullis.
heu misere exagitans immiti corde furores,
sancte puer, curis hominum qui gaudia misces,
quaeque regis Golgos quaeque Idalium frondosum,
qualibus incensam iactastis mente puellam
fluctibus in flavo saepe hospite suspirantem!
quantos illa tulit languenti corde timores,
quanto saepe magis fulgore expalluit auri,
cum saevum cupiens contra contendere monstrum
aut mortem appeteret Theseus aut praemia laudis.
non ingrata tamen frustra munuscula divis
promittens tacito succendit vota labello.
nam velut in summo quatientem bracchia Tauro
quercum aut conigeram sudanti cortice pinum
indomitus turbo contorquens flamine robur
eruit (illa procul radicitus exturbata
prona cadit, † lateque cum eius obvia frangens),
sic domito saevum prostravit corpore Theseus
nequiquam vanis iactantem cornua ventis.
inde pedem sospes multa cum laude reflexit
errabunda regens tenui vestigia filo,
ne labyrintheis e flexibus egredientem
tecti frustraretur inobservabilis error.
sed quid ego a primo digressus carmine plura
commemorem, ut linquens genitoris filia vultum,
ut consanguineae complexum, ut denique matris,
quae misera in gnata deperdita laetabatur,
omnibus his Thesei dulcem praeoptarit amorem,
aut ut vecta rati spumosa ad litora Diae
venerit, aut ut eam devinctam lumina somno
liquerit immemori discedens pectore coniunx?
saepe illam perhibent ardenti corde furentem
clarisonas imo fudisse ex pectore voces,
ac tum praeruptos tristem conscendere montes
unde aciem in pelagi vastos protenderet aestus,
tum tremuli salis adversas procurrere in undas
mollia nudatae tollentem tegmina surae,
atque haec extremis maestam dixisse querelis,
frigidulos udo singultus ore cientem:
sicine me patriis avectam, perfide, ab aris,
perfide, deserto liquisti in litore, Theseu?
sicine discedens neglecto numine divum
immernor ah devota domum periuria portas?
nullane res potuit crudelis flectere mentis
consilium? tibi nulla fuit clementia praesto
immite ut nostri vellet miserescere pectus?
at non haec quondam blanda promissa dedisti
voce mihi, non haec miserae sperare iubebas,
sed conubia laeta, sed optatos hymenaeos:
quae cuncta aerii discerpunt irrita venti.
nunc iam nulla viro iuranti femina credat,
nulla viri speret sermones esse fideles:
quis dum aliquid cupiens animus praegestit apisci,
nil metuunt iurare, nihil promittere parcunt:
sed simul ac cupidae mentis satiata libido est,
dicta nihil meminere, nihil periuria curant.
certe ego te in medio versantem turbine leti
eripui et potius germanum amittere crevi
quam tibi fallaci supremo in tempore deessem:
pro quo dilaceranda feris dabor alitibusque
praeda neque iniecta tumulabor mortua terra.
quaenam te genuit sola sub rupe leaena,
quod mare conceptum spumantibus exspuit undis.
quae Syrtis, quae Scylla rapax, quae vasta Charybdis,
talia qui reddis pro dulci praemia vita?
si tibi non cordi fuerant conubia nostra,
saeva quod horrebas prisci praecepta parentis,
at tamen in vestras potuisti ducere sedes
quae tibi iucundo famularer serva labore
candida permulcens liquidis vestigia lymphis
purpureave tuum constemens veste cubile.
sed quid ego ignaris nequiquam conqueror auris
exsternata malo, quae nullis sensibus auctae
nec missas audire queunt nec reddere voces?
ille autem prope iam mediis versatur in undis,
nec quisquam adparet vacua mortalis in alga.
sic nimis insultans extremo tempore saeva
fors etiam nostris invidit questibus auris.
Iuppiter omnipotens, utinam ne tempore primo
Gnosia Cecropiae tetigissent litora puppes,
indomito nec dira ferens stipendia tauro
perfidus in Creta religasset navita funem,
nec malus hic celans dulci crudelia forma
consilia in nostris requiesset sedibus hospes!
nam quo me referam? quali spe perdita nitor?
Idaeosne petam montes? ah, gurgite lato
discernens ponti truculentum ubi dividit aequor?
an patris auxilium sperem, quemne ipsa reliqui
respersum iuvenem fraterna caede secuta?
coniugis an fido consoler memet amore,
quine fugit lentos incurvans gurgite remos?
praeterea nullo litus, sola insula, tecto,
nec patet egressus pelagi cingentibus undis:
nulla fugae ratio, nulla spes: omnia muta,
omnia sunt deserta, ostentant omnia letum.
non tamen ante mihi languescent lumina morte,
nec prius a fesso secedent corpore sensus
quam iustam a divis exposcam prodita multam
caelestumque fidem postrema comprecer hora.
quare, facta virum multantes vindice poena
Eumenides, quibus anguino redimita capillo
frons exspirantis praeportat pectoris iras,
huc huc adventate, meas audite querelas,
quas ego, vae miserae, extremis proferre medullis
cogor inops, ardens, amenti caeca furore.
quae quoniam verae nascuntur pectore ab imo,
vos nolite pati nostrum vanescere luctum,
sed quali solam Theseus me mente reliquit,
tali mente, deae, funestet seque suosque.
has postquam maesto profudit pectore voces
supplicium saevis exposcens anxia factis,
adnuit invicto caelestum numine rector,
quo nutu tellus atque horrida contremuerunt
aequora concussitque micantia sidera mundus.
ipse autem caeca mentem caligine Theseus
consitus oblito dimisit pectore cuncta
quae mandata prius constanti mente tenebat,
dulcia nec maesto sustollens signa parenti
sospitem Erechtheum se ostendit visere portum
namque ferunt olim, classi cum moenia divae
linquentem gnatum ventis concrederet Aegeus,
talia complexum iuveni mandata dedisse:
gnate mihi longe iucundior unice vita,
gnate, ego quem in dubios cogor dimittere casus
reddite in extrema nuper mihi fine senectae,
quandoquidem fortuna mea ac tua fervida virtus
eripit invito mihi te, cui languida nondum
lumina sunt gnati cara saturata figura,
non ego te gaudens laetanti pectore mittam,
nec te ferre sinam fortunae signa secundae,
sed primum multas expromam mente querelas
canitiem terra atque infuso pulvere foedans,
inde infecta vago suspendam lintea malo,
nostros ut luctus nostraeque incendia mentis
carbasus obscurata decet ferrugine Hibera.
quod tibi si sancti concesserit incola Itoni,
quae nostrum genus ac sedes defendere Erechthei
adnuit, ut tauri respergas sanguine dextram,
tum vero facito ut memori tibi condita corde
haec vigeant mandata, nec ulla oblitteret aetas,
ut simul ac nostros invisent lumina collis,
funestam antennae deponant undique vestem
candidaque intorti sustollant vela rudentes,
quam primum cernens ut laeta gaudia mente
agnoscam, cum te reducem aetas prospera sistet.
haec mandata prius constanti mente tenentem
Thesea ceu pulsae ventorum flamine nubes
aerium nivei montis liquere cacumen.
at pater, ut summa prospectum ex arce petebat
anxia in adsiduos absumens lumina fletus,
cum primum inflati conspexit lintea veli,
praecipitem sese scopulorum e vertice iecit
amissum credens immiti Thesea fato.
sic funesta domus ingressus tecta paterna
morte ferox Theseus, qualem Minoidi luctu
obtulerat mente immemori, talem ipse recepit.
quae tum prospectans cedentem maesta carinam
multiplices animo volvebat saucia curas.
at parte ex alia florens volitabat Iacchus
cum thiaso satyrorum et Nysigenis silenis
te quaerens, Ariadna, tuoque incensus arnore.
quae tum alacres passim lymphata mente furebant
euhoe bacchantes, euhoe capita inflectentes.
harum pars tecta quatiebant cuspide thyrsos,
pars e divulso iactabant membra iuvenco,
pars sese tortis serpentibus incingebant,
pars obscura cavis celebrabant orgia cistis,
orgia quae frustra cupiunt audire profani,
plangebant aliae proceris tympana palmis
aut tereti tenuis tinnitus aere ciebant,
multis raucisonos efflabant cornua bombos
barbaraque horribili stridebat tibia cantu.
talibus amplifice vestis decorata figuris
pulvinar complexa suo velabat amictu.
quae postquam cupide spectando Thessala pubes
expleta est, sanctis coepit decedere divis.
hic, qualis flatu placidum mare matutino
horrificans Zephyrus proclivas incitat undas
aurora exoriente vagi sub limina solis,
quae tarde primum clementi flamine pulsae
procedunt, leviterque sonant plangore cachinni,
post vento crescente magis magis increbescunt
purpureaque procul nantes ab luce refulgent,
sic tum vestibuli linquentes regia tecta
ad se quisque vago passim pede discedebant.
quorum post abitum princeps e vertice Peli
advenit Chiron portans silvestria dona:
nam quoscumque ferunt campi, quos Thessala magnis
montibus ora creat, quos propter fluminis undas
aura parit flores tepidi fecunda Favoni,
hos indistinctis plexos tulit ipse corollis,
quo permulsa domus iucundo risit odore.
confestim Penios adest, viridantia Tempe,
Tempe quae silvae cingunt super impendentes,
naiasin linquens Doris celebranda choreis,
non vacuus: namque ille tulit radicitus altas
fagos ac recto proceras stipite laurus,
non sine nutanti platano lentaque sorore
flammati Phaethontis et aeria cupressu.
haec circum sedes late contexta locavit,
vestibulum ut molli velatum fronde vireret.
post hunc consequitur sollerti corde Prometheus
extenuata gerens veteris vestigia poenae
quam quondam silici restrictus membra catena
persolvit pendens e verticibus praeruptis.
inde pater divum sancta cum coniuge natisque
advenit, caelo te solum, Phoebe, relinquens
unigenamque simul cultricem montibus Idri:
Pelea nam tecum pariter soror adspernata est
nec Thetidis taedas voluit celebrare iugalis.
qui postquam niveis flexerunt sedibus artus,
large multiplici constructae sunt dape mensae,
cum interea infirmo quatientes corpora motu
veridicos Parcae coeperunt edere cantus.
his corpus tremulum complectens undique vestis
candida purpurea talos incinxerat ora,
at roseae niveo residebant vertice vittae,
aeternumque manus carpebant rite laborem.
laeva colum molli lana retinebat amictum,
dextera tum leviter deducens fila supinis
formabat digitis, tum prono in pollice torquens
libratum tereti versabat turbine fusum,
atque ita decerpens aequabat semper opus dens,
laneaque aridulis haerebant morsa labellis
quae prius in levi fuerant exstantia filo.
ante pedes autem candentis mollia lanae
vellera virgati custodibant calathisci.
haec tum clarisona vellentes vellera voce
talia divino fuderunt carmine fata,
carmine perfidiae quod post nulla arguet aetas:
o decus eximium magnis virtutibus augens,
Emathiae tutamen opis, clarissime nato,
accipe quod laeta tibi pandunt luce sorores,
veridicum oraclum. sed vos, quae fata secuntur,
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
adveniet tibi iam portans optata maritis
Hesperus, adveniet fausto cum sidere coniunx,
quae tibi flexanimo mentem perfundat amore
languidulosque paret tecum coniungere somnos
levia substernens robusto bracchia collo.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
nulla domus tales unquam contexit amores,
nullus amor tali coniunxit foedere amantes
qualis adest Thetidi, qualis concordia Peleo.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
nascetur vobis expers terroris Achilles,
hostibus haud tergo, sed forti pectore notus,
qui persaepe vago victor certamine cursus
flammea praevertet celeris vestigia cervae.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
non illi quisquam bello se conferet heros,
cum Phrygii Teucro manabunt sanguine campi
Troicaque obsidens longinquo moenia bello
periuri Pelopis vastabit tertius heres.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
illius egregias virtutes claraque facta
saepe fatebuntur gnatorum in funere matres,
cum incultum cano solvent a vertice crinem
putridaque infirmis variabunt pectora palmis.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
namque velut densas praecerpens messor aristas
sole sub ardenti flaventia demetit arva,
Troiugenum infesto prosternet corpora ferro.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
testis erit magnis virtutibus unda Scamandri,
quae passim rapido diffunditur Hellesponto,
cuius iter caesis angustans corporum acervis
alta tepefaciet permixta flumina caede.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
denique testis erit morti quoque reddita praeda
cum teres excelso coacervatum aggere bustum
excipiet niveos percussae virginis artus.
Currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
nam simul ac fessis dederit fors copiam Achivis
urbis Dardaniae Neptunia solvere vincla,
alta Polyxenia madefient caede sepulcra,
quae, velut ancipiti succumbens victima ferro,
proiciet truncum submisso poplite corpus.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
quare agite optatos animi coniungite amores.
accipiat coniunx felici foedere divam,
dedatur cupido iam dudum nupta marito.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
non illam nutrix orienti luce revisens
hesterno collum poterit circumdare filo
(currite ducentes subtegmina, currite, fusi),
anxia nec mater discordis maesta puellae
secubitu caros mittet sperare nepotes.
currite ducentes subtegmina, currite, fusi.
talia praefantes quondam felicia Pelei
carmina divino cecinerunt pectore Parcae.
praesentes namque ante domos invisere castas
heroum et sese mortali ostendere coetu
caelicolae nondum spreta pietate solebant.
saepe pater divum templo in fulgente, revisens
annua cum festis venissent sacra diebus,
conspexit terra centum procumbere tauros.
saepe vagus Liber Parnasi vertice summo
Thyiadas effusis euantis crinibus egit,
cum Delphi tota certatim ex urbe ruentes
acciperent laeti divum fumantibus aris.
saepe in letifero belli certamine Mavors
aut rapidi Tritonis era aut Rhamnusia virgo
armatas hominum est praesens hortata catervas.
sed postquam tellus scelere est imbuta nefando,
iustitiamque omnes cupida de mente fugarunt,
perfudere manus fraterno sanguine fratres,
destitit exstinctos natus lugere parentes,
optavit genitor primaevi funera nati
Liber ut innuptae poteretur flore novercae,
ignaro mater substernens se impia nato
impia non verita est divos scelerare parentes,
omnia fanda nefanda malo permixta furore
iustificam nobis mentem avertere deorum.
quare nec talis dignantur visere coetus
nec se contingi patiuntur lumine claro.
و از دوشیزگانِ دانا، ای اورتالوس، دورم میکند،
و ذهنم توانِ آن ندارد که میوهٔ شیرینِ موزها را برآورد،
چنین در امواجِ بلاهای بزرگ دستخوشِ تلاطم است،—
چرا که بهتازگی موجِ گردابِ لِته، پایِ رنگپریدهٔ برادرم را
روان، شستوشو داد،
برادری که خاکِ تروآ زیرِ ساحلِ رئوتیوم
او را، ربوده از چشمانِ ما، در خود میفشارد.
هرگز دیگر تو را، ای برادر که از جان دوستداشتنیتری،
از این پس نخواهم دید: اما بهیقین همیشه دوستت خواهم داشت،
همیشه سرودهای اندوهگین بر مرگت خواهم خواند،
چون آنها که زیرِ سایههای انبوهِ شاخهها میسراید
مرغِ داولیس، که بر سرنوشتِ ایتیلوسِ ازدسترفته مینالد،—
با این همه، در چنین اندوههای بزرگ، ای اورتالوس، برایت میفرستم
این سرودههای کالیماخوس را که برایت برگرداندم،
مبادا پنداری که سخنانت، بیهوده به بادهای سرگردان سپرده،
از یادِ من فرو ریخته است،
چنانکه سیبی که نامزد به هدیهٔ پنهانی فرستاده
از دامنِ پاکِ دوشیزه بیرون میغلتد،
سیبی که دخترِ بینوا، فراموشکار، زیرِ جامهٔ نرم نهاده بود،
چون با آمدنِ مادر از جا میجهد، فرو میافتد؛
و آن سیب سرنگون در سراشیبی میغلتد،
و بر چهرهٔ او سرخیِ شرمگین، غمگنانه، میدود.
sevocat a doctis, Ortale, virginibus,
nec potis est dulcis Musarum expromere fetus
mens animi: tantis fluctuat ipsa malis,—
namque mei nuper Lethaeo gurgite fratris
pallidulum manans adluit unda pedem,
Troia Rhoeteo quem subter litore tellus
Ereptum nostris obterit ex oculis.
nunquam ego te vita frater amabilior
adspiciam posthac: at certe semper amabo,
semper maesta tua carmina morte canam,
qualia sub densis ramorum concinit umbris
Daulias absumpti fata gemens Ityli,—
sed tamen in tantis maeroribus, Ortale, mitto
haec expressa tibi carmina Battiadae,
ne tua dicta vagis nequiquam credita ventis
effluxisse meo forte putes animo,
ut missum sponsi furtivo munere malum
procurrit casto virginis e gremio,
quod miserae oblitae molli sub veste locatum,
dum adventu matris prosilit, excutitur;
atque illud prono praeceps agitur decursu,
huic manat tristi conscius ore rubor.
آن که برآمدن و فروشدنِ ستارگان را دریافت،
که چگونه فروغِ آتشینِ خورشیدِ تیزرو تیره میشود،
چگونه ستارگان در زمانهای معیّن کنار میروند،
چگونه عشقِ شیرین تریویا را دزدانه به زیرِ صخرههای لاتموس میراند
و از چرخِ آسمانی فرو میخواندش،
همان کونونْ مرا در روشناییِ آسمان دید،
زلفی که از سرِ بِرِنیکه بریده شده بود،
روشن و درخشان، همان که او با بازوانِ نرمِ برافراشته
به همهٔ خدایان نذر کرده بود،
در آن هنگام که شاه، تازه به پیوندِ نو سرافراز،
برای ویرانکردنِ مرزهای آشوری رفته بود،
که نشانههای شیرینِ کشمکشِ شبانه را با خود داشت،
نبردی که بر سرِ غنیمتِ بکارت کرده بود.
آیا ونوس نزدِ عروسانِ نو منفور است، و شادیِ والدین را
با اشکهای دروغین نقش بر آب میکنند،
اشکهایی که فراوان در آستانهٔ حجله فرو میریزند؟
نه، خدایان چنین یاریام کنند، آن نالهها راست نبود.
این را ملکهٔ من با شِکوههای بسیار به من آموخت،
آنگاه که شوهرِ نو به نبردهای هولناک روی مینهاد.
اما آیا تو رهاشده بر بسترِ تهی سوگ نمیکردی،
بلکه بر جداییِ اشکبارِ برادرِ عزیزت؟
چه ژرف اندوه مغزِ استخوانِ غمگینت را خورد!
چگونه آنگاه، از سراسرِ دلِ نگرانت،
حس از تو ربوده شد و هوش از سرت پرید! اما من بهیقین
تو را از خردسالی دختری بلندهمت شناخته بودم.
آیا آن کارِ دلیرانه را فراموش کردهای، که با آن پیوندِ شاهانه را به دست آوردی،
کاری که هیچکسِ دلیرتری جرئتِ آن نکرد؟
اما آنگاه، اندوهگین در بدرقهٔ شوهر، چه سخنها که گفتی!
ای یوپیتر، چه بارها چشمان را با دستِ غمگین سترد!
کدام خدای بزرگ چنین دگرگونت کرد؟ یا از آن رو که عاشقان
نمیخواهند دور از تنِ عزیز باشند؟
و آنجا مرا برای بازگشتِ شوهرِ شیرینت به همهٔ خدایان
نه بیریختنِ خونِ گاو، نذر کردی،
اگر او بازآید. و او در زمانی نهچندان دراز
آسیای گرفتهشده را به مرزهای مصر افزود.
و من، به پاداشِ این کارها به انجمنِ آسمانی سپرده،
نذرهای دیرین را با پیشکشی نو ادا میکنم.
ای ملکه، ناخواسته از سرِ تو جدا شدم،
ناخواسته: به تو و به سرِ تو سوگند میخورم:
که هر که بیهوده سوگند خورد، سزایش را ببیند:
اما چه کسی خود را با آهن برابر میداند؟
حتی آن کوه نیز فرو ریخت، بزرگترین کوهی که در سرزمینها
فرزندِ نامدارِ تیا از فرازش میگذرد،
آنگاه که مادها دریایی نو پدید آوردند و جوانانِ
بیگانه با ناوگان از میانِ آتوس گذشتند.
گیسوان چه توانند کرد، آنگاه که چنین کوهها به آهن تسلیم میشوند؟
ای یوپیتر، کاش همهٔ نژادِ خالوبها نابود شود،
و آن که نخستبار به جستوجوی رگهها در زیرِ زمین برخاست
و به شکلدادنِ سختیِ آهن آغازید!
زلفهایی که اندکی پیشتر از من جدا شده بودند، خواهرانم، بر سرنوشتِ من
سوگ میکردند، آنگاه که برادرِ همزادِ مِمنونِ اتیوپیایی،
هوا را با بالهای لرزان میشکافت،
اسبِ بالدارِ آرسینوئهٔ لوکریسی خود را نمایان کرد،
و او مرا برگرفته از میانِ سایههای اثیری به پرواز برد
و در دامنِ پاکِ ونوس نهاد.
خودِ زفیریتیس خادمِ خویش را برای این کار گسیل کرده بود،
آن یونانیبانوی ساکنِ ساحلهای کانوپوس،
تا در روشناییِ رنگارنگِ آسمان نه تنها
تاجِ زرّینِ برگرفته از گیجگاهِ آریادنه
برجای بماند، بلکه ما نیز بدرخشیم،
ما، غنیمتِ نذرشدهٔ آن سرِ زرینمو،
مرا که نمناک از گریه به سوی پرستشگاههای خدایان میرفتم،
الهه چون ستارهای نو در میانِ ستارگانِ کهن نهاد:
چرا که در تماس با دوشیزه و شیرِ درنده،
نزدیک به کالیستو دخترِ لوکائون،
رو به غروب میگردم، پیشاهنگِ بوئوتِسِ کُندرو،
که بهسختی و دیرگاه در اوکئانوسِ ژرف فرو میرود.
اما هرچند شبهنگام گامهای خدایان بر من فشار میآورند،
و روز مرا به تِتیسِ پیر بازمیگرداند،
(ای دوشیزهٔ رامنوس، به اجازهٔ تو اینجا سخن گویم:
چرا که من راست را از هیچ بیمی پنهان نمیکنم،
حتی اگر ستارگان مرا با سخنانِ دشمنانه پارهپاره کنند،
باز آنچه در دلِ راستینم نهفته است بازخواهم گفت)
من از این چیزها آنقدر شاد نیستم که از دوریِ همیشگی
از سرِ بانویم رنج میبرم، دور، همیشه دور،
با او که، آنگاه که روزی دوشیزه بود، بیبهره از همهٔ عطرها،
با هم هزاران عطر را سرکشیدم.
اکنون شما را که مشعلِ عروسی در روزِ آرزوشده به هم پیوست،
تنهایتان را به شوهرانِ یکدل نسپارید،
و جامه را پس نزنید و پستانها را برهنه نکنید،
پیش از آنکه ظرفِ عقیق پیشکشِ دلپذیر بر من بریزد،
عقیقِ شما، ای که آیینِ بسترِ پاک را پاس میدارید.
اما آن زن که خود را به زنایِ ناپاک سپرد،
آه، بگذار خاکِ سبک هدیههای پلیدش را چون پوچ فرو نوشد:
چرا که من از ناسزاواران هیچ پاداشی نمیخواهم.
بلکه بیشتر، ای عروسان، باشد که همواره همدلی
و عشقِ پایدار همیشه در خانههای شما بیارامد.
و تو، ای ملکه، آنگاه که به ستارگان مینگری و الههٔ ونوس را
با چراغهای جشن خشنود میسازی،
مگذار که من، ازآنِ تو، از عطر بیبهره بمانم،
بلکه مرا با پیشکشهای فراوان بنواز.
ستارگان چرا مرا نگاه میدارند؟ کاش دوباره زلفِ شاهانه شوم،
باشد که اوریون در کنارِ دلوْبَر بدرخشد.
qui stellarum ortus comperit atque obitus,
flammeus ut rapidi solis nitor obscuretur,
ut cedant certis sidera temporibus,
ut Triviam furtim sub Latmia saxa relegans
dulcis amor gyro devocet aerio,
idem me ille Conon caelesti in lumine vidit
e Bereniceo vertice caesariem
fulgentem clare, quam cunctis illa deorum
levia protendens bracchia pollicita est,
qua rex tempestate novo auctus hymenaeo
vastatum finis iuerat Assyrios,
dulcia nocturnae portans vestigia rixae
quam de virgineis gesserat exuviis.
estne novis nuptis odio Venus, atque parentum
frustrantur falsis gaudia lacrimulis
ubertim thalami quas intra limina fundunt?
non, ita me divi vera gemunt, iuerint.
id mea me multis docuit regina querelis
invisente novo proelia torva viro.
at tu non orbum luxti deserta cubile,
sed fratris cari flebile discidium?
quam penitus maestas exedit cura medullas!
ut tibi tunc toto pectore sollicitae
sensibus ereptis mens excidit! at te ego certe
cognoram a parva virgine magnanimam.
anne bonum oblita es facinus, quo regium adepta es
coniugium, quod non fortior ausit alis?
sed tum maesta virum mittens quae verba locuta es!
Iuppiter, ut tristi lumina saepe manu!
quis te mutavit tantus deus? an quod amantes
non longe a caro corpore abesse volunt?
atque ibi me cunctis pro dulci coniuge divis
non sine taurino sanguine pollicita es,
si reditum tetulisset. is haud in tempore longo
captam Asiam Aegypti finibus addiderat.
quis ego pro factis caelesti reddita coetu
pristina vota novo munere dissolvo.
invita, o regina, tuo de vertice cessi,
invita: adiuro teque tuumque caput:
digna ferat quod si quis inaniter adiurarit:
sed qui se ferro postulet esse parem?
ille quoque eversus mons est quem maximum in oris
progenies Thiae clara supervehitur,
cum Medi peperere novum mare, cumque inventus
per medium classi barbara navit Athon.
quid facient crines, cum ferro talia cedant?
Iuppiter, ut Chalybon omne genus pereat,
et qui principio sub terra quaerere venas
institit ac ferri fingere duritiem!
abiunctae paulo ante comae mea fata sorores
lugebant, cum se Memnonis Aethiopis
unigena impellens nutantibus aera pennis
obtulit Arsinoes † elocridicos ales equus,
isque per aetherias me tollens avolat umbras
et Veneris casto conlocat in gremio.
ipsa suum Zephyritis eo famulum legarat,
Graia Canopiis incola litoribus,
†hi dii ven ibi vario ne solum in lumine caeli
ex Ariadneis aurea temporibus
fixa corona foret, sed nos quoque fulgeremus
devotae flavi verticis exuviae,
uvidulam a fletu cedentem ad temple deum me
sidus in antiquis diva novum posuit:
Virginis et saevi contingens namque Leonis
lumina, Callisto iuncta Lycaoniae,
vertor in occasum, tardum dux ante Booten,
qui vix sero alto mergitur Oceano.
sed quamquam me nocte premunt vestigia divum,
lux autem canae Tethyi restituit,
(pace tua fari hic liceat, Rhamnusia virgo:
namque ego non ullo vera timore tegam,
nec si me infestis discerpent sidera dictis,
condita quin veri pectoris evoluam)
non his tam laetor rebus quam me afore semper
afore me a dominae vertice discrucior,
quicum ego, dum virgo quondam fuit, omnibus expers
unguentis, una milia multa bibi.
nunc vos optato quom iunxit lumine taeda,
non prius unanimis corpora coniugibus
tradite nudantes reiecta veste papillas,
quam iucunda mihi munera libet onyx,
vester onyx, casto colitis quae iura cubili.
sed quae se impuro dedit adulterio,
illius ah mala dona levis bibat irrita pulvis:
namque ego ab indignis praemia nulla peto.
sed magis, o nuptae, semper concordia vestras,
semper amor sedes incolat adsiduus.
tu vero, regina, tuens cum sidera divam
placabis festis luminibus Venerem,
unguinis expertem non siris esse tuam me,
sed potius largis adfice muneribus.
sidera cur retinent? utinam coma regia fiam
proximus Hydrochoi fulgeret Oarion.
درود بر تو، و یوپیتر تو را به یاریِ نیک سرافراز کند،
ای در، که گویند روزی به بالبوس مهربانانه خدمت میکردی،
آنگاه که خودِ آن پیرمرد خانه را در دست داشت،
و گویند سپس بهناخواه بدخواهانه خدمت کردی،
پس از آنکه پیرمرد درگذشت و تو درِ زنِ شوهردار شدی،
بیا و به ما بگو چرا میگویند دگرگون شدهای
و وفا را با اربابِ پیشین شکستهای.
نه (چنانکه کائکیلیوس را خوش آیم، که اکنون به او سپرده شدهام)
گناه از من نیست، هرچند میگویند از من است،
و کسی نمیتواند خطایی از من بازگوید:
راستی که این خودِ مردماند، ای در، که تو را چنین میسازند!
که هر جا کارِ ناشایستی یافت شود،
همه بر من فریاد میزنند: ای در، گناه از توست.
کافی نیست که این را با یک کلمه بگویی،
بلکه باید چنان کنی که هر کس دریابد و ببیند.
چگونه توانم؟ کسی نمیپرسد و به دانستن نمیکوشد.
ما میخواهیم؛ در گفتن به ما درنگ مکن.
پس نخست، اینکه میگویند دوشیزهای به ما سپرده شد،
دروغ است. نه اینکه شوهرِ نخستین به او دست نزده،
او که خنجرکِ آویختهاش نرمتر از چغندرِ لطیف بود
و هرگز تا میانهٔ جامه بلند نشد:
بلکه گویند پدرِ آن پسر بسترِ فرزند را آلود
و آن خانهٔ بینوا را به گناه آغشت،
چه از آن رو که دلِ ناپاکش به عشقی کور میسوخت،
چه از آن رو که پسر ناتوان و از تخمِ نازا زاده بود
و باید کسی جسته میشد که آن ابزارِ نیرومندتر را داشته باشد،
آنکه بتواند بندِ کمرِ بکارت را بگشاید.
پدری برجسته و شگفتپرهیزگار وصف میکنی،
که خود در دامنِ پسرش ادرار کرد.
اما میگوید که این را نه تنها
بریکسیا که در زیرِ دیدگاهِ کینِئا نشسته میداند،
بریکسیا که مِلای زردگون با جریانی نرم از پیشش میگذرد،
بریکسیا، مادرِ محبوبِ ورونای من،
بلکه از عشقِ پوستومیوس و کورنِلیوس نیز میگوید،
کسانی که او با آنان زنایِ پلید کرد.
اینجا کسی گوید: چه؟ تو، ای در، اینها را از کجا میدانی،
تو که هرگز نمیتوانی از آستانهٔ ارباب دور شوی،
و به مردم گوش دهی، بلکه اینجا به تیرِ سقف کوبیدهای
و کارت تنها بستن و گشودنِ خانه است؟
بارها شنیدم که او با آوایی دزدانه سخن میگفت،
تنها با کنیزانش، از این رسواییهای خویش،
و کسانی را که نام بردیم به نام میخواند، چنانکه گویی
میپنداشت که مرا نه زبانی هست و نه گوشی.
افزون بر این کسی را نیز میافزود که نمیخواهم نامش را بگویم،
مبادا ابروانِ سرخش را برافرازد.
مردی بلندبالاست که روزی دعوایی بزرگ بر او آوردند
بر سرِ زایمانی دروغین از شکمی دروغگو.
salve, teque bona Iuppiter auctet ope,
Ianua, quam Balbo dicunt servisse benigne
olim, cum sedes ipse senex tenuit,
quamque ferunt rursus voto servisse maligne,
postquam es porrecto facta marita sene,
dic agedum nobis quare mutata feraris
in dominum veterem deseruisse fidem.
non (ita Caecilio placeam, cui tradita nunc sum)
culpa mea est, quamquam dicitur esse mea,
nec peccatum a me quisquam pote dicere quicquam:
†verum istius populi ianua qui te facit!
qui, quacumque aliquid reperitur non bene factum,
ad me omnes clamant, Ianua, culpa tua est.
non istuc satis est uno te dicere verbo,
sed facere ut quivis sentiat et videat.
qui possum? nemo quaerit nec scire laborat.
nos volumus; nobis dicere ne dubita.
primum igitur, virgo quod fertur tradita nobis,
falsum est. non illam vir prior attigerit,
languidior tenera cui pendens sicula beta
nunquam se mediam sustulit ad tunicam:
sed pater illius gnati violasse cubile
dicitur et miseram conscelerasse domum,
sive quod impia mens caeco flagrabat amore,
seu quod iners sterili semine natus erat
et quaerendus is unde foret nervosius illud
quod posset zonam solvere virgineam.
egregium narras mira pietate parentem,
qui ipse sui gnati minxerit in gremium.
atqui non solum hoc se dicit cognitum habere
Brixia † chinea suppositum specula,
flavus quam molli praecurrit flumine Mella,
Brixia, Veronae mater amata meae,
sed de Postumio et Corneli narrat amore,
cum quibus illa malum fecit adulterium.
dixerit hic aliquis, quid? tu istaec, Ianua, nosti,
cui nunquam domini limine abesse licet,
nec populum auscultare, sed hic suffixa tigillo
tantum operire soles aut aperire domum?
saepe illam audivi furtiva voce loquentem
solam cum ancillis haec sua flagitia,
nomine dicentem quos diximus, ut pote quae mi
speraret nec linguam esse nec auriculam.
praeterea addebat quendam, quem dicere nolo
nomine ne tollat rubra supercilia.
longus homo est, magnas cui lites intulit olim
falsum mendaci ventre puerperium.
این نامهٔ نوشته به اشک را برایم میفرستی،
تا مرا چون کشتیشکستهای که از موجهای کفآلودِ دریا بیرون افتاده
برکشم و از آستانهٔ مرگ بازگردانم،
کسی که نه ونوسِ مقدّس میگذارد در خوابِ نرم بیارامد،
رهاشده بر بسترِ بیهمسر،
و نه موزها با سرودِ شیرینِ نویسندگانِ کهن
دلش را شاد میکنند، آنگاه که ذهنِ نگرانش شب را بیدار میماند،
این بر من گوارا است، چون مرا دوستِ خود میخوانی
و از اینجا هدیههای موزها و ونوس را میطلبی.
اما تا رنجهای من بر تو ناشناخته نماند، ای مانلیوس،
و مپندار که من از وظیفهٔ میزبانی بیزارم،
بشنو که من خود در چه موجهای بخت غرقهام،
تا دیگر از منِ بینوا هدیههای خجسته نطلبی.
در آن زمان که نخست جامهٔ سپیدِ مردی به من داده شد،
آنگاه که سالِ شکوفانم بهارِ دلپذیر را میگذراند،
بهقدرِ کافی بازیها کردم؛ آن الهه از حالِ من بیخبر نیست
آن که تلخیِ شیرین را با غمها میآمیزد:
اما همهٔ این شور را مرگِ برادر با اندوه
از من ربود. ای برادر که از منِ بینوا ستانده شدی،
تو، ای برادر، با مرگت آسایشِ مرا در هم شکستی،
با تو سراسرِ خاندانِ ما به گور رفت،
همهٔ شادیهای ما با تو یکسره نابود شد،
شادیهایی که عشقِ شیرینت در زندگی میپروراند.
من با مرگِ او همهٔ این شورها و لذّتهای دل را
از ذهن بهتمامی راندم.
پس اینکه مینویسی برای کاتولوس ننگ است در ورونا بودن،
چرا که هر کسِ سرشناسی که اینجا هست
اندامهای سردش را بر بسترِ متروک گرم میکند،
این، ای مانلیوس، ننگ نیست، بلکه بیشتر مایهٔ اندوه است.
پس مرا خواهی بخشید اگر آنچه را اندوه از من گرفته
این هدیهها را به تو نمیدهم، چون توانش را ندارم.
و اینکه ذخیرهٔ کتابها نزدِ من فراوان نیست،
از آن روست که در رُم زندگی میکنیم: آنجا خانهٔ من است،
آنجا جایگاهِ من است، آنجا عمرم سپری میشود؛
اینجا تنها یکی از میانِ صندوقچههای بسیار به دنبالم آمده.
و چون چنین است، مخواه که بپنداری من از دلِ بدخواه
چنین میکنم یا از جانی نهچندان آزاده،
که خواستهٔ دوگانهات را برایت فراهم نکردم:
خود بیدرخواست میدادم، اگر ذخیرهای میبود.
conscriptum hoc lacrimis mittis epistolium,
naufragum ut eiectum spumantibus aequoris undis
sublevem et a mortis limine restituam,
quem neque sancta Venus molli requiescere somno
desertum in lecto caelibe perpetitur,
nec veterum dulci scriptorum carmine musae
oblectant, cum mens anxia pervigilat,
id gratum est mihi, me quoniam tibi dicis amicum
muneraque et Musarum hinc petis et Veneris.
sed tibi ne mea sint ignota incommoda, Manli,
neu me odisse putes hospitis officium,
accipe quis merser fortunae fluctibus ipse,
ne amplius a misero dona beata petas.
tempore quo primum vestis mihi tradita pura est,
iucundum cum aetas florida ver ageret,
multa satis lusi; non est dea nescia nostri
quae dulcem curis miscet amaritiem:
sed totum hoc studium luctu fraterna mihi mors
abstulit. o misero frater adempte mihi,
tu mea tu moriens fregisti commoda, frater,
tecum una tota est nostra sepulta domus,
omnia tecum una perierunt gaudia nostra,
quae tuus in vita dulcis alebat amor.
cuius ego interitu tota de mente fugavi
haec studia atque omnes delicias animi.
quare, quod scribis Veronae turpe Catullo
esse quod hic quisquis de meliore nota
frigida deserto tepefactet membra cubili,
id, Manli, non est turpe, magis miserum est.
ignosces igitur, si, quae mihi luctus ademit,
haec tibi non tribuo munera, cum nequeo.
nam quod scriptorum non magna est copia apud me,
hoc fit quod Romae vivimus: illa domus,
illa mihi sedes, illic mea carpitur aetas;
huc una ex multis capsula me sequitur.
quod cum ita sit, nolim statuas nos mente maligna
id facere aut animo non satis ingenuo
quod tibi non utriusque petenti copia parta est:
ultro ego deferrem, copia si qua foret.
به من یاری کرد و با چه خدمتهای بزرگ،
مبادا زمانِ گریزان با گذشتِ سدههای فراموشکار
این کوششِ او را در شبِ کور بپوشاند:
بلکه به شما خواهم گفت، و شما به هزاران
کسِ دیگر بگویید و چنان کنید که این کاغذ، پیر شده، سخن گوید،
و او مرده، هرچه بیشتر و بیشتر آوازه یابد،
و مبادا عنکبوت که تارِ نازک از بالا میتند
بر نامِ متروکِ آلیوس تار بتند.
چرا که میدانید ونوسِ دوچهرهٔ آماتوس چه دردی به من داد
و مرا به چهگونه از پا افکند،
آنگاه که چندان میسوختم چون صخرهٔ سیسیل
و چشمهٔ مالیس در تِرموپیلِ کوهِ اویتا،
و چشمانِ اندوهگینم از گریهٔ پیوسته دست از گداختن برنمیداشتند
و گونهها از بارانِ غم خیس میماندند،
چنانکه بر قلّهٔ کوهِ سربهآسمان، جویباری روشن
از سنگِ خزهپوش بیرون میجهد،
که چون سرنگون از دره سرازیر میشود،
از میانِ راهِ انبوهِ مردم میگذرد،
برای رهگذرِ خستهٔ عرقریز تسکینی شیرین،
آنگاه که گرمای سنگین کشتزارهای سوخته را میشکافد.
اینجا، چنانکه برای دریانوردانِ گرفتار در گردبادِ سیاه
نسیمی موافق که آرامتر میوزد فرا میرسد،
که گاه به دعای پولوکس، گاه به التماسِ کاستور خوانده شده،
چنین بود یاریِ آلیوس برای ما.
او دشتِ بسته را با راهی فراخ گشود،
و او خانهای به ما داد و بانویی به ما بخشید،
تا در آن عشقهای مشترکمان را بورزیم.
آنجا که الههٔ سپیدِ من با گامی نرم
گام نهاد و کفِ درخشانِ پا را بر آستانهٔ ساییده
تکیه داد و کفشِ خشخشکنان را بر آن نهاد،
چنانکه روزی لائوداميا، سوزان از عشقِ شوهر،
به خانهٔ پروتِسیلائوس آمد،
خانهای که بیهوده آغاز شده بود، پیش از آنکه با خونِ مقدّس
قربانی، خدایانِ آسمانی را آشتی داده باشد.
باشد که هیچچیز چنان مرا خوش نیاید، ای دوشیزهٔ رامنوس،
که بیپروا و بر خلافِ خواستِ خدایان آغاز شود.
لائوداميا آموخت که قربانگاهِ گرسنه چهسان خونِ پرهیزگارانه میطلبد،
آموخت، پس از آنکه شوهرش را از دست داد،
ناچار، پیش از آنکه یک زمستان و زمستانی دیگر
گردنِ شوهرِ نو را رها کند،
در شبهای دراز عشقِ آزمندش را سیر کرده باشد،
تا بتواند با پیوندِ گسسته زندگی کند:
سرنوشتی که پارکها میدانستند دیری نمیپاید،
اگر او سرباز به سوی باروهای تروآ میرفت:
چرا که آنگاه، به ربودهشدنِ هلن، سرانِ آرگوس
تروآ آغاز کرده بود مردان را به سوی خود فراخواند،
تروآ (دریغا) گورِ مشترکِ آسیا و اروپا،
تروآ، خاکسترِ تلخِ مردان و همهٔ دلاوریها:
همان تروآ که مرگِ اسفبار را بر برادرِ ما نیز
آورد. ای برادر که از منِ بینوا ستانده شدی،
دریغا، از برادرِ بینوا روشناییِ دلپذیر ربوده شد،
با تو سراسرِ خاندانِ ما به گور رفت،
همهٔ شادیهای ما با تو یکسره نابود شد،
شادیهایی که عشقِ شیرینت در زندگی میپروراند.
او را که اکنون چنین دور، نه در میانِ گورهای آشنا
و نه نزدیکِ خاکسترِ خویشان آرمیده،
بلکه در تروآی پلید، تروآی نگونبخت به خاک سپرده،
خاکی بیگانه در دورترین کرانه او را نگاه داشته است.
گویند آنگاه جوانانِ یونان از هر سو شتابان به سوی تروآ
اجاقهای نهانیِ خانه را رها کردند،
تا پاریس، شادمان از ربودنِ آن زناکارِ رها،
روزگارِ فراغت را در حجلهای آرام نگذراند.
در آن پیشامد، ای زیباترین لائوداميا،
پیوندی که از جان و روان شیرینتر بود
از تو ربوده شد: گردابِ عشق چنان تو را در خود کشید
که موجش تو را به مغاکی ژرف فرو برد،
چون آن مغاکی که یونانیان گویند نزدِ فِنِئوسِ کولِنی
زمینِ چرب را با خشکاندنِ مردابْ زهکشی میکند،
مغاکی که گویند روزی هراکلس، پسرِ دروغینِ آمفیتریون،
با شکافتنِ دلِ کوه کند،
در آن زمان که هیولاهای استومفالوس را با تیرِ خطاناپذیر
به فرمانِ سروری فروتر از خود فرو کوفت،
تا درِ آسمان به خدایانِ بیشتری فرسوده شود،
و هِبه دیرزمانی در بکارت نماند.
اما عشقِ ژرفِ تو از آن مغاک ژرفتر بود،
عشقی که آنگاه تو را که رامناشدنی بودی به کشیدنِ یوغ آموخت.
چرا که نه چندان عزیز است برای پدرِ سالخورده
آن نوهٔ یگانه که دخترش دیرهنگام میپرورد،
نوهای که چون سرانجام بهسختی برای ثروتِ نیاکان یافته شود
و نامش در وصیتنامههای گواهیشده ثبت گردد،
شادیِ ناپاکِ خویشاوندِ ریشخندشده را برمیاندازد
و کرکس را از سرِ سپیدش میپراند:
و هیچ کبوتری چندان از جفتِ سپیدش شادمان نبوده
کبوتری که گویند بس بیشرمانهتر
همواره بوسهها را با نوکِ گازگیرنده میرباید
از زنی که سخت پرهوس است:
اما تو بهتنهایی بر شورهای بزرگِ اینهمه پیشی گرفتی،
همین که یکبار با شوهرِ زرینمویت پیوند خوردی.
محبوبِ من که سزاوار بود آنگاه هیچ یا اندکی از او فروتر باشد،
روشناییِ من، خود را در آغوشِ ما نهاد،
که کوپیدو بارها گِردش از اینسو و آنسو میدوید
و در جامهٔ زعفرانی، سپید و درخشان میتابید.
او هرچند تنها به کاتولوس بسنده نمیکند،
خیانتهای اندکِ آن بانویِ باحیا را برخواهم تافت،
تا به شیوهٔ نادانان زیاده مایهٔ آزار نباشم:
بارها حتی یونو، بزرگترینِ آسمانیان،
خشمِ شعلهورش را بر گناهِ شوهر فرو خورد،
چون خیانتهای بیشمارِ یوپیترِ همهخواه را میدانست.
باری، روا نیست آدمیان را با خدایان برابر نهاد،
بارِ ناخوشایندِ پدرِ لرزان را از میان بردار.
با این همه او به دستِ پدر و به رسم به خانهٔ من آورده نشد
خانهای که از عطرِ آشوری خوشبو بود،
بلکه در شبی شگفت پیشکشهای دزدانه داد،
ربوده از همان آغوشِ خودِ شوهرش.
پس همین بس است، اگر تنها به ما ارزانی شود
آن روزی که او با سنگی سپیدتر نشان میکند.
این هدیه که توانستم در سرود به سامان رسانم
ای آلیوس، در برابرِ خدمتهای بسیارت به تو داده میشود،
تا زنگارِ خشن نامِ شما را نیالاید،
نه این روز و نه آن روز و نه روزهای دیگر و دیگر.
خدایان بر این بسی خواهند افزود، همان چیزها که تِمیس روزی
به پرهیزگارانِ کهن هدیه میداد:
خوشبخت باشید، هم تو و هم زندگیِ تو،
و آن خانه، که ما و بانو در آن به عشق بازی کردیم،
و آن که در آغاز آن سرزمین را به ما بخشید،
از او که نخست همهٔ نیکیها زاده شد،
و بیش از همه، آن که مرا از خودم عزیزتر است،
روشناییِ من، که تا او زنده است زیستن بر من شیرین است.
iuverit aut quantis iuverit officiis,
ne fugiens saeclis obliviscentibus aetas
illius hoc caeca nocte tegat studium:
sed dicam vobis, vos porro dicite multis
milibus et facite haec charta loquatur anus
notescatque magis mortuus atque magis,
nec tenuem texens sublimis aranea telam
in deserto Alli nomine opus faciat.
nam mihi quam dederit duplex Amathusia curam
scitis, et in quo me corruerit genere,
cum tantum arderem quantum Trinacria rupes
lymphaque in Oetaeis Malia Thermopylis,
maesta neque adsiduo tabescere lumina fletu
cessarent tristique imbre madere genae,
qualis in aerii perlucens vertice montis
rivus muscoso prosilit e lapide,
qui, cum de prone praeceps est valle volutus,
per medium densi transit iter populi,
dulce viatori lasso in sudore levamen
cum gravis exustos aestus hiulcat agros.
hic, velut in nigro iactatis turbine nautis
lenius adspirans aura secunda venit
iam prece Pollucis, iam Castoris implorata,
tale fuit nobis Allius auxilium.
is clausum lato patefecit limite campum,
isque domum nobis isque dedit dominae,
ad quam communes exerceremus amores.
quo mea se molli candida diva pede
intulit et trito fulgentem in limine plantam
innixa arguta constituit solea,
coniugis ut quondam flagrans advenit amore
Protesilaeam Laodamia domum
inceptam frustra, nondum cum sanguine sacro
hostia caelestis pacificasset eros.
nil mihi tam valde placeat, Rhamnusia virgo,
quod temere invitis suscipiatur eris.
quam ieiuna pium desideret ara cruorem
docta est amisso Laodamia viro,
coniugis ante coacta novi dimittere collum
quam veniens una atque altera rursus hiems
noctibus in longis avidum saturasset amorem,
posset ut abrupto vivere coniugio:
quod scibant Parcae non longo tempore abesse,
si miles muros isset ad Iliacos:
nam tum Helenae raptu primores Argivorum
coeperat ad sese Troia ciere viros,
Troia (nefas) commune sepulcrum Asiae Europaeque,
Troia virum et virtutum omnium acerba cinis:
quaene etiam nostro letum miserabile fratri
attulit. Hei misero frater adempte mihi,
hei misero fratri iucundum lumen ademptum,
tecum una tota est nostra sepulta domus,
omnia tecum una perierunt gaudia nostra,
quae tuus in vita dulcis alebat amor.
quem nunc tam longe non inter nota sepulcra
nec prope cognatos compositum cineres,
sed Troia obscena, Troia infelice sepultum
detinet extremo terra aliena solo.
ad quam tum properans fertur simul undique pubes
Graeca penetralis deseruisse focos,
ne Paris abducta gavisus libera moecha
otia pacato degeret in thalamo.
quo tibi tum casu, pulcherrima Laodamia,
ereptum est vita dulcius atque anima
coniugium: tanto te absorbens vertice amoris
aestus in abruptum detulerat barathrum,
quale ferunt Grai Pheneum prope Cylleneum
siccare emulsa pingue palude solum,
quod quondam caesis montis fodisse medullis
audit falsiparens Amphitryoniades,
tempore quo certa Stymphalia monstra sagitta
perculit imperio deterioris eri,
pluribus ut caeli tereretur ianua divis,
Hebe nec longa virginitate foret.
sed tuus altus amor barathro fuit altior illo,
qui tunc indomitam ferre iugum docuit.
nam nec tam carum confecto aetate parenti
una caput seri nata nepotis alit,
qui, cum divitiis vix tandem inventus avitis
nomen testatas intulit in tabulas,
impia derisi gentilis gaudia tollens
suscitat a cano vulturium capiti:
nec tantum niveo gavisa est ulla columbo
compar, quae multo dicitur improbius
oscula mordenti semper decerpere rostro
quam quae praecipue multivola est mulier:
sed tu horum magnos vicisti sola furores,
ut semel es flavo conciliata viro.
aut nihil aut paulo cui tum concedere digna
lux mea se nostrum contulit in gremium,
quam circumcursans hinc illinc saepe Cupido
fulgebat crocina candidus in tunica.
quae tamenetsi uno non est contenta Catullo,
rara verecundae furta feremus erae,
ne nimium simus stultorum more molesti:
saepe etiam Iuno, maxima caelicolum,
coniugis in culpa flagrantem concoquit iram
noscens omnivoli plurima furta Iovis.
atqui nec divis homines componier aequum est
ingratum tremuli tolle parentis onus.
nec tamen illa mihi dextra deducta paterna
fragrantem Assyrio venit odore domum,
sed furtiva dedit mira munuscula nocte
ipsius ex ipso dempta viri gremio.
quare illud satis est, si nobis is datur unis
quem lapide illa diem candidiore notat.
hoc tibi quod potui confectum carmine munus
pro multis, Alli, redditur officiis,
ne vestrum scabra tangat robigine nomen
haec atque illa dies atque alia atque alia.
huc addent divi quam plurima, quae Themis olim
antiquis solita est munera ferre piis:
sitis felices et tu simul et tua vita
et domus, in qua nos lusimus et domina,
et qui principio nobis † terram dedit aufert,
a quo sunt primo omnia nata bona,
et longe ante omnes mihi quae me carior ipso est,
lux mea, qua viva vivere dulce mihi est.
رانِ نرمش را زیرِ تو بگذارد،
حتی اگر او را با پیشکشِ جامهای کمیاب بلغزانی
یا با نازِ گوهری شفّاف.
داستانی زشت به تو زیان میزند، که میگویند
در گودیِ زیرِ بغلت بزی درنده لانه دارد.
همه از او میترسند. و شگفت نیست: چرا که جانوری سخت پلید است،
و هیچ دخترِ زیبایی با او همبستر نمیشود.
پس یا آن آفتِ سنگدلِ بینیها را بکش،
یا از شگفتی دست بردار که چرا میگریزند.
Rufe, velit tenerum supposuisse femur,
non si illam rarae labefactes munere vestis
aut perluciduli deliciis lapidis.
laedit te quaedam mala fabula, qua tibi fertur
valle sub alarum trux habitare caper.
hunc metuunt omnes. neque mirum: nam mala valde est
bestia, nec quicum bella puella cubet.
quare aut crudelem nasorum interfice pestem,
aut admirari desine cur fugiunt.
حتی اگر خودِ یوپیتر خواستگارش باشد.
میگوید: اما آنچه زن به عاشقِ مشتاق میگوید
باید بر باد و بر آبِ تندرو نوشت.
quam mihi, non si se Iuppiter ipse petat.
dicit: sed mulier cupido quod dicit amanti
in vento et rapida scribere oportet aqua.
یا اگر نقرسِ کُند بهسزا کسی را میآزارد،
آن رقیبِ تو، که با معشوقهٔ شما همبستری میکند،
بهشگفتی هر دو بلا را از تو به ارث برده است.
چرا که هر بار که همبستر میشود، هر دو را کیفر میدهد:
او را با بویش میآزارد، و خود از نقرس هلاک میشود.
aut si quem merito tarda podagra secat,
Aemulus iste tuus, qui vestrum exercet amorem,
mirifice est a te nactus utrumque malum.
nam quotiens futuit totiens ulciscitur ambos:
illam adfligit odore, ipse perit podagra.
ای لِسبیا، و در برابرِ من نمیخواهی حتی یوپیتر را در آغوش گیری.
آنگاه تو را نه چون تودهٔ مردم که معشوقهای را دوست میدارند، دوست داشتم،
بلکه چنانکه پدر پسران و دامادانش را دوست میدارد.
اکنون تو را شناختم: پس هرچند سوزانتر میسوزم،
باز نزدِ من بسی پستتر و بیارجتری.
میپرسی چگونه ممکن است؟ زیرا چنین ستمی عاشق را
وامیدارد که بیشتر بخواهد، اما کمتر مهر ورزد.
Lesbia, nec prae me velle tenere Iovem.
dilexi tum te non tantum ut vulgus amicam,
sed pater ut gnatos diligit et generos.
nunc te cognovi: quare etsi impensius uror,
multo mi tamen es vilior et levior.
qui potis est? inquis. quod amantem iniuria talis
cogit amare magis, sed bene velle minus.
یا کسی را میتوان سپاسگزار ساخت.
همهچیز ناسپاسی است، نیکیکردن هیچ سودی ندارد:
نه، بلکه ملالآور است، ملالآور و زیانبارتر است:
چنانکه بر من، که کسی سنگینتر و تلختر آزارم نمیدهد
از آن که همین دیروز مرا یگانه و تنها دوستِ خود میشمرد.
aut aliquem fieri posse putare pium.
omnia sunt ingrata, nihil fecisse benigne:
immo etiam taedet, taedet obestque magis:
ut mihi, quem nemo gravius nec acerbius urget
Quam modo qui me unum atque unicum amicum habuit.
اگر کسی سخنِ هرزه گوید یا کارِ هرزه کند.
تا این بر سرِ خودش نیاید، زنِ عمویش را
بهسختی بگایید و عمو را به هارپوکراتِسِ خاموش بدل کرد.
آنچه خواست کرد: چرا که اکنون هرچند خودِ عمو را نیز بگاید،
عمو دیگر کلمهای نخواهد گفت.
si quis delicias diceret aut faceret.
hoc ne ipsi accideret, patrui perdepsuit ipsam
uxorem et patruum reddidit Harpocratem.
quod voluit fecit: nam, quamvis irrumet ipsum
nunc patruum, verbum non faciet patruus.
و چنان با وفاداریِ خویش خود را تباه کرده،
که دیگر نه میتواند مهرت ورزد، اگر بهترین شوی،
و نه از عشقت دست کشد، هر چه کنی.
atque ita se officio perdidit ipsa suo,
ut iam nec bene velle queat tibi, si optuma fias,
nec desistere amare, omnia si facias.
آنگاه که خود را پرهیزگار میداند،
و میداند که پیمانِ مقدّس را نشکسته و در هیچ عهدی
از نامِ خدایان برای فریبِ آدمیان سوءاستفاده نکرده،
ای کاتولوس، در سالهای درازِ پیشِ رو شادیهای بسیار
از این عشقِ ناسپاس برایت آماده مانده است.
چرا که هر نیکی که آدمیان میتوانند به کسی بگویند
یا در حقِ او کنند، اینها را تو گفتهای و کردهای:
که همه، سپرده به دلی ناسپاس، بر باد رفت.
پس چرا هنوز خود را بیش از این عذاب میدهی؟
چرا دل استوار نمیکنی و خود را از آنجا بازنمیکشی
و برخلافِ خواستِ خدایان از بینوایی دست برنمیداری؟
دشوار است که عشقی دیرینه را ناگهان فرو نهی؛
دشوار است، اما این را به هر گونه که توانی به انجام رسان.
رهایی تنها همین است، این را باید یکسره چیره شوی؛
این را بکن، خواه شدنی باشد خواه ناشدنی.
ای خدایان، اگر ترحّم از آنِ شماست، یا اگر هرگز به کسی
در همان دمِ مرگ واپسین یاری رساندهاید،
به منِ بینوا بنگرید و، اگر زندگی را پاک گذراندهام،
این آفت و این تباهی را از من بازستانید!
دریغا، چگونه کرختی خزنده در ژرفای اندامم
شادیها را از سراسرِ دلم بیرون راند.
دیگر آن نمیخواهم که او در برابر مرا دوست بدارد،
یا، که شدنی نیست، بخواهد پاکدامن باشد:
خود آرزو دارم که تندرست شوم و این بیماریِ پلید را فرو نهم.
ای خدایان، این را در برابرِ پرهیزگاریام به من ارزانی دارید.
est homini, cum se cogitat esse pium,
nec sanctam violasse fidem, nec foedere in ullo
divum ad fallendos numine abusum homines,
multa parata manent in longa aetate, Catulle,
ex hoc ingrato gaudia amore tibi.
nam quaecumque homines bene cuiquam aut dicere possunt
aut facere, haec a te dictaque factaque sunt:
omnia quae ingratae perierunt credita menti.
quare cur tu te iam amplius excrucies?
quin tu animo offirmas atque istinc teque reducis
et dis invitis desinis esse miser?
difficile est longum subito deponere amorem;
difficile est, verum hoc qua libet efficias.
una salus haec est, hoc est tibi pervincendum;
hoc facias, sive id non pote sive pote.
o di, si vestrum est misereri, aut si quibus unquam
extremam iam ipsa in morte tulistis opem,
me miserum adspicite et, si vitam puriter egi,
eripite hanc pestem perniciemque mihi!
hei mihi subrepens imos ut torpor in artus
expulit ex omni pectore laetitias.
non iam illud quaero, contra ut me diligat illa,
aut, quod non potis est, esse pudica velit:
ipse valere opto et taetrum hunc deponere morbum.
o di, reddite mi hoc pro pietate mea.
(بیهوده؟ نه، بلکه به بهایی گران و شوم)،
آیا چنین دزدانه در من خزیدی و درونم را سوزاندی
و دریغا، همهٔ داراییِ مرا از منِ بینوا ربودی؟
ربودی، دریغا ای زهرِ بیرحمِ
زندگیِ ما، دریغا ای آفتِ دوستیِ ما.
(frustra? immo magno cum pretio atque malo),
sicine subrepsti mi atque intestina perurens
hei misero eripuisti omnia nostra bona?
eripuisti, eheu nostrae crudele venenum
vitae, eheu nostrae pestis amicitiae.
و پسرِ دیگری پسری خوشرو.
گالوس مردی خوشمشرب است: چرا که عشقهای شیرین را به هم میپیوندد،
تا دخترِ زیبا با پسرِ زیبا همبستر شود.
گالوس مردی نادان است و نمیبیند که خود شوهر است،
او که چون عمو، به عمو راهِ زنا میآموزد.
اما اکنون از این دردمندم که آبِ دهانِ پلیدت
بوسههای پاکِ آن دخترِ پاک را آلوده کرد.
اما این را بیکیفر نخواهی برد: چرا که همهٔ سدهها
تو را خواهند شناخت و آوازهٔ پیر خواهد گفت که تو کیستی.
alterius, lepidus filius alterius.
Gallus homo est bellus: nam dulces iungit amores,
cum puero ut bello bella puella cubet.
Gallus homo est stultus nec se videt esse maritum,
qui patruus patrui monstret adulterium.
Sed nunc id doleo quod purae pura puellae
savia comminxit spurca saliva tua.
verum id non impune feres: nam te omnia saecla
noscent et qui sis fama loquetur anus.
سپیدتر از برفِ زمستان میشوند،
بامدادان که از خانه بیرون میآیی و آنگاه که ساعتِ هشتم تو را
از آسایشِ نرم در روزِ درازِ بلند برمیانگیزد؟
چیزی هست، بیگمان: آیا بهراستی آوازه در گوش میگوید
که تو آلتِ برافراشتهٔ مردان را میبلعی؟
چنین است بیگمان: تهیگاهِ دریدهٔ ویکتورِ بینوا فریاد میزند
و لبانت که به شیرهٔ دوشیده نشان خوردهاند.
Hiberna fiant candidiora nive,
mane domo cum exis et cum te octava quiete
e molli longo suscitat hora die?
nescio quid certe est: an vere fama susurrat
grandia te medii tenta vorare viri?
sic certe est: clamant Victoris rupta miselli
ilia, et emulso labra notata sero.
یا هر چیزِ دیگر که از چشمان عزیزتر است،
آنچه را که برای او بس عزیزتر از چشمان است، از او مربای،
آنچه از چشمان عزیزتر است یا هر چه عزیزتر از چشمان.
aut aliud si quid carius est oculis,
eripere ei noli multo quod carius illi
est oculis seu quid carius est oculis.
و این برای آن ابله بزرگترین شادی است.
ای استر، هیچ درنمییابی. اگر ما را فراموش میکرد و خاموش میماند،
آسوده بود: اما اکنون که غر میزند و بد میگوید،
نهتنها به یاد دارد، بلکه، که چیزی بس تندتر است،
خشمگین است: یعنی میسوزد و سخن میگوید.
haec illi fatuo maxima laetitia est.
mule, nihil sentis. si nostri oblita taceret,
sana esset: nunc quod gannit et obloquitur,
non solum meminit, sed, quae multo acrior est res,
irata est: hoc est, uritur et loquitur.
و «کمین» را «هکمین»،
و آنگاه بهشگفتی امید میبست که خوش سخن گفته،
چون تا آنجا که میتوانست «هکمین» گفته بود.
گمان میکنم مادرش چنین میگفت، چنین داییاش که آزادشده بود،
چنین پدربزرگِ مادری و مادربزرگش میگفتند.
چون او به سوریه فرستاده شد، گوشِ همه آسود:
همین واژهها را نرم و سبک میشنیدند،
و دیگر از چنین واژههایی نمیترسیدند،
آنگاه که ناگهان خبری هولناک رسید:
که امواجِ یونیایی، پس از آنکه آریوس بدانجا رفت،
دیگر «یونیایی» نیستند، بلکه «هیونیایی»اند.
dicere, et insidias Arrius hinsidias,
et tum mirifice sperabat se esse locutum
cum quantum poterat dixerat hinsidias.
credo, sic mater, sic liber avunculus eius,
sic maternus avus dixerat atque avia
hoc misso in Syriam requierant omnibus aures:
audibant eadem haec leniter et leviter,
nec sibi postilla metuebant talia verba,
cum subito adfertur nuntius horribilis
Ionios fluctus, postquam illuc Arrius isset,
iam non Ionios esse, sed Hionios.
نمیدانم، اما میبینم که چنین است و شکنجه میکشم.
nescio, sed fieri sentio et excrucior.
که تو، ای لِسبیای من، از سوی من دوست داشته شدی.
هیچگاه در هیچ پیمانی چندان وفا نبوده
که در عشقِ تو از سوی من یافته شد.
vere, quantum a me Lesbia amata mea es
nulla fides ullo fuit unquam in foedere tanta
quanta in amore tuo ex parte reperta mea est.
به هوس میافتد و جامهها را افکنده شب را بیدار میماند؟
چه میکند آن کس که نمیگذارد عمویش شوهر بماند؟
آیا میدانی چه اندازه گناه بر گردن میگیرد؟
چندان، ای گِلیوس، که نه تِتیسِ دورترین
و نه اوکئانوس، پدرِ پریان، آن را میتواند شست:
چرا که هیچ گناهی نیست که فراتر از آن بتوان رفت،
حتی اگر سر فرو برد و خود را ببلعد.
prurit et abiectis pervigilat tunicis?
quid facit is patruum qui non sinit esse maritum?
ecquid scis quantum suscipiat sceleris?
suscipit, o Gelli, quantum non ultima Tethys
nec genitor nympharum abluit Oceanus:
nam nihil est quicquam sceleris quo prodeat ultra,
non si demisso se ipse voret capite.
و چنین سرزنده دارد و خواهری چنین دلربا،
و عمویی چنین نیک، و همهجا آکنده از دخترانِ
خویشاوند، چرا باید از لاغری دست بردارد؟
او که حتی اگر جز آنچه لمسش ناروا است به چیزی دست نزند،
باز هر چه بخواهی دلیل مییابی که چرا لاغر است.
tamque valens vivat tamque venusta soror
tamque bonus patruus tamque omnia plena puellis
cognatis, quare is desinat esse macer?
qui ut nihil attingat, nisi quod fas tangere non est,
quantumvis quare sit macer invenies.
بینوا و بربادرفتهٔ ما به من وفادار باشی،
که تو را نیک شناخته باشم یا استوارت پنداشته باشم
یا توانا به بازداشتنِ دل از ننگِ زشت،
بلکه چون میدیدم که آن زن که عشقِ بزرگش مرا میخورد
نه مادرِ توست و نه خواهرت؛
و هرچند با تو به معاشرتِ بسیار پیوسته بودم،
نپنداشته بودم که این برای تو دلیلِ کافی باشد.
اما تو آن را کافی شمردی: چندان از هر گناهی
که ذرّهای تبهکاری در آن باشد، شادمان میشوی.
in misero hoc nostro, hoc perdito amore fore
quod te cognossem bene constantemve putarem
aut posse a turpi mentem inhibere probro,
sed neque quod matrem nec germanam esse videbam
hanc tibi cuius me magnus edebat amor;
et quamvis tecum multo coniungerer usu,
non satis id causae credideram esse tibi.
tu satis id duxti: tantum tibi gaudium in omni
culpa est in quacumque est aliquid sceleris.
نابود شوم اگر لِسبیا عاشقم نباشد.
به کدام نشانه؟ چون حالِ من نیز همین است: پیوسته نفرینش میکنم،
اما نابود شوم اگر عاشقش نباشم.
de me: Lesbia me dispeream nisi amat.
quo signo? quia sunt totidem mea: deprecor illam
adsidue, verum dispeream nisi amo.
و نه در پیِ دانستنِ اینکه سپیدی یا سیاه.
nec scire utrum sis albus an ater homo.
این همان است که میگویند: دیگ خودش سبزیاش را میچیند.
hoc est quod dicunt, ipsa olera olla legit.
از آغازش و نهمین زمستان پس از آن، منتشر شد،
در این میان که پانصدهزار سطرِ هورتِنسیوس در یک سال...
زْمورنا تا ژرفای موجهای گودِ ساتْراخوس فرستاده خواهد شد،
زْمورنا را سدههای سپیدموی دیرزمان ورق خواهند زد.
اما سالنامههای وولوسیوس همانجا کنارِ پادوا خواهند مرد
و بارها جامههای گشاد برای ماهیها فراهم خواهند کرد.
یادگارهای کوچکِ دوستم بر دلِ من عزیزند:
اما بگذار تودهٔ مردم به آنتیماخوسِ پرباد شاد باشند.
quam coepta est nonamque edita post hiemem,
milia cum interea quingenta Hortensius uno
Zmyrna cavas Satrachi penitus mittetur ad undas,
Zmyrnam cana diu saecula pervolvent.
at Volusi annales Paduam morientur ad ipsam
et laxas scombris saepe dabunt tunicas.
parva mei mihi sint cordi monumenta sodalis:
at populus tumido gaudeat Antimacho.
به گورهای خاموش خوشایند و پذیرفته افتد،
اندوهی که با آن عشقهای کهن را تازه میکنیم
و بر دوستیهایی که دیرگاه از دست رفته میگرییم،
بهیقین مرگِ نابهنگام برای کوینتیلیا آنقدر مایهٔ اندوه نیست
که او از عشقِ تو شادمان است.
accidere a nostro, Calve, dolore potest,
quo desiderio veteres renovamus amores
atque olim missas flemus amicitias,
certe non tanto mors immatura dolori est
Quintiliae, quantum gaudet amore tuo.
که دهانِ آیمیلیوس را ببویم یا کونش را.
این هیچ پاکیزهتر نیست، و آن هیچ پلیدتر نیست،
راستش کونش پاکیزهتر و بهتر است:
چرا که بیدندان است. دهانش دندانهایی به بلندای یکونیم پا دارد،
و لثههایی چون بدنهٔ کهنهٔ ارابهای فرسوده،
وانگهی دهانی گشوده چون شکافِ فرجِ
استرِ مادهای که در گرما شاشیدن دارد.
این یکی زنانِ بسیار میگاید و خود را دلربا مینماید،
و به آسیاب و به خرکاری سپرده نمیشود؟
اگر زنی به او دست بزند، آیا نپنداریم که او میتواند
کونِ جلّادِ بیمار را بلیسد؟
utrumne os an culum olfacerem Aemilio.
nilo mundius hoc, nihiloque immundius illud,
verum etiam culus mundior et melior:
nam sine dentibus est. hoc dentis sesquipedalis,
gingivas vero ploxeni habet veteris,
praeterea rictum qualem diffissus in aestu
meientis mulae cunnus habere solet.
hic futuit multas et se facit esse venustum,
et non pistrino traditur atque asino?
quem si qua attingit, non illam posse putemus
aegroti culum lingere carnificis?
آنچه به وراجان و ابلهان میگویند:
با این زبانت، اگر کارت افتد، میتوانی
کونها و کفشهای چرمینِ خام را بلیسی.
اگر میخواهی همهٔ ما را یکسره نابود کنی، ای ویکتیوس،
دهان بگشا: آنچه میخواهی یکسره به دست خواهی آورد.
id quod verbosis dicitur et fatuis:
ista cum lingua, si usus veniat tibi, possis
culos et crepidas lingere carpatinas.
si nos omnino vis omnes perdere, Victi,
hiscas: omnino quod cupis efficies.
بوسهای که از آمبروزیای شیرین شیرینتر بود.
اما بیکیفر نبردمش: چرا که بیش از یک ساعت
به یاد دارم که بر فرازِ صلیب کوبیده بودم،
تا نزدِ تو خود را تبرئه کنم و با هیچ اشکی نتوانستم
ذرّهای از سنگدلیِ تو بکاهم.
چرا که همینکه این کار شد، لبانت را با آبِ بسیار شستی
و با همهٔ بندهای انگشت پاک کردی،
مبادا چیزی از تماسِ دهانِ من بر جا ماند،
گویی آبِ دهانِ پلیدِ روسپیِ آلوده بود.
وانگهی از سپردنِ منِ بینوا به عشقِ کینهجو
دست نکشیدی و به هر گونه شکنجهام کردی،
چنانکه آن بوسه از آمبروزیا برایم دگرگون شد
و از خربقِ تلخ تلختر گشت.
و چون چنین کیفری بر عشقِ بینوا مینهی،
از این پس دیگر هرگز بوسه نخواهم دزدید.
saviolum dulci dulcius ambrosia.
verum id non impune tuli: namque amplius horam
suffixum in summa me memini esse cruce,
dum tibi me purgo nec possum fletibus ullis
tantillum vestrae demere saevitiae.
nam simul id factum est, multis diluta labella
guttis abstersisti omnibus articulis,
ne quicquam nostro contractum ex ore maneret,
tanquam commictae spurca saliva lupae.
praeterea infesto miserum me tradere Amori
non cessasti omnique excruciare modo,
ut mi ex ambrosia mutatum iam fores illud
saviolum tristi tristius elleboro.
quam quoniam poenam misero proponis amori,
nunquam iam posthac basia subripiam.
گُلِ جوانانِ ورونا، سر از پا نمیشناسند،
این یکی برادر را، آن یکی خواهر را. این همان است که میگویند
رفاقتِ برادرانهٔ بهراستی شیرین.
به کدام بیشتر مهر ورزم؟ به تو، ای کائلیوس: چرا که دوستیِ بیمانندت
در کردار به ما نموده شد،
آنگاه که شعلهای دیوانه مغزِ استخوانم را میگداخت.
خوشبخت باشی، ای کائلیوس، در عشق کامروا باشی.
flos Veronensum depereunt iuvenum,
hic fratrem, ille sororem. hoc est quod dicitur illud
fraternum vere dulce sodalicium.
cui faveam potius? Caeli, tibi: nam tua nobis
per facta exhibita est unica amicitia
cum vesana meas torreret flamma medullas.
sis felix, Caeli, sis in amore potens.
میرسم، ای برادر، به این آیینِ سوگوارِ خاکسپاری،
تا واپسین پیشکشِ مرگ را به تو دهم
و بیهوده با خاکسترِ خاموش سخن گویم،
چون بخت تو را، همان خودِ تو را، از من ربود،
دریغا ای برادرِ بیگناه که ناروا از من ستانده شدی.
اکنون با این همه، این هدایا را که به رسمِ کهنِ نیاکان
چون پیشکشِ غمانگیز برای آیینِ خاکسپاری سپرده شده،
بپذیر، هدایایی که از گریهٔ برادرانه بسیار خیساند،
و تا ابد، ای برادر، درود بر تو و بدرود.
advenio has miseras, frater, ad inferias,
ut te postremo donarem munere mortis
et mutam nequiquam adloquerer cinerem,
quandoquidem fortuna mihi tete abstulit ipsum,
heu miser indigne frater adempte mihi.
nunc tamen interea haec, prisco quae more parentum
tradita sunt tristi munere ad inferias,
accipe fraterno multum manantia fletu
atque in perpetuum, frater, ave atque vale.
که وفاداریِ دلش بهتمامی شناخته است،
مرا نیز از آنانی خواهی یافت که به این آیین مقدّس شدهاند،
ای کورنِلیوس، و بدان که من هارپوکراتِسِ خاموش شدهام.
cuius sit penitus nota fides animi,
meque esse invenies illorum iure sacratum,
Corneli, et factum me esse puta Harpocratem.
آنگاه هر چه میخواهی درشت و سرکش باش:
یا، اگر پول شادت میکند، لطفاً دست بردار
از آنکه هم پااندازی کنی و هم درشت و سرکش باشی.
deinde esto quamvis saevus et indomitus:
aut, si te nummi deIectant, desine quaeso
Leno esse atque idem saevus et indomitus.
او که از هر دو چشمم عزیزتر است؟
نتوانستم، و اگر میتوانستم، اینچنین دیوانهوار عاشقش نبودم:
اما تو با تاپّو از هر چیز هیولا میسازی.
ambobus mihi quae carior est oculis?
non potui, nec, si possem, tam perdite amarem:
sed tu cum Tappone omnia monstra facis.
چه پندارد جز آنکه پسر سخت خواهانِ فروختنِ خویش است؟
quid credat, nisi se vendere discupere?
ناامیدانه بیابد، این بهراستی بر دل گوارا است.
پس این بر ما نیز گوارا است، عزیزتر از زر،
که تو خود را به منِ مشتاق بازمیگردانی، ای لِسبیا:
به مشتاق و ناامید بازمیگردانی، خود را به ما بازمیآوری،
آه، ای روزی که سزاوارِ نشانی سپیدتر است!
کیست که خوشبختتر از من زندگی کند، یا چه کسی میتواند
چیزهایی آرزوکردنیتر از این زندگی نام برد؟
insperanti, hoc est gratum animo proprie.
quare hoc est gratum nobis quoque, carius auro,
quod te restituis, Lesbia, mi cupido:
restituis cupido atque insperanti, ipsa refers te
nobis. o lucem candidiore nota!
quis me uno vivit felicior, aut magis hac res
optandas vita dicere quis poterit?
که به خویهای ناپاک آلوده است، به سر آید،
من بهیقین شک ندارم که نخست آن زبانِ دشمنِ نیکان
بریده و به کرکسِ آزمند داده خواهد شد،
کلاغ با گلویِ سیاه چشمانِ کندهات را خواهد بلعید،
سگان درونت را و گرگان دیگر اندامهایت را.
spurcata impuris moribus intereat,
non equidem dubito quin primum inimica bonorum
lingua exsecta avido sit data vulturio,
effossos oculos voret atro gutture corvus,
intestina canes, cetera membra lupi.
میانِ ما دلپذیر و جاودان خواهد بود.
ای خدایانِ بزرگ، چنان کنید که او بتواند بهراستی وعده دهد
و آن را صادقانه و از دل بگوید،
تا ما را روا باشد که در سراسرِ زندگی
این پیمانِ جاودانِ دوستیِ مقدّس را پیش بریم.
hunc nostrum inter nos perpetuumque fore.
di magni, facite ut vere promittere possit
atque id sincere dicat et ex animo,
ut liceat nobis tota perducere vita
aeternum hoc sanctae foedus amicitiae.
آنچه را که به انجامش میپردازند، بها میگیرند.
تو، چون آنچه به من وعده دادی دروغ گفتی، دشمنی؛
چون نه میدهی و بارها میستانی، تبهکاری میکنی.
یا دادن کارِ زنِ آزاده است، یا وعدهندادن کارِ زنِ پاکدامن،
ای آئوفیلِنا: اما ربودنِ آنچه داده شده،
با کلاهبرداری، بدتر از کارِ روسپیِ آزمند است،
روسپیای که با همهٔ تنش خود را میفروشد.
accipiunt pretium quod facere instituunt.
tu, quod promisti mihi, quod mentita, inimica es;
quod nec das et fers saepe, facts facinus.
aut facere ingenuae est, aut non promisse pudicae,
Aufilena, fuit: sed data corripere
fraudando † efficit plus quam meretricis avarae,
quae sese toto corpore prostituit.
از ستودهترین ستایشهای زنانِ شوهردار است:
اما با هر کسی، هر که باشد، همبستر شدن رواتر است
از آنکه مادر از عمو برای فرزندانش برادر بزاید.
nuptarum laus e laudibus eximiis:
sed cuivis quamvis potius succumbere par est
quam matrem fratres ex patruo parere.
مردِ چندانی نیست: ای ناسو، هم پُرمدّعایی و هم کونده.
descendit: Naso, multus es et pathicus.
چهل یوگِر کشتزار: باقی دریاست.
چرا نتواند در ثروت از کروزوس پیشی گیرد،
او که در یک مِلک چندان دارایی دارد،
چمنزارها، کشتزارها، جنگلهای سترگ و مرغزارها و مردابها،
تا سرزمینِ هوپربورهایها و تا دریای اوکئانوس؟
اینهمه بزرگاند، اما خودش از همه بزرگتر است،
نه یک آدم، بلکه بهراستی یک کیرِ بزرگِ تهدیدگر.
quadraginta arvi: cetera sunt maria.
cur non divitiis Croesum superare potis sit
uno qui in saltu tot bona possideat,
prata, arva, ingentis silvas saltusque paludesque
usque ad Hyperboreos et mare ad Oceanum?
omnia magna haec sunt, tamen ipse est maximus ultro,
non homo, sed vero mentula magna minax.
که بتوانم سرودههای کالیماخوس را برایت بفرستم
تا تو را با ما نرم کنم، و تو نکوشی
که تیرهای کینهجو پیوسته به سرِ من پرتاب کنی،
اکنون میبینم که این رنج را بیهوده بر خود نهادهام،
ای گِلیوس، و دعاهای ما اینجا کارگر نیفتاده.
ما آن تیرهای تو را با ردای خود دور میکنیم:
اما تو، به تیرهای ما دوخته، کیفر خواهی داد.
carmina uti possem mittere Battiadae
qui te lenirem nobis, neu conarere
tela infesta mihi mittere in usque caput,
hunc video mihi nunc frustra sumptum esse laborem,
Gelli, nec nostras hic valuisse preces.
contra nos tela ista tua evitamus amictu:
at fixus nostris tu dabis supplicium.